(پارت ۶۹)🔴❌
-جاناخودمم ... ساناز؟
-جانا:خانوادام چه حالی دارن ...
-ساناز:کل فامیل بسیج شدن دنبالتن ... تو چرا انقد بی فکری ... این
مسخره بازیا چیه ... بیا ببین مادر بدبختت چه حالی داره ... از این دکتر به اون
دکتر ... جامیم بدبخت دوشبه که خونه نرفته ... بابات به هر دری زده هر جا بگی
سراغت رفته ...
ساناز- االن مامان بابات خوبن اما حامیم ... چیزه ... یعنی اونو نمیدونم کجاس
-جانا: ساناز ... باشه میام ... الان چطورن ؟
ساناز - تو چطوری ؟ خوبی ؟ پیشه اون دوتا دختری بنفشه و چی بود اون یکی
-جانا:خوبم بگو نگرانم نباشن . پیشه هم کلاسیامم بنفشه سمانه ... بهشون خبر بده ساناز بگو که خوبم
ساناز- کی میای جانا ؟
-جانا:میاممم. حتمافردا میتونی بیای پارک سمت خونتون ... باهات حرف دارم
-ساناز:باشه
-جانا:خوبی چرا با تردید حرفاتو میزنی؟
ساناز- ن خوبم . پس فردا صبح میام
ساناز- مراقب خودت باش ٬ شب بخیر
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
(پارت ۶۹)🔴❌ -جاناخودمم ... ساناز؟ -جانا:خانوادام چه حالی دارن ... -ساناز:کل فامیل بسیج شدن دنبالتن
دوباره پارت را بخونید اشتباه نوشته بودم😶🤦♀
پارت۷۰❌🔴
میدونم چقدر گذشته بود چند دقیقه یا چند ساعت به یه نقطه خیره شده بودم ... چند
تار از موهامو دور انگشتم حلقه میکردمو باز میکردم ... نمیتونم بگم دقیق به چی فکر
میکردم ... چون فکرم خیلی درهم و برهم بود...
دوتا ضربه به در خورد.
سمانه - جانا از پنجره بیرونو نگاه کن
بنفشه - ن بابا ٬ بیا برو پایین.😁
رفتم سمته پنجره و نگاهمو انداختم پایینچرا ...چیشده ؟
اول یه ماشین شاسی بلند مشکی به چشمم خود ... إ ... جامیمه🥲
این اینجا چیکار میکنه ؟ چجوری پیدا کرده ... چقدر پژمرده شده بود ...معلومه تو این
چند روز خواب و خراک درست حسابی نداسته ... ریشاش بلند شده بود و لاغر به نظر
میرسید
کلافه دستاشو میکرد لای موهاش و جلوی در قدم میزد
بنفشه - جانا نمیخوای بری پایین😌
-جانا:نمیدونم
سمانه - یعنی چی نمیدونم ... طرفو داری داغون میکنی عین خیالتم نیسهااا ... 😡
ادامه در پارت بعد..🥲