eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
همتون شاکی هستین😂ببخشید ترو خدا 😞
دیگه داریم بهش نزدیک میشیم چند پارت دیگه👌
شبتون بخیر قشنگام
سلام ظهر همتون بخیر💙
(پارت۴۸)❌🔴 تو این مدت مراسم زندایی و اتفاقایی که افتاد ...😕 کسی دیگه حوصله بحث در موردگذشته رو نداشت . 😣 چند بارم درمورد حرفای اخر زندایی با مامان و بابا صحبت کردم که هر بار یجوری منو پیچوندن ☹️ اما یچیزی ته دلم میگفت دارن چیزیو پنهان میکنن.🤔 دیگه مثل سابق نبودیم . از دانشگاه که میومدم کلا تو اتاقم بودم و حامیمو شاید اتفاقی تو طول روز میدیدم ... 🥺 تا اینکه یه روز از دانشگاه اومدم و دیدم چشای مامان قرمزه فهمیدم گریه کرده ... 😭 باباام توی سالن قدم میزدو خیلی عصبی بود.🤬 -جانا:بابا ،مامان چیشده ؟ مامان چرا گریه کردی ؟🙁 رفتم سراغ خاله صدیقه -جانا: چیشده؟ والا جانا جان چی بگم اقا وسایل اقا حامیمو جمع کردن فرستادن جای دیگه زندگی کنه ...🗿 یعنی یه خونه مستقل براش گرفتن🦥 -جانا:چیییییی ...چرااااا؟ !!!!🦭 -جانا: بابا،حامیم از این خونه رفته؟🥺 -بابا : اره . من اینجوری صلاح دونستم😑 -جانا:مثلا چرا؟🥴 -بابا : اونش دیگه به تو ربطی نداره و تو کاری که به تو ربطی نداره دخالت نکن.🙄😪 - جانا:یعنی چی بابا ؟ حامیم برادرمه ... از خونه بیرونش کردی ... نباید بدونم چرا ... 😳 منم دارم تو این خونه زندگی میکنم🤐 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۴۸ تقدیم به شما😘
1.سلام قشنگم 😂نظر خوبیه ولی نظر بقیه هم مهمه👍 2.چشم 3.لطف داری قشنگم❤️ 4.باشه گل
(پارت۴۹)❌🔴 بابا دادکشیدو -بابا : جانا اون روی سگ منو بالا نیار برو تو اتاقت.🤬 کیفمو کوبیدم زمینو پله هارو دویدم بالا...👣 باید حامیمو ببینم باید از خودش بپرسم😑 یک هفته ای میگذشت که از حامیم خبری نبود به گوشیشم هر بار زنگ میزدم خاموش بود.😭🙁 ازبالا ی پله هاصدای خاله صدیقه ومامان به گوشم میرسید با احتیاط تاوسط پله هارفتم🤫 'مامان : صدیقه خانم ... غذا اندازه دو وعده براش درست کن🍲🥘 ببین لباس شستنی یا اتو کردنی داره همه رو انجام بده بمون تا حامیم خودش بیاد خونه... 🦦 بپرس ببین اگه کاری نداره بعد بیا🙏 -خاله صدیقه :چشم خانم شما نگران نباشید.💪 فهمیدم که خاله صدیقه به اون خونه رفتو آمد داره ... منتظر شدم خاله تا غروب برگرده🤧 بلافاصله خاله صدیقه برگشت😜 با هزار ترفند کشوندم اتاقم نشستم زیر پاشو کلی داستان بافتم.😌 تا بلاخره راضی شد کلیدو آدرس خونه حامیمو بده . 🥳 ازشم خواهش کردم که مامانو بابا چیزی نفهمن 😎 ادامه در پارت بعد..🥲
پارت ۴۹ تقدیم به شما😉
(پارت۵۰)❌🔴 تصمیمم گرفتم فردا که از دانشگاه میام برم پیشه حامیم.😉 تقریبا ساعت ۲ میشد که رفتم به همون ادرس.📌 در زدم کسی باز نکرد کلیدو انداختم رفتم تو...😏 خونه خییییلی شلوغ بود روی مبل پر کتابو ورق و لباسای حامیم.😳 یکم توی خونه چرخیدم خیلی بزرگ نبود اما خونه قشنگی بود.😇 شروع کردم به تمیز کردن خونه ... اول پذیرایی و اشپز خونه بعدم اتاقا...🥰 ساعت ۴:۳۰ شده بود هنوز حامیم نیومده بود .😩 لپ تابو برداشتم و خواستم یکم سرگرم بشم ...😝 به محض دیدن عکسم رو تصویر زمینش خندم گرفت زبونم بیرون بود 🤪 حالا این همه عکس چرا اینو گذاشته...☹️ متن روش بود که بیشتر توجهمو به خودش جلب کرد.✍ (کاش سر لپتابش نمیرفتم،کاش اصلا به اون خونه نمیرفتم😭) همه درد منی تو غم دنیا که غمی نیست. من ازت خاطره دارم. خاطره درد کمی نیست. بی تفاوت ازش رد شدم🤨 بازی تو ی لپتابش داشت که من عاشقش بودم هر چی پوشه و بازی داشت بازکردم.😣 یکی از پوشه ها رو که باز کردم اولش فک کردم شاید یچیزی مثل داستان باشه.🤷‍♀🙆‍♀ اما درست که دقت کردمو نوشته هاشو خوندم برام عجیب اومد.🙍‍♀🗣 (نویسنده:متن نوشته داخل تپ تاب)👇 کاش هیچوقت به این خونه نمیومدی ... کاش اون روز تو اون بیمارستان نبودی ... 😞 کاش من مثل روزای بچگیمون ازت متنفر بودم ... 😣به اون تنفر راضی بودم تا این حس🥺. ادامه در پارت بعد..🥲
پارت ۵۰تقدیم به شما