eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
59 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
خب سلام صبحتون بخیر
دارم میرم مدرسه اومدم پارت میدم😂💙
مرسیییی مهربونای من💙😊 خب ایدیتون را میدادین😂
پارت۷۰❌🔴 میدونم چقدر گذشته بود چند دقیقه یا چند ساعت به یه نقطه خیره شده بودم ... چند تار از موهامو دور انگشتم حلقه میکردمو باز میکردم ... نمیتونم بگم دقیق به چی فکر میکردم ... چون فکرم خیلی درهم و برهم بود... دوتا ضربه به در خورد. سمانه - جانا از پنجره بیرونو نگاه کن بنفشه - ن بابا ٬ بیا برو پایین.😁 رفتم سمته پنجره و نگاهمو انداختم پایین￾چرا ...چیشده ؟ اول یه ماشین شاسی بلند مشکی به چشمم خود ... إ ... جامیمه🥲 این اینجا چیکار میکنه ؟ چجوری پیدا کرده ... چقدر پژمرده شده بود ...معلومه تو این چند روز خواب و خراک درست حسابی نداسته ... ریشاش بلند شده بود و لاغر به نظر میرسید کلافه دستاشو میکرد لای موهاش و جلوی در قدم میزد بنفشه - جانا نمیخوای بری پایین😌 -جانا:نمیدونم سمانه - یعنی چی نمیدونم ... طرفو داری داغون میکنی عین خیالتم نیس￾هااا ... 😡 ادامه در پارت بعد..🥲
پارت۷۰ تقدیم شما
مدرسه بودم عجقم😂🫂🫀
چشم الان چند تا پارت براتون میزارم✅
مرسی خوشملم😇
پارت۷۱🔴❌ بنفشه - این دختره اس ام اس داده ...میگه زمانی که باهات حرف میزده حامیم پیشش بوده ... روزه قبلشم نگو حامیم مارو تعقب کرده منو سمانه رو الام که مطمئن شده اومده اینجا😳 پله هارو با تردیدو دودلی میرفتم پایین و با دستای لرزون درو باز کردم. نگاهم وحشت زده روی صورتش میخکوب بود ٬ چشمام که تو چشمای حامیم افتاد دلم لرزید ٬ چشماش پر خون بود ٬ باورم نمیشد این همون حامیم باشه که انقد پریشون حال و کلافه بود ٬ نگاه خیره ش و توی چشمام دوخته بود ... بازم بغض و اشک بهم هجوم اوردن انگار بارش چشمام با بارش اسمان رقابت داشتن که هر کدوم بیشتر بباره🥲 ... زبونم بند اومده بود ولی به زور بازش کردم. -جانا:سالام🥲 -حامیم: خوشت میاد از آزار دادن دیگران ... میدونی چه حالی داشتیم ... من به جهنم مامان و بابا چی نکنه دیگه قبولشون نداری ...؟ به همین راحتی گذشتی جانا ...؟ تو یه همچین دختری بودی ...؟😔 سرتو بگیر بالا جانا تو چشمام نگاه کن میدونی چند وقته به این چشا خواب نیومده ... داری باهام چیکار میکنی جانا ... ؟ انقد تحملم سخت بود ... که پا به فرار گذاشتی😶 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت ۷۱ تقدیم شما❌💙
مرسییی مهربون😍❤️
پارت۷۲❤️❌ -حامیم:وسایلتو جمع کن بیا پایین میریم خونه ... مامان و بابا دل نگرونن ... بیشتر از این اذیتشون نکن نذاشت حرفمو ادامه بدم و با خوشونت خاصی بهم توپید ... -حامیم: هیس جانا ... فقط ساکت راحت میرم کنارو فراموشت میکنم مطمئن باش ... بخاطر مامان و بابا برگرد خونه میخواستم بهش توضیح بدم. میخواستم بگم که من از دسته کسی فرار نکردم. از حقیقتی فرار کردم که داشت ذره ذره وجودمو مثل خوره میخورد ... باید با خودم کنار میومدم ... باید هضمش میکردم من مجبور به فرار شدم. از خودم بدم میومد باعث حال خراب حامیم من بودم ... برگشتم بالا و از سمانه و بنفشه تشکر کردم بابت خوبی هاشون وسایلمو جمع کردمو رفتم سمته ماشین حامیم سرشو گذاشته بود رو فرمون نفسشو کلافه میداد بیرون ... تو دلم هزار بار به خودم لعنت فرستادم بابت کار احمقانم ... حالو روز حامیم و بیمارستان رفتن مامان همشون تقصیر من بود... بیشتر مسیر تو سکوت طی شد نگاه حامیم مستقیم به رو به رو بود و باهام حرفی نمیزد... از داشبورد ماشین یه نامه داد دستم. ادامه در پارت بعد...🥲