(پارت۴۶)❌🔴
-مامان:تصمیم بابات بوده برو از خودش بپرس👌
-جانا:یعنی شما نمیدونی؟😕
-مامان : جانا ساکت شو ... حوصلتو ندارم ... برو پی..کارات 😓
تا غروب تو حیاط قدم میزدم و منتظر بابا بودم😖
حامیم قبل از بابا رسید ماشینو تو حیاط پارک کردو رفت تو ... 🤫🚘
خواستم صداش کنم وبهش بگم ... ولی خب منم چیزی نمیدونستم که بگم ... ترجیح دادم جای اینکه برم تو
بحث کنم تو حیاط منتظر بابا باشم .💁♀🗣 داشتم به همین چیزا فک میکردم که صدای بحامیمو مامانو شنیدم دویدم سمت خونه...👣👀
- حامیم:با این کارا میخواین چیو ثابت کنید ...هااا ... فکر کردین با دور کردن ما از هم چیزی حل میشه ... شما جای اینکه درستش کنید دارید بدترش میکنید ...🤧😬 جانا چی برای اون چه جوابی دارید بگید ؟🙄
-جانا:ذهنم درگیر بود بیشتر هم درگیر شد😅منم رفتم داخل خونه تا ببینم جریان چیه؟!😇
-جانا:چه جوابی ؟ جریان چیه؟ چیشده ؟
-مامان: بیا حامیم همینو میخواستی😞
ادامه در پارت بعد..🥲
(پارت۴۷)❌🔴
حامیم رفت بیرون درسالنم کوبید😞
اشکای مامانو که دیدم نخواستم منم حالشو بدتر کنم.. حال خوبی نداشتم🥺 رفتم اتاقم"
. دونه دونه حرفای حامیم زیر زبونم میچرخید.😣
صدای خاله صدیقه رو شنیدم داد کشید 🗣 جانااااااااااااا ... بیا پایین حال خانم بد شده👀
نفهمیدم پله ها رو چطور دویدم پایین و رفتم سمت مامان ...👣🫀
رو مبل نشسته و گوشی بدست داشت هق هق میکرد.😢
- جانا:مامان ... چیه؟ چرا گریه میکنی😔
خاله صدیقه اب قند اورد براش
-جانا:کی بود مامان؟ چی گفت؟
-مامان :زنداییت تصادف کرده تو بیمارستانه حالش بده باید بریم بیمارستان😰
__
"اومدیم بیمارستان"
زندایی نفس نفس میزدو حالش خیلی بد بود صداشم ضعیف بودو میلرزید .🥺
اشکان و آیسان و که دیدم حالم خیلی بدتر شد از گریه زیاد چشاشون پف کرده بود😢
دور زندایی شلوغ بودو همه گریه میکردن😭
-زندایی:جانا جان دخترم منو ببخش ... حلالم کن ... من نمیخواستم تو.....😭
همین لحضه دستای زندایی شل شد .😥 حرفش قطع شد .👀 از جیغ و دادو صدای دستگاهای توی اتاق فهمیدم دیگه تموم کرده ... 😭🥲
پاهام بی حس شده بود ... حرفای زندایی....😟
منو گیج کرده بود ... 😣
هم فوت ناگهانیش هم این حرفای عجیبش هر دو خیلی برام سنگین بود نمیتونستم هضمش کنم😶🌫😑
ادامه در پارت بعد...🥲
(پارت۴۸)❌🔴
تو این مدت مراسم زندایی و اتفاقایی که افتاد ...😕
کسی دیگه حوصله بحث در موردگذشته رو نداشت . 😣
چند بارم درمورد حرفای اخر زندایی با مامان و بابا صحبت کردم که هر بار یجوری منو پیچوندن ☹️
اما یچیزی ته دلم میگفت دارن چیزیو پنهان میکنن.🤔
دیگه مثل سابق نبودیم . از دانشگاه که میومدم کلا تو اتاقم بودم و حامیمو شاید اتفاقی تو طول روز میدیدم ... 🥺
تا اینکه یه روز از دانشگاه اومدم و دیدم چشای مامان قرمزه فهمیدم گریه کرده ... 😭
باباام توی سالن قدم میزدو خیلی عصبی بود.🤬
-جانا:بابا ،مامان چیشده ؟ مامان چرا گریه کردی ؟🙁
رفتم سراغ خاله صدیقه
-جانا: چیشده؟
والا جانا جان چی بگم اقا وسایل اقا حامیمو جمع کردن فرستادن جای دیگه زندگی کنه ...🗿
یعنی یه خونه مستقل براش گرفتن🦥
-جانا:چیییییی ...چرااااا؟ !!!!🦭
-جانا: بابا،حامیم از این خونه رفته؟🥺
-بابا : اره . من اینجوری صلاح دونستم😑
-جانا:مثلا چرا؟🥴
-بابا : اونش دیگه به تو ربطی نداره و تو کاری که به تو ربطی نداره دخالت نکن.🙄😪
- جانا:یعنی چی بابا ؟ حامیم برادرمه ... از خونه بیرونش کردی ... نباید بدونم چرا ... 😳
منم دارم تو این خونه زندگی میکنم🤐
ادامه در پارت بعد...🥲