(پارت۵۳)🔴❌
به یه نقطه خیره شده بودم به خودم اومدم دیدم تو یه پارک روی نیمکت نشستم👀👣 هوا تاریک شده بود یه نگاه به ساعت انداختم " ۸"
بلند شدم راه افتادم ... فقط میدونستم که میرم ... 👩🦯اما نمیدونستم کجا میرم
چشمم افتاد به همون فروشگاهی که اخرین بار با حامیم اومدیم . روبه روی همون فروشگاه نشستم🛍 روی جدول کنار خیابون ٬ سرمو گذاشتم روی زانوم و هق هق میکردم .😭
گوشیمو از تو کیفم در اوردم رو شنش کردم نزدیک به۳۰ تا تماس داشتم ...📱 .
حامیم ،مامان . بابا. ساناز
اس ام اس های حامیمو باز کردم .
"جانا توروخدا برگرد خونه بیا باهم حرف بزنیم"🗣نگرانتم حداقل یه زنگ به خونه بزن بگو کجایی ؟ مامان حالش بده خواهش میکنم .🙏
اس ام اس بعدیشو باز کردم
جانا خیلی داغونم ٬ داغون ترم نکن خواهش میکنم ... روشن کردی زنگ بزن🤙
رفتم تو لیست تماس ها 'بنفشه'
-بنفشه : سلام علکم جانا خانم چطوره ؟ چیشد یادی از ما کردی ؟✌️
-جانا:بنفشه میتونم یه مدت بیام بمونم پیشتون ؟
-بنفشه : جانا خوبی ؟ صدات چرا گرفت س ؟ کجایی ؟
-بنفشه :اره . اره حتما ... بگو کجایی بیام دنبالت؟؟
-جانا:خودم میام
بنفشه :درستو که داری ؟
-جانا:اره
دوباره خاموش کردم.
بنفشه یکی از هم کلاسیای دانشگامه که اومده تهران با سمانه "خواهرش" یه خونه پایین شهر اجاره کردن 🏘
فعلا تنها جای که به ذهنم میرسه از همه دور باشم همین بود.
ایفون رو زدم ... سمانه از پنجره یه نگاه انداخت.🗿
ادامه در پارت بعد...
(پارت۵۴)🔴❌
-حامیم:جااانااااااا توروخداااا نرووو ... وایسااااا ... جانا خواهش میکنم.🙏قاصدک٬ غم دارم٬
غم آوارگی و دربدری ٬
غم تنهایی و خونین جگری.
گریزم به جهانی که مرا ناپیداست ٬😢
نمیدونم کجا برم ... چیکار کنم😔سوار تاکسی شدم گوشی تو کیفم به لرزش دراومد ... حامیم ... خاموشش کردم...📱
-راننده ماشین : خانم حالتون خوبه؟
-جانا:(با خودش)حالا کجا برم برای فرار از حامی⚔
سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین نمیتونم اشکامو کنترل کنم... تو یه لحظه دنیام عوض شد زندگیم عوض شد😭
تنو بدنم یخ بسته بودو همه وجودم میلرزید ...🥴
باورم نمیشه چطور تونستن بامن این کارو کنن ...😶
چشام سیاهی رفت و دیگه جایی رو ندیدم.😓
-جانا:اینجا کجاس ... !؟
-راننده تاکسی : خانم پرستار ... خانم پرستار ... این خانم به هوش اومدن.🤫
-راننده:خانم خوب هستین ... تو ماشین بیهوش شدین منم اوردمتون بیمارستان ... الان بهترین ؟؟
- جانا:سرم ... سرم داره گیج میره😵💫
-پرستار:عزیزم دراز بکش چرا داری بلند میشی🤗
-جانا:ن ٬ باید برم😪
-پرستار : باشه زنگ بزن یه همراره بیاد دنبالت تا سرمت تموم بشه بعد برو ...😊 این آقا راننده تاکسی هستن؟-جانا:بله
-پرستار:خب ٬ اقا شما میتونید برید.
-راننده تاکسی :میخواین به خانوادتون خبر بدم خانم ؟
خانم ٬ میشنوین صدامو ؟😶🗣
دراز کشیدم رو تخت چشمامو گذاشتم رو هم تا سرم تموم بشه ... باز سیل اشکم
روانه شد و فکرا برگشتن تو سرم😢😭
ادامه در پارت بعد..
(پارت۵۵)🔴❌
-سمانه : در بازه هول بده
پله هارو بی حال و اهسته رفتم بالا
-بنفشه :چیشده دختر چرا رنگ از رخت پریده ...😕
وای جانا چرا انقد یخی تو چت شده ...🥶
خودمو انداختم بغل بنفشه و زدم زیر گریه
:سمانه :جانا اتفاقی افتاده ...؟
-سمانه : بنفشه بیارش اتاق خواب ... بزار یکم بخوابه استراحت کنه انگار مریضه ...😴
-بنفشه : بیا جانا جان بزار دکمه های مانتوت باز کنم ٬ یکم استراحت کن بعدش بیا
باهم صحبت میکنیم ...🗣
اصلا هر وقت تو خواستی صحبت میکنیم الان اروم باش بیا این مسکن بخور استراحت کن .💤
................
نمی دونم کی بخواب رفتم و چند ساعت خواب بودم که با صدای بنفشه بیدار شدم .
-بنفشه :جانا جان بلند شو بشین سمانه برات سوپ درست کرده بخور عزیزم
رنگت شده اینهو گچ.
تکیه دادم به تاج تخت اروم اروم سوپ رو میخوردم و به سمانه و بنفشه نگاه
میکردم که چشماشون و طرز نگاهشون پر از سواله ...❓❔
یهو بغضم ترکید دستامو گذاشتم رو صورتمو بلند بلند گریه کردم .😭
-بنفشه : جانا جان اروم باش
ادامه در پارت بعد....🥲