پارت۷۱🔴❌
بنفشه - این دختره اس ام اس داده ...میگه زمانی که باهات حرف میزده حامیم پیشش
بوده ... روزه قبلشم نگو حامیم مارو تعقب کرده منو سمانه رو الام که مطمئن شده
اومده اینجا😳
پله هارو با تردیدو دودلی میرفتم پایین و با دستای لرزون درو باز کردم.
نگاهم وحشت زده روی صورتش میخکوب بود ٬ چشمام که تو چشمای حامیم افتاد دلم
لرزید ٬ چشماش پر خون بود ٬ باورم نمیشد این همون حامیم باشه که انقد پریشون حال
و کلافه بود ٬ نگاه خیره ش و توی چشمام دوخته بود ... بازم بغض و اشک بهم هجوم
اوردن انگار بارش چشمام با بارش اسمان رقابت داشتن که هر کدوم بیشتر بباره🥲
... زبونم بند اومده بود ولی به زور بازش کردم.
-جانا:سالام🥲
-حامیم: خوشت میاد از آزار دادن دیگران ... میدونی چه حالی داشتیم ... من به جهنم
مامان و بابا چی نکنه دیگه قبولشون نداری ...؟ به همین راحتی گذشتی جانا ...؟ تو
یه همچین دختری بودی ...؟😔
سرتو بگیر بالا جانا
تو چشمام نگاه کن
میدونی چند وقته به این چشا خواب نیومده ... داری باهام چیکار میکنی جانا ... ؟
انقد تحملم سخت بود ... که پا به فرار گذاشتی😶
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۷۲❤️❌
-حامیم:وسایلتو جمع کن بیا پایین
میریم خونه ... مامان و بابا دل نگرونن ... بیشتر از این اذیتشون نکن
نذاشت حرفمو ادامه بدم و با خوشونت خاصی بهم توپید ...
-حامیم: هیس جانا ... فقط ساکت راحت میرم کنارو فراموشت میکنم مطمئن باش ... بخاطر
مامان و بابا برگرد خونه
میخواستم بهش توضیح بدم.
میخواستم بگم که من از دسته کسی فرار نکردم.
از حقیقتی فرار کردم که داشت ذره ذره وجودمو مثل خوره میخورد ... باید با خودم
کنار میومدم ... باید هضمش میکردم من مجبور به فرار شدم.
از خودم بدم میومد باعث حال خراب حامیم من بودم ... برگشتم بالا و از سمانه و بنفشه
تشکر کردم بابت خوبی هاشون وسایلمو جمع کردمو رفتم سمته ماشین
حامیم سرشو گذاشته بود رو فرمون نفسشو کلافه میداد بیرون ... تو دلم هزار بار به
خودم لعنت فرستادم بابت کار احمقانم ... حالو روز حامیم و بیمارستان رفتن
مامان همشون تقصیر من بود...
بیشتر مسیر تو سکوت طی شد نگاه حامیم مستقیم به رو به رو بود و باهام حرفی
نمیزد...
از داشبورد ماشین یه نامه داد دستم.
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۷۳🔴❌
-حامیم: همه ی حرفامو این تو نوشتم . فردا صبح زود پرواز دارم از ایران میرم ...
میرم
چون نمیخوام وجودم بیشتر از این ازارت بده
میرم چون دیدن و نداشتنت داره زجرم میده
خستم جانا خیلی خستم.
این یه دیوونگی محضه عشقه من یه طرفس یه عشقه ممنوعس...
تو برای من نیستی جانا ... خواستنت اشتباه بود از روز اول اشتباه بود
دوست دارم برات بجنگم ولی میدونم یه قدمم برام بر نمیداری...
جانا منو نمیبینی و این بیشتر از هر چیزی منو عذاب میده😢
لابه لای حرفاش بغضش رو قورت میداد و با صدای دو رگه به حرفاش ادامه میداد
- جانا:
دیگه نفس کشیدن برام سخت شده بود . شیشه سمت خودمو کشیدم پایین و چند
نفس عمیق کشیدم هوای سرد اما مطبوع رو با تمام وجود توی ریه هام
کشیدم ... بغض راه نفسمو گرفته بود اشکای لعنتی که هر بار دیدمو ضعیف میکرد ...
اهنگ غمگینی که تو ماشین با صدای اروم پخش میشد حالمو بیش از پیش خرابتر
میکرد.
نویسنده:(متن آهنگ😂)
یه پنجره با یه قفس یه هنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو یه خاطرس همینو بس
تو این مثلث غریب ستاره هارو خط زدم
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۷۴🔴❌
رسیدیم جلو در ماشین رو نگهداشت ...دستمو انداختم به دستگیره ... درو باز کردم
حامیم- جانا
سرمو برگردوندم سمتشو نگاهمو دوختم تو نگاهش
حامیم - هیچ وقت مال من نبودی ولی از دست دادنت داغونم میکنه ٬ هر جای دنیا که
باشم به یادتم ... مراقب خودت باش میوه ممنوعه من
من از تبار غربتم...
از ارزو های محال...
بزار که کوله بارمو رو شونه شب بزارم
باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم(متن آهنگ ماشین😂)
شکایی که تو تمام این لحضه ها سعی داشت راهشون به بیرون نرسه اخر سر با حرف
اخر روی صورتش جای شدن
دستام توان بستن در ماشین رو نداشت ... پاهام چسبیده بود به زمین اهسته قدمامو به
سمت در کشوندم ... زنگ و که زدم صدای بابا تو ایفون پیچید ... کیه ؟
- جانا:منم بابا.... جانا قدر نشناش.
با باز شدن در صدای داد بابا به گوشم رسید اشکامو پاک کردم و سعی کردم اروم
باشم.
نزدیک پله ها بودم که مامان و بابا هر دو از در اومدن بیرون تو بغل جفدشون گم
شدم و به هق هق افتادم و زار میزدم.
بابا - قربونه شکله ماهت برم دخترم کجا بودی این مدت ...؟
مامان - گریه نکن مامام برات بمیره ...چی گذشت بهت جانام..؟
- جانا:خیلی نامردین خیلی بی انصافین تا کی میخواستین ازم پنهون کنین یعنی اگه به
طور اتفاقی متوجه نمیشدم هیچ وقت بهم نمیگفتید حقیقت زندگیمو ازم پنهون
میکردین
یعنی من این حقو نداشتم که بدونم
به نفس نفس افتاده بودمو ... نمیتونستم از اغوش گرمشون دل بکنم ... به پناهگاهم
برگشته بودم ... انگار که تازه اکسیژن بهم رسیده بود ... دوباره داشتم زندگی رو
لمس میکردم ... مادرم و پدرمو لمس میکردم خانوادمو لمس میکردم ... لابه لای تمام....
ادامه در پارت بعد...🥲