پارت۷۳🔴❌
-حامیم: همه ی حرفامو این تو نوشتم . فردا صبح زود پرواز دارم از ایران میرم ...
میرم
چون نمیخوام وجودم بیشتر از این ازارت بده
میرم چون دیدن و نداشتنت داره زجرم میده
خستم جانا خیلی خستم.
این یه دیوونگی محضه عشقه من یه طرفس یه عشقه ممنوعس...
تو برای من نیستی جانا ... خواستنت اشتباه بود از روز اول اشتباه بود
دوست دارم برات بجنگم ولی میدونم یه قدمم برام بر نمیداری...
جانا منو نمیبینی و این بیشتر از هر چیزی منو عذاب میده😢
لابه لای حرفاش بغضش رو قورت میداد و با صدای دو رگه به حرفاش ادامه میداد
- جانا:
دیگه نفس کشیدن برام سخت شده بود . شیشه سمت خودمو کشیدم پایین و چند
نفس عمیق کشیدم هوای سرد اما مطبوع رو با تمام وجود توی ریه هام
کشیدم ... بغض راه نفسمو گرفته بود اشکای لعنتی که هر بار دیدمو ضعیف میکرد ...
اهنگ غمگینی که تو ماشین با صدای اروم پخش میشد حالمو بیش از پیش خرابتر
میکرد.
نویسنده:(متن آهنگ😂)
یه پنجره با یه قفس یه هنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو یه خاطرس همینو بس
تو این مثلث غریب ستاره هارو خط زدم
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۷۴🔴❌
رسیدیم جلو در ماشین رو نگهداشت ...دستمو انداختم به دستگیره ... درو باز کردم
حامیم- جانا
سرمو برگردوندم سمتشو نگاهمو دوختم تو نگاهش
حامیم - هیچ وقت مال من نبودی ولی از دست دادنت داغونم میکنه ٬ هر جای دنیا که
باشم به یادتم ... مراقب خودت باش میوه ممنوعه من
من از تبار غربتم...
از ارزو های محال...
بزار که کوله بارمو رو شونه شب بزارم
باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم(متن آهنگ ماشین😂)
شکایی که تو تمام این لحضه ها سعی داشت راهشون به بیرون نرسه اخر سر با حرف
اخر روی صورتش جای شدن
دستام توان بستن در ماشین رو نداشت ... پاهام چسبیده بود به زمین اهسته قدمامو به
سمت در کشوندم ... زنگ و که زدم صدای بابا تو ایفون پیچید ... کیه ؟
- جانا:منم بابا.... جانا قدر نشناش.
با باز شدن در صدای داد بابا به گوشم رسید اشکامو پاک کردم و سعی کردم اروم
باشم.
نزدیک پله ها بودم که مامان و بابا هر دو از در اومدن بیرون تو بغل جفدشون گم
شدم و به هق هق افتادم و زار میزدم.
بابا - قربونه شکله ماهت برم دخترم کجا بودی این مدت ...؟
مامان - گریه نکن مامام برات بمیره ...چی گذشت بهت جانام..؟
- جانا:خیلی نامردین خیلی بی انصافین تا کی میخواستین ازم پنهون کنین یعنی اگه به
طور اتفاقی متوجه نمیشدم هیچ وقت بهم نمیگفتید حقیقت زندگیمو ازم پنهون
میکردین
یعنی من این حقو نداشتم که بدونم
به نفس نفس افتاده بودمو ... نمیتونستم از اغوش گرمشون دل بکنم ... به پناهگاهم
برگشته بودم ... انگار که تازه اکسیژن بهم رسیده بود ... دوباره داشتم زندگی رو
لمس میکردم ... مادرم و پدرمو لمس میکردم خانوادمو لمس میکردم ... لابه لای تمام....
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۷۵❤️❌
لا به لای گریه هام لبخند که تو تمام این روزها ازم فاصله گرفته بود داشت جای خودشو پیدا
میکرد.
بابا - بخاطر خودت نگفتیم دخترم نخواستیم بدونی گفتیم شاید این اذیتت کنه
... معذبت کنه... از ما دورت کنه ...
مامان - ترسیدیم از اینکه بدونی از دستت بدیم
بابا - کجا بودی این مدت ...؟ چرا یه زنگ نزدی دخترم ...؟ چرا دانشگاه نمیرفتی ...؟
اشکای صورتشونو پاک کردم از جای که بودمو با کسای که بودم براشون تعریف
کردم ... از اومدنم به این خونه گفتن از اینکه فهمیدم کسی رو نداشتم ...ن فامیلی ن
خواهر برادری ... راستش دلم گرفت ... اما خدارو از ته قلبم شاکر شدم بخاطر وجود
این کانون گرم.
مامان - چقد ضعیف شدی مادر دورت بگرده ... همین الان برات غذا گرم میکنم
بابا - یه زنگ بزنم به همه خبر بدم
-جانا:بابا ؟
بابا - جانم عزیزم ؟
-حامیم فردا...
بابا - اره دخترم تو نگران هیچی نباش ... نمیزارم کسی اذیتت کنه حامیمم فردا میره
خارج ... هر چی ازت دورتر باشه بهتره هوای تو که از سرش بپره به خودش میاد
نگران نباش
ادامه در پارت بعد..🥲