eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
59 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها دارم رمان بعدی را هم مینویسم☺️
1.هیی سعی میکنم💙 2.اوهوم😔 3.نظر لطفتون چشم😌
(پارت۴۶)❌🔴 -مامان:تصمیم بابات بوده برو از خودش بپرس👌 -جانا:یعنی شما نمیدونی؟😕 -مامان : جانا ساکت شو ... حوصلتو ندارم ... برو پی..کارات 😓 تا غروب تو حیاط قدم میزدم و منتظر بابا بودم😖 حامیم قبل از بابا رسید ماشینو تو حیاط پارک کردو رفت تو ... 🤫🚘 خواستم صداش کنم وبهش بگم ... ولی خب منم چیزی نمیدونستم که بگم ... ترجیح دادم جای اینکه برم تو بحث کنم تو حیاط منتظر بابا باشم .💁‍♀🗣 داشتم به همین چیزا فک میکردم که صدای بحامیمو مامانو شنیدم دویدم سمت خونه...👣👀 - حامیم:با این کارا میخواین چیو ثابت کنید ...هااا ... فکر کردین با دور کردن ما از هم چیزی حل میشه ... شما جای اینکه درستش کنید دارید بدترش میکنید ...🤧😬 جانا چی برای اون چه جوابی دارید بگید ؟🙄 -جانا:ذهنم درگیر بود بیشتر هم درگیر شد😅منم رفتم داخل خونه تا ببینم جریان چیه؟!😇 -جانا:چه جوابی ؟ جریان چیه؟ چیشده ؟ -مامان: بیا حامیم همینو میخواستی😞 ادامه در پارت بعد..🥲
پارت۴۶ تقدیم به شماها❤️
(پارت۴۷)❌🔴 حامیم رفت بیرون درسالنم کوبید😞 اشکای مامانو که دیدم نخواستم منم حالشو بدتر کنم.. حال خوبی نداشتم🥺 رفتم اتاقم" . دونه دونه حرفای حامیم زیر زبونم میچرخید.😣 صدای خاله صدیقه رو شنیدم داد کشید 🗣 جانااااااااااااا ... بیا پایین حال خانم بد شده👀 نفهمیدم پله ها رو چطور دویدم پایین و رفتم سمت مامان ...👣🫀 رو مبل نشسته و گوشی بدست داشت هق هق میکرد.😢 - جانا:مامان ... چیه؟ چرا گریه میکنی😔 خاله صدیقه اب قند اورد براش -جانا:کی بود مامان؟ چی گفت؟ -مامان :زنداییت تصادف کرده تو بیمارستانه حالش بده باید بریم بیمارستان😰 __ "اومدیم بیمارستان" زندایی نفس نفس میزدو حالش خیلی بد بود صداشم ضعیف بودو میلرزید .🥺 اشکان و آیسان و که دیدم حالم خیلی بدتر شد از گریه زیاد چشاشون پف کرده بود😢 دور زندایی شلوغ بودو همه گریه میکردن😭 -زندایی:جانا جان دخترم منو ببخش ... حلالم کن ... من نمیخواستم تو.....😭 همین لحضه دستای زندایی شل شد .😥 حرفش قطع شد .👀 از جیغ و دادو صدای دستگاهای توی اتاق فهمیدم دیگه تموم کرده ... 😭🥲 پاهام بی حس شده بود ... حرفای زندایی....😟 منو گیج کرده بود ... 😣 هم فوت ناگهانیش هم این حرفای عجیبش هر دو خیلی برام سنگین بود نمیتونستم هضمش کنم😶‍🌫😑 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۴۷ تقدیم به شما قشنگام💙
همتون شاکی هستین😂ببخشید ترو خدا 😞
دیگه داریم بهش نزدیک میشیم چند پارت دیگه👌
شبتون بخیر قشنگام
سلام ظهر همتون بخیر💙
(پارت۴۸)❌🔴 تو این مدت مراسم زندایی و اتفاقایی که افتاد ...😕 کسی دیگه حوصله بحث در موردگذشته رو نداشت . 😣 چند بارم درمورد حرفای اخر زندایی با مامان و بابا صحبت کردم که هر بار یجوری منو پیچوندن ☹️ اما یچیزی ته دلم میگفت دارن چیزیو پنهان میکنن.🤔 دیگه مثل سابق نبودیم . از دانشگاه که میومدم کلا تو اتاقم بودم و حامیمو شاید اتفاقی تو طول روز میدیدم ... 🥺 تا اینکه یه روز از دانشگاه اومدم و دیدم چشای مامان قرمزه فهمیدم گریه کرده ... 😭 باباام توی سالن قدم میزدو خیلی عصبی بود.🤬 -جانا:بابا ،مامان چیشده ؟ مامان چرا گریه کردی ؟🙁 رفتم سراغ خاله صدیقه -جانا: چیشده؟ والا جانا جان چی بگم اقا وسایل اقا حامیمو جمع کردن فرستادن جای دیگه زندگی کنه ...🗿 یعنی یه خونه مستقل براش گرفتن🦥 -جانا:چیییییی ...چرااااا؟ !!!!🦭 -جانا: بابا،حامیم از این خونه رفته؟🥺 -بابا : اره . من اینجوری صلاح دونستم😑 -جانا:مثلا چرا؟🥴 -بابا : اونش دیگه به تو ربطی نداره و تو کاری که به تو ربطی نداره دخالت نکن.🙄😪 - جانا:یعنی چی بابا ؟ حامیم برادرمه ... از خونه بیرونش کردی ... نباید بدونم چرا ... 😳 منم دارم تو این خونه زندگی میکنم🤐 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۴۸ تقدیم به شما😘