eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
59 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
رونیکا جان یه بیو از خودت بده بچه ها باهات آشنا بشن💙🥺
رونیکا هستم ۱۳ سالمه شیرازی هستم ولی بیرجند زندگی می کنم 😘 همین 🥰
سلام چطورین؟
پارت۷۸🔴❌ هواسوز شدیدی داشت شال گردنمو تاروی بینیم کشیدم بالا ... تا ته حیاط سمت ماشین دویدم...🚗 هنوزم وقتی میشستم توی ماشین حامیم ... عطرش به مشامم میرسید ...👃 اهنگاش همه ی خاطرات رو برام زنده میکرد.🥲 **** مامان- جانا جان یه حرف زدن که این اخمارو نداره ... زشته نیومده بگیم ن حداقل حرفاتونو بزنید شرایطشو بسنج مادرمن ... ماکه بد تورو نمیخوایم ٬🫂🫀 بخاطر عموت وبابات ... زشته قبول نکنی مادر به قربونت😘 ...... -جانا:اه ... باشه مامان ولی جواب من مشخصه ... نه ... نه ... نه فقط بخاطر شما قبول میکنم که بیان. مامان - قربونت بشه مامان ٬ پس من به بابات میگم که به عموت خبر بده خواستگاری امشب کنسل نشه😇😗 ....... حدودا یه ماه از اون ماجرا یعنی رفتن حامیم از خونه میگذشت.دیگه حال و هوای خونه مثل قبلا نبود🥺 کسری(پسر عموم)هم از این فرصت استفاده کرده بود و دل بابا و مامان و حسابی به دست آورده بود😣قرار بود بیان خواستگارم😓 تودلم هرچی فحش بود نثار کسری میکردم ... اگه الان حامیم اینجا بود هیچکس نمیتونست منو مجبور به این مهمونی کنه. رفتم سمت صدای گوشیم -الو... بنفشه - سلام جانا آجی... خوبی؟🤗 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۷۸تقدیم شما✍🫀
پارت۷۹🔴❌ -جانا:سلام عزیزم قربونت خوبم تو چطوری ؟ خانواده خوبن ؟ .... کی میای دانشگاه ؟ بنفشه - سلام میرسونن ممنون ۵روز دیگه بر میگردم. بنفشه - از خودت بگو ... چیکارا میکنی ؟ -جانا:تو و سمانه که رفتین مرخصی......سانازم یک هفته پیش عروسیش بود🥲داشتم دق میکردم دیگه....نه حوصله دانشگاه رفتن نه خونه موندن😶‍🌫 بنفشه - نپیچون جانا از حامیم چ خبر ؟ موفق شدی باهاش تماس بگیری؟🤙 -جانا: میزد￾ن در به در دنبال یه راه ارتباطی ام ... مطمئنم بابا نمیزاره وگرنه اون تا الان هزاربار برگشته بود🤝🤌 مطمئنا زمانی باهاش صحبت میکنن که من نباشم. بنفشه - از کسری چه خبر ؟ -جانا:اون کپک ام اخر حرفشو به کرسی نشوند امشب میان بنفشه - چیییی ...؟ واقعا ... یعنی قبول کردی ؟ -جانا:ن بابا چه قبولی بنفشه - به نظرت حامیم خبر داره از اومدنشون ؟ -جانا:نمیدونم باکلافکی از بنفشه خدافظی کردمو از پنجره به برفای که روی درختای خشک حیاط نشسته بود خیره شدم.☠ خاطرات نوستالژیک قدیمی روحمو نوازش میکرد .🤧 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۷۹تقدیم شما💙
پارت۸۰🔴❌ دلم همبازی همیشگیو میخواست ادم برفی هایی که هر ساله با دستای منو حامیم تو حیاط این خونه درست میشد. چه زود اون روزا گذشت دلم اون روزارو میخواست شایدم ... حامیم رو میخواست ... ............ادم برفی بهنونس............ زمان به تندی میگذشت اما سخت میگذشت زمستون کم کم جای خودشو به بهار میداد ... حال و هوای خونه دیگه مثل گذشته ها نبود ... انگار که حامیم سالهاست این خونرو ترک کرده و جز یه مشت خاطره چیزی ازش نمونده ... بابا به بهنونه دلتنگی مامان، اتاق حامیم را قفل کرد هیچ ٬ حتی بهمون اجازه نمیداد باهاش در تماس باشیم ... 😕هر چند من میدونم این کارا بخاطر من بود و مامان هر روز با حامیم در تماسه... مامان - جانا جان مهمون داری مامان دوستاتن ... برید بالا تو اتاقشه -جانابه ... به ... سالام خوش اومدین چه عجب ؟😌 سمانه - بله دیگه ... گفتیم دوسته بی معرفته ماکه نمیاد حداقل ما یه سر بهش بزنیم.😏🤕 -جانا: درد چه عجب ... ن اینکه خودت میای😂 ادامه در پارت بعد...🥲
اینم پارت آخر امشب💙
شبتون بخیر قشنگام:)😘 خوب بخوابین))
ناشناس هارا فردا جواب میدم دخترا💙