eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
(پارت ۵۷)🔴❌ بنفشه - جانا ... جانا جان بلند شو ساعت ۹ کلاس داریما.پاشو برو اشپز خونه صبحونه امادس -جانا:حوصله ندارم بنفشه نمیام بنفشه - إ ... یعنی چی حوصله ندارم نمیام ... بلند شو ببینم...😡 پتو رو ازروم کشید -جانا:بنفشه ول کن توروخدا میگم نمیام ...پتو رو کشیدم رو سرم بنفشه - باشه امروز رو ازادی ... ولی فکر نکن از فرداام اینجوریه ها ... از این خبرا نیس...😏 رفت پذیرای و در اتاق بست صداشو میشنیدم که میگفت بنفشه- سمانه حواست به جانا باشه ها خون س کلاس نمیاد ... بیداری؟ شنیدی؟ سمانه - إ ... چرا ... منم دوساعت دیگه کلاس دارم که بنفشه - حالا تا دوساعت دیگه٬شاید کلاس اخرو امروز نموندم زود اومدم سمانه - باشه مراقب خودت باش روی تخت دراز کشیده بودم چشمامو گذاشتم روی هم یه نفس عمیق کشیدم که در دو تا ضربه خورد.... ادامه در پارت بعد...
پارت ۵۷ تقدیم به شما❌
۱.باشه گلم ۲.اگه بگم ناراحت نشدم دروغ گفتم ولی ...🥲 ۳.آخه من دست تنها واقعا نمیتونم
شما یی که ناراضی هستین من گقتم کسی هست بتونه تو پارت نوشتن کمکم کنه اما متاسفانه کسی نبود خب من چیکار کنم😔😢؟؟
(پارت۵۸)🔴❌ سمانه - بجانا بیام تو ؟ یکم بالشمو جابه جا کردم و تکیه دادم به تاج تخت بیا😊 سمانه - بهتری ؟ -جانا:اره خوبم.... سمانه - برو یه دوش بگیر ٬ سرحال بشی ... حوله تمیزم هست بعدش بیا که باهم صبحونه بخوریم....😉 واقعا به یه دوش اب گرم نیاز داشتم بدون معطلی و مخالفتی بلند شدمو رفتم سمت حموم😢 سمانه - لباس خواستی تو این کشو ها لباسای منو بنفشه هست هر کدوم که خواستی بردار -جانا:ن ٬ فقط حوله بر میدارم.... یه دوش گرفتم اومدم جلو اینه ....شروع کردم به خشک کردن موهام.🙈 سمانه - اوه ... دختر چه موهای بلندی داری ...اذیت نمیشی یکم کوتاه کن بی اختیار یاد حرف حامیمم افتادم ... بغض راه گلوم و بست ... چشام پر شد خیره شدم تو اینه به موهام...😞 سمانه - جانا خوبی تو ؟ حرف بدی زدم؟دستشو گذاشت رو شونم ...جانا کجایی؟ بیا بشین سر سفره ... بشین ببینم ... ببین جانا من اندازه بنفشه نمیشناسمت.... اما تو همین دوستی هایی که با بنفشه داشتیم .... و بیرون رفتنامون ... بعضی وقتا که میومدی اینجا خیلی ازت خوشم میومد .😁 راستش اولین بار که دیدمت.... به بنفشه گفتم این از اون بچه پول دارای بی درده ها 🙈بنفشه گفت:..... زود قضاوت نکن خوب نمیشناسیش دختر خون گرم و خاکی ... تا اینکه کم کم شناختمت نظرم نسبت بهت عوض شد . اولین بار که تو دانشگاه گفتی عصر میام ..... ادامه در پارت بعد...🥲
پارت ۵۸ تقدیم شما❤️‍🔥
