(پارت۴۸)❌🔴
تو این مدت مراسم زندایی و اتفاقایی که افتاد ...😕
کسی دیگه حوصله بحث در موردگذشته رو نداشت . 😣
چند بارم درمورد حرفای اخر زندایی با مامان و بابا صحبت کردم که هر بار یجوری منو پیچوندن ☹️
اما یچیزی ته دلم میگفت دارن چیزیو پنهان میکنن.🤔
دیگه مثل سابق نبودیم . از دانشگاه که میومدم کلا تو اتاقم بودم و حامیمو شاید اتفاقی تو طول روز میدیدم ... 🥺
تا اینکه یه روز از دانشگاه اومدم و دیدم چشای مامان قرمزه فهمیدم گریه کرده ... 😭
باباام توی سالن قدم میزدو خیلی عصبی بود.🤬
-جانا:بابا ،مامان چیشده ؟ مامان چرا گریه کردی ؟🙁
رفتم سراغ خاله صدیقه
-جانا: چیشده؟
والا جانا جان چی بگم اقا وسایل اقا حامیمو جمع کردن فرستادن جای دیگه زندگی کنه ...🗿
یعنی یه خونه مستقل براش گرفتن🦥
-جانا:چیییییی ...چرااااا؟ !!!!🦭
-جانا: بابا،حامیم از این خونه رفته؟🥺
-بابا : اره . من اینجوری صلاح دونستم😑
-جانا:مثلا چرا؟🥴
-بابا : اونش دیگه به تو ربطی نداره و تو کاری که به تو ربطی نداره دخالت نکن.🙄😪
- جانا:یعنی چی بابا ؟ حامیم برادرمه ... از خونه بیرونش کردی ... نباید بدونم چرا ... 😳
منم دارم تو این خونه زندگی میکنم🤐
ادامه در پارت بعد...🥲
(پارت۴۹)❌🔴
بابا دادکشیدو
-بابا : جانا اون روی سگ منو بالا نیار برو تو اتاقت.🤬
کیفمو کوبیدم زمینو پله هارو دویدم بالا...👣
باید حامیمو ببینم باید از خودش بپرسم😑
یک هفته ای میگذشت که از حامیم خبری نبود به گوشیشم هر بار زنگ میزدم خاموش بود.😭🙁
ازبالا ی پله هاصدای خاله صدیقه ومامان به گوشم میرسید با احتیاط تاوسط پله هارفتم🤫
'مامان : صدیقه خانم ... غذا اندازه دو وعده براش درست کن🍲🥘
ببین لباس شستنی یا اتو کردنی داره همه رو انجام بده بمون تا حامیم خودش بیاد خونه... 🦦
بپرس ببین اگه کاری نداره بعد بیا🙏
-خاله صدیقه :چشم خانم شما نگران نباشید.💪
فهمیدم که خاله صدیقه به اون خونه رفتو آمد داره ... منتظر شدم خاله تا غروب برگرده🤧
بلافاصله خاله صدیقه برگشت😜
با هزار ترفند کشوندم اتاقم نشستم زیر پاشو کلی داستان بافتم.😌
تا بلاخره راضی شد کلیدو آدرس خونه حامیمو بده . 🥳
ازشم خواهش کردم که مامانو بابا چیزی نفهمن 😎
ادامه در پارت بعد..🥲
(پارت۵۰)❌🔴
تصمیمم گرفتم فردا که از دانشگاه میام برم پیشه حامیم.😉
تقریبا ساعت ۲ میشد که رفتم به همون ادرس.📌
در زدم کسی باز نکرد کلیدو انداختم رفتم تو...😏
خونه خییییلی شلوغ بود روی مبل پر کتابو ورق و لباسای حامیم.😳
یکم توی خونه چرخیدم خیلی بزرگ نبود اما خونه قشنگی بود.😇
شروع کردم به تمیز کردن خونه ... اول پذیرایی و اشپز خونه بعدم اتاقا...🥰
ساعت ۴:۳۰ شده بود هنوز حامیم نیومده بود .😩
لپ تابو برداشتم و خواستم یکم سرگرم بشم ...😝
به محض دیدن عکسم رو تصویر زمینش خندم گرفت زبونم بیرون بود 🤪
حالا این همه عکس چرا اینو گذاشته...☹️
متن روش بود که بیشتر توجهمو به خودش جلب کرد.✍
(کاش سر لپتابش نمیرفتم،کاش اصلا به اون خونه نمیرفتم😭)
همه درد منی تو غم دنیا که غمی نیست.
من ازت خاطره دارم.
خاطره درد کمی نیست.
بی تفاوت ازش رد شدم🤨
بازی تو ی لپتابش داشت که من عاشقش بودم هر چی پوشه و بازی داشت بازکردم.😣
یکی از پوشه ها رو که باز کردم اولش فک کردم شاید یچیزی مثل داستان باشه.🤷♀🙆♀
اما درست که دقت کردمو نوشته هاشو خوندم برام عجیب اومد.🙍♀🗣
(نویسنده:متن نوشته داخل تپ تاب)👇
کاش هیچوقت به این خونه نمیومدی ... کاش اون روز تو اون بیمارستان نبودی ... 😞
کاش من مثل روزای بچگیمون ازت متنفر بودم ... 😣به اون تنفر راضی بودم تا این حس🥺.
ادامه در پارت بعد..🥲