eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
(پارت۵۳)🔴❌ به یه نقطه خیره شده بودم به خودم اومدم دیدم تو یه پارک روی نیمکت نشستم👀👣 هوا تاریک شده بود یه نگاه به ساعت انداختم " ۸" بلند شدم راه افتادم ... فقط میدونستم که میرم ... 👩‍🦯اما نمیدونستم کجا میرم چشمم افتاد به همون فروشگاهی که اخرین بار با حامیم اومدیم . روبه روی همون فروشگاه نشستم🛍 روی جدول کنار خیابون ٬ سرمو گذاشتم روی زانوم و هق هق میکردم .😭 گوشیمو از تو کیفم در اوردم رو شنش کردم نزدیک به۳۰ تا تماس داشتم ...📱 . حامیم ،مامان . بابا. ساناز اس ام اس های حامیمو باز کردم . "جانا توروخدا برگرد خونه بیا باهم حرف بزنیم"🗣نگرانتم حداقل یه زنگ به خونه بزن بگو کجایی ؟ مامان حالش بده خواهش میکنم .🙏 اس ام اس بعدیشو باز کردم جانا خیلی داغونم ٬ داغون ترم نکن خواهش میکنم ... روشن کردی زنگ بزن🤙 رفتم تو لیست تماس ها 'بنفشه' -بنفشه : سلام علکم جانا خانم چطوره ؟ چیشد یادی از ما کردی ؟✌️ -جانا:بنفشه میتونم یه مدت بیام بمونم پیشتون ؟ -بنفشه : جانا خوبی ؟ صدات چرا گرفت س ؟ کجایی ؟ -بنفشه :اره . اره حتما ... بگو کجایی بیام دنبالت؟؟ -جانا:خودم میام بنفشه :درستو که داری ؟ -جانا:اره دوباره خاموش کردم. بنفشه یکی از هم کلاسیای دانشگامه که اومده تهران با سمانه "خواهرش" یه خونه پایین شهر اجاره کردن 🏘 فعلا تنها جای که به ذهنم میرسه از همه دور باشم همین بود. ایفون رو زدم ... سمانه از پنجره یه نگاه انداخت.🗿 ادامه در پارت بعد...
پارت ۵۳ تقدیم شما
(پارت۵۴)🔴❌ -حامیم:جااانااااااا توروخداااا نرووو ... وایسااااا ... جانا خواهش میکنم.🙏قاصدک٬ غم دارم٬ غم آوارگی و دربدری ٬ غم تنهایی و خونین جگری. گریزم به جهانی که مرا ناپیداست ٬😢 نمیدونم کجا برم ... چیکار کنم😔سوار تاکسی شدم گوشی تو کیفم به لرزش دراومد ... حامیم ... خاموشش کردم...📱 -راننده ماشین : خانم حالتون خوبه؟ -جانا:(با خودش)حالا کجا برم برای فرار از حامی⚔ سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین نمیتونم اشکامو کنترل کنم... تو یه لحظه دنیام عوض شد زندگیم عوض شد😭 تنو بدنم یخ بسته بودو همه وجودم میلرزید ...🥴 باورم نمیشه چطور تونستن بامن این کارو کنن ...😶 چشام سیاهی رفت و دیگه جایی رو ندیدم.😓 -جانا:اینجا کجاس ... !؟ -راننده تاکسی : خانم پرستار ... خانم پرستار ... این خانم به هوش اومدن.🤫 -راننده:خانم خوب هستین ... تو ماشین بیهوش شدین منم اوردمتون بیمارستان ... الان بهترین ؟؟ - جانا:سرم ... سرم داره گیج میره😵‍💫 -پرستار:عزیزم دراز بکش چرا داری بلند میشی🤗 -جانا:ن ٬ باید برم😪 -پرستار : باشه زنگ بزن یه همراره بیاد دنبالت تا سرمت تموم بشه بعد برو ...😊 این آقا راننده تاکسی هستن؟-جانا:بله -پرستار:خب ٬ اقا شما میتونید برید. -راننده تاکسی :میخواین به خانوادتون خبر بدم خانم ؟ خانم ٬ میشنوین صدامو ؟😶🗣 دراز کشیدم رو تخت چشمامو گذاشتم رو هم تا سرم تموم بشه ... باز سیل اشکم روانه شد و فکرا برگشتن تو سرم😢😭 ادامه در پارت بعد..
پارت ۵۴ تقدیم به شما
ببخشید دیشب پارت ندادم مامانم گوشیم را گرفته بود😂
1.خو نمیشه گفت مزش میره😂 2.آخه دیگه نوشتم نمیتونم تغیر بدمش🥲 3.مامانم تنبیهم کرده بود😂
عشقم سه پارت دادم امروز دیگههه😊
(پارت۵۵)🔴❌ -سمانه : در بازه هول بده پله هارو بی حال و اهسته رفتم بالا -بنفشه :چیشده دختر چرا رنگ از رخت پریده ...😕 وای جانا چرا انقد یخی تو چت شده ...🥶 خودمو انداختم بغل بنفشه و زدم زیر گریه :سمانه :جانا اتفاقی افتاده ...؟ -سمانه : بنفشه بیارش اتاق خواب ... بزار یکم بخوابه استراحت کنه انگار مریضه ...😴 -بنفشه : بیا جانا جان بزار دکمه های مانتوت باز کنم ٬ یکم استراحت کن بعدش بیا باهم صحبت میکنیم ...🗣 اصلا هر وقت تو خواستی صحبت میکنیم الان اروم باش بیا این مسکن بخور استراحت کن .💤 ................ نمی دونم کی بخواب رفتم و چند ساعت خواب بودم که با صدای بنفشه بیدار شدم . -بنفشه :جانا جان بلند شو بشین سمانه برات سوپ درست کرده بخور عزیزم رنگت شده اینهو گچ. تکیه دادم به تاج تخت اروم اروم سوپ رو میخوردم و به سمانه و بنفشه نگاه میکردم که چشماشون و طرز نگاهشون پر از سواله ...❓❔ یهو بغضم ترکید دستامو گذاشتم رو صورتمو بلند بلند گریه کردم .😭 -بنفشه : جانا جان اروم باش ادامه در پارت بعد....🥲
پارت۵۵ تقدیم به شما
عید همگیتون مبارک😍