(پارت۶۴)🔴❌
پنجره رو بستم نگاهمو دوختم به قطره های بارونی که با شدت خودشونو به شیشه
میکوبیدن یهو بغض راه گلوم رو گرفت ... یه اهنگی که همیشه تو ماشین حامیم به
گوشم خورده بود ٬توی مغزم پلی شد.
تو هر شهر دنیا که بارون میاد...
خیابونی گم میشه تو بغض و درد...
تو بارون مگه میشه عاشق نشد...😢این اواخر رابطه خوبی با اشک داشتم بی اختیار و بی اراده جاری میشد ... دوتا
دستامو گذاشتم رو صورتمو زیر لب به زمین و زمان لعنت میفرستادم.
بنفشه - هیس ... اروم باش دختر
دستامو دور گردن بنفشه قفل کردم ... بنفشه حالم خوش نیس ... من نمیتونم که...
بنفشه - هیس ... دنیا که به اخر نرسیده انقد ضعیف نباش به خودت بیا یه نگاه به
زندگی کوفتی منو سمانه بنداز خانوادمون تو یه شهر دیگه ... ماام اینجا سمانه بخاطر
چندر غاز باید تا ۸شب از اون سر تهران بلند شه بیاد تو این خرابشده...
تو خلوتت به تک تک حرفام فکر کن ٬ جانا تو دل گنده ای داری ببین بخشیدن
ادمایی که ۲۰سال برات زحمت کشیدن ٬ تو پر قو بزرگت کردن کار سختیه ؟ یه نگاه
به خانواده و شرایط منو سمانه بنداز ... یه فرصت به خودتو خانوادت بده...
حاال ام بلند شو یه ابی به سرو صورتت بزن بیا شام بخوریم.
سر سفره که نشستم بوی ماکارانیه بنفشه هوش از سرم میبرد ... اما اشتهایی برای
خوردن نداشتم.
سمانه - وای بنفشه ... دستت درست دختر چه ته دیگ طلایییه..😂
ادامه در پارت بعد....🥲
(پارت۶۵)🔴❌
حرفای بنفشه مثل یه پتک به سرم خورده بود ... حق بااون بود من میتونستم یه
فرصت بدم ٬ اما اینو میدونستم که هنوز امادگیشو ندارم
امادگی رو به رو شدن با مامان بابا و حامیم رو ندارم.
بنفشه - فردا بعد اظهر کلاس داریم ... بعد کلاس میریم یه دور میزنیم ... شنیدی
جاناااا ؟
-جانا:ها ... چی گفتی ؟😕
بنفشه - میگم ٬ فردا بعد کلاس میریم یه چرخی میزنیم.🙃
-جانا:نمیدونم ... فکر نکنم بیام.
بنفشه - حرفه مفت نزن میای ... خوبشم میای ... حالا ام بلند شید جمع و جور کنیم
بخوابیم که دیر وقته.😎
بنفشه- پاشو جانا ساعت ۱۱:۳۰شده ۲ساعت دیگه کلاس داریما سرمو کشیدم زیر
پتو ...ولم کن بنفشه همین چند ساعت پیش خوابیدم.
بنفشه - اوووووف ... از دسته تو دختر باشه امروزم بخواب از کلاسا که محروم شدی
بهت میگم تازه چشام داشت گرم میشد که...
بنفشه - جانااااااااا ؟
-جانا:هوم ؟
ادامه در پارت بعد...🥲
(پارت۶۶)🔴❌
کلیدو میزارم روی اپن خواستی بری بیرون یادت باشه برداری ... من میرم دانشگاه از
اونورم میریم کتابخونه باسمانه نزدیکای ۶-۷برمیگردیم رو گاز غذا هست بلند شدی
گرم کن بخور ... خدافظ👌🤥
یه ساعتی تو جام میچرخیدم و دوست نداشتم بلند شم ... بااکراه از جام بلند شدم و
کشو قوسی به بدنم دادم و دستی به سرو صورتم کشیدم.
ناهارو که خوردم تصمیم گرفتم برم یه مقدار خرید کنم .....برای خونه نزدیکای ۳از
خونه زدم بیرون...
اواخر آذر ماه بود و نم نم بارونو رو صورتم حس میکردم....
*****
موقع برگشت بارون شدت گرفته بود و هوا روبه تاریکی میرفت چقدر دلم هوای
خونرو داشت دلم واسه مامان بابا و حامیم خیلی تنگ شده بود ... یعنی الان چیکار میکنن ؟
مطمئنم الان مامان حالو روز خوشی نداره ...
نمیدونم گیجم ... گنگم ... دلم یچیز میگه منطقم چیز دیگه ... نمیدونم چی درسته
چی غلط
راننده - خانم باشمام کدوم کوچه ؟
-جانا:ببخشین ... دسته چپ
ادامه در پارت بعد...🥲
(پارت۶۷)❌🔴
به سرعت وسایالرو چیدم تو یخچال...
۲۰دیقه به ۷بود در تقی به صدا دراومد.
بنفشه - سالم خاااانم . حوصلت که سر نرفت ؟
سمانه - سلام جانا
بنفشه - هیییی ... جانا اینا چیه پر کردی تو یخچال ٬ چه خبره واسه چند روز موندنسالم . خسته نباشید ... ن ٬ رفته بودم خرید.
اینجا میخوای مارو شرمنده کنی
باخنده برگشتم سمته بنفشه
-جانا:اها ... یعنی فقط چند روز بمونم دیگه اره ؟
سمانه - شما که تاج سری ... اصلا مگه میزاریم بری ...ولی نیازی نبود مارو شرمنده
کنی
بنفشه- نخیرم ٬ میری پیشه خانوادت خوبشم میری
چشم غره ای رفت و سرشو تکون داد.
سمانه - بیا بشین باهات حرف داریمخب حالا جوش نزن
رو تک پله اشپز خونه نشستم بنفشه و سمانه کنارم کمین کردن
بنفشه - حامیم بازم اومده بود ... جانا حالش خیلی بد بود ... پریشون بود ... اشفته بود
... هنوزم نمیخوای خبری بدی
ادامه در پارت بعد...🥲