(پارت ۵۹)🔴❌ اولین بار که تو دانشگاه گفتی عصر میام خونه.... اجاره ای تون رو ببینم بعدشم بریم بگردیم .بعده رفتنت به بنفشه گفتم شرط میبندم.... بیاد اینور تهران و خونه ما میره پشته سرشم نگاه نمیکنه که هیچ دوستیشم تموم میکنه..... -جانا:چرا درموردم این فکرو میکردی؟ سمانه - چه بدونم ... نمیشناختمت دیگه ... تموم این حرفام واسه این بود که بگم ...تو دختر خوبی هستی ...سعی کن این اتفاقا تورو عوض نکنه بیا باز من به حرف افتادم . چایمون یخ کرد باید عوضش کنم. ای بابا ...انقد نرو تو فکر جای من بودی چیکار میکردی؟ ۸سال پیش تو یکی از روستاهای شمال زندگی میکردیم کلاس سوم راهنمایی بودم😢 پدرو پسری توی روستای ما بودن میشه گفت وضع مالیشون تو ی روستااز همه بهتر بود.😂 پدره الدنگ منم پادویشو میکرد، واسش مواد میفروخت ... اخرم معتادش کرد. یه روز پدرش اومد خونمون به پدرم گفت که احمد دخترتو میخواد ... امشب تمومش کن ... اینم جنست ...😕 باچند گرم جنس راضی شد منو بده دسته اون پسره هیز چش چرون ... با کتک و زور همون شب خطبه عقدو خوندن... یکسال با فلاکت زندگی کردم خسته شده بودم از چش چرونیاش و کتکاش ... حتی مدرسه ام نذاشت برم.😭 یبار ۵ماهم بود انقد کتکم زد تا بچم افتاد ... فقط مادرم بود که کمکم میکرد ... اونم حق نداشت باهام حرفی بزنه تا پدر معتادم نیفته به جونش... تا اینکه یه روزی خبر مرگ بابام رو اوردن ... گفتن تو دریا غرق شده پدره احمد یه مراسم برای بابام گرفتو بعد سومش گیر داد به مادرم که اال و بال باید زن من بشی ... وگرنه هم تو رو هم دختر تو بیچاره میکنم... میدونستم حرفی رو که بزنه عمل میکنه تصمیم گرفتیم با مادرم یه شب از خونه فرار کنیم ... خواستیم بریم پیشه خواهرم. که همون شب مأمورا اومدن سراغ بابای احمد ... فهمیدیم که مرگ پدرم حادثه نبوده و پدر احمد بابامو تو دریا خفه کرده ... ادامه در پارت بعد‌...😢
پارت ۵۹ تقدیم شما
فدات شم قشنگم💙
بچه ها مهمون داریم نمیتونم پارت بدم اما فردا جبران میکنم💙
(پارت۶۰)🔴❌ یکی از اهالی روستا این صحنه رو میدیده اما بخاطر ترسش جرأت گفتنشو نداشته ... تااینکه همون شب میره لوش میده من و مامانمم از رفتن منصرف شدیم ... هرچند احمدم (شوهرم)سگ اخلاقی های باباشو داشت 😞 اما دیگه عادت کرده بودم. دو سالو نیم از ازدواجم میگذشت. یه روز صبح یه پسر بچه اومد در خونه رو زد و گفت ... احمد اقا تو جنگل کنار رودخونه داره دعوا میکنه...🙊 چادرمو زدم کمرمو دوییدم ... وقتی رفتم دیگه کار از کار گذشته بود. فهمیدم احمد به یکی از زنای روستا چشم داشته ... زنه وقتی کنار رودخونه مشغول لباس شستن بوده ... احمد از پشت درختا دید میزده ... شوهرش میرسه و با احمد درگیر میشه🥺 تو این درگیری وقتی احمدو هول میده ... سرش میخوره به سنگای کنار رودخونه ضربه شدیدی به سرش میخوره و درجا میمیره.🤭 منم که دل خوشی ازش نداشتم به طرف رضایت دادمو ازاد شد.🙄 یه مدت گذشت ... رفتم مدرسه ثبت نام کردم درسمو ادامه دادم ... الان ۸سال که از این اتفافا میگذره اما هنوزم که یادم میفته تنم میلرزه ...🥶 -جانا: که￾مادرت چی ...همون جا زندگی میکنه ؟ -سمانه:ن من که اومدم تهران مادرمم رفت پیشه خواهرم شیراز خداروشکر😶شوهر خواهرم خیلی مرده خوبیه از بابت اون نگران نیستم