eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
59 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت۷۳ تقدیم نگاه خوشگلتون😇
ناشناس هاتون کمه کراش نمیکنه جواب بدم🤣
پارت۷۴🔴❌ رسیدیم جلو در ماشین رو نگهداشت ...دستمو انداختم به دستگیره ... درو باز کردم حامیم- جانا سرمو برگردوندم سمتشو نگاهمو دوختم تو نگاهش حامیم - هیچ وقت مال من نبودی ولی از دست دادنت داغونم میکنه ٬ هر جای دنیا که باشم به یادتم ... مراقب خودت باش میوه ممنوعه من من از تبار غربتم... از ارزو های محال... بزار که کوله بارمو رو شونه شب بزارم باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم(متن آهنگ ماشین😂) شکایی که تو تمام این لحضه ها سعی داشت راهشون به بیرون نرسه اخر سر با حرف اخر روی صورتش جای شدن دستام توان بستن در ماشین رو نداشت ... پاهام چسبیده بود به زمین اهسته قدمامو به سمت در کشوندم ... زنگ و که زدم صدای بابا تو ایفون پیچید ... کیه ؟ - جانا:منم بابا.... جانا قدر نشناش. با باز شدن در صدای داد بابا به گوشم رسید اشکامو پاک کردم و سعی کردم اروم باشم. نزدیک پله ها بودم که مامان و بابا هر دو از در اومدن بیرون تو بغل جفدشون گم شدم و به هق هق افتادم و زار میزدم. بابا - قربونه شکله ماهت برم دخترم کجا بودی این مدت ...؟ مامان - گریه نکن مامام برات بمیره ...چی گذشت بهت جانام..؟ - جانا:خیلی نامردین خیلی بی انصافین تا کی میخواستین ازم پنهون کنین یعنی اگه به طور اتفاقی متوجه نمیشدم هیچ وقت بهم نمیگفتید حقیقت زندگیمو ازم پنهون میکردین یعنی من این حقو نداشتم که بدونم به نفس نفس افتاده بودمو ... نمیتونستم از اغوش گرمشون دل بکنم ... به پناهگاهم برگشته بودم ... انگار که تازه اکسیژن بهم رسیده بود ... دوباره داشتم زندگی رو لمس میکردم ... مادرم و پدرمو لمس میکردم خانوادمو لمس میکردم ... لابه لای تمام.... ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۷۴تقدیم شما😇
1.اوهوم😂 2.فری🤌 آیدیتو بده گل🫂
1.چشمم🫡 2.اوک پیشنهاد خوبیه😎 3.باشه عزیزم الان دوتا دادم شبم یه پارت دیگه میدم👀
پارت۷۵❤️❌ لا به لای گریه هام لبخند که تو تمام این روزها ازم فاصله گرفته بود داشت جای خودشو پیدا میکرد. بابا - بخاطر خودت نگفتیم دخترم نخواستیم بدونی گفتیم شاید این اذیتت کنه ... معذبت کنه... از ما دورت کنه ... مامان - ترسیدیم از اینکه بدونی از دستت بدیم بابا - کجا بودی این مدت ...؟ چرا یه زنگ نزدی دخترم ...؟ چرا دانشگاه نمیرفتی ...؟ اشکای صورتشونو پاک کردم از جای که بودمو با کسای که بودم براشون تعریف کردم ... از اومدنم به این خونه گفتن از اینکه فهمیدم کسی رو نداشتم ...ن فامیلی ن خواهر برادری ... راستش دلم گرفت ... اما خدارو از ته قلبم شاکر شدم بخاطر وجود این کانون گرم. مامان - چقد ضعیف شدی مادر دورت بگرده ... همین الان برات غذا گرم میکنم بابا - یه زنگ بزنم به همه خبر بدم -جانا:بابا ؟ بابا - جانم عزیزم ؟ -حامیم فردا... بابا - اره دخترم تو نگران هیچی نباش ... نمیزارم کسی اذیتت کنه حامیمم فردا میره خارج ... هر چی ازت دورتر باشه بهتره هوای تو که از سرش بپره به خودش میاد نگران نباش ادامه در پارت بعد..🥲
پارت ۷۵ تقدیم شما🙃
1.قراره مون ۳ تا بود دادم 2.سللام قربونت تو خوبی؟🙃 3.فدات عزیزم🫀🫂
۱.رمان میخونم.اسمش یادم نیس😂 2.یه هقته پیش آهنگ های هایده بود الان دانوش😂🤦‍♀حامیم هم که همش گوش میدم
سلام گلشنگای من💙
ظهر اومدم پارت میدم❌