تو پارت سال تحویل شده😂
باید زودتر پارت میدادم اما نشد🤣دیگه ببخشید.
پارت ۸۴❌🔴
بابا : نیت کردی دخترم ؟
جانا : بله ☺
«راه عشق»
راهی ست راه عشق که هیچ کنار نیست .
اینجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست ....
جانا : سالم تحویل شد ✨
فکر می کردم حامیم شاید یه بهونه ای واسه زنگ زدن به خوانوادش داشته باشه 🙂
مامان : شاید درگیر کارش بوده مادر 😕 نتونسته 😞
جانا : اره تو این چند ماه همش درگیر کارش بوده ،.... راسته که میگن از دل برود هر ان که از دیده رود 😢 اگه خوانوادش براش مهمه ،..
بابا : جانا ... کفیه 😠
بدون این که جوابی بدم غر غر کنان رفتم سمت اتاقم .😞
گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی که مدام تغیر جهت میده توام جهتت رو تغیر میدی اما طوفان دنبالت می کنه ، تو برمیگردی اما طوفان باتو میزان میشه ....
این بازی مدام تکرار میشه .طوفان که فرو نشست یادت نمیاد چی به سرت اومده و چطور زنده موندی اما یه چیز مشخصه....
اونم اینه که * از طوفان در اومدی دیگه اون ادم سابق نیستی*😕
ادامش پارت بعد🥲...
پارت ۸۵ ❌🔴
★صبح روز بعد ★
گوشی تو دستم به لرزش در اومد
جانا :اوه ...عروس....خانوم گل خوش میگذره 😂؟
ساناز : سلام بچه پرو یه زنگ نزنیا .... من سرم شلوغ بود تو این مدت تو چی؟ کجایی؟ چه خبرا ؟
جانا : پیش سمانه و بنفشه بودم دارم میرم خونه ... خبرا پیش توع عه عروس خانوم زندگی مشترک چطور ؟🙃
ساناز : خوبه... شیرین و دوست داشتنی ... فکر می کردم مسافرت باشین 🧐
جانا : نه بابا چه مسافرتی دلت خوشه هااا.... مامان بابا هیچکدوم حتی یبار راجبش صحبت نکردن 🙂🥺
ساناز : حالا شاید امسال یکم دیر تر بیرون برید 🤗؟
جانا : بیخیال ساناز هیچی دیگه مثل گذشته نیست ....🥺 متاسفانه ادما خیلی زود به شرایط اطرافشون عادت میکنن....
منم به تمام اینا عادت کردم😔
ساناز رسیدم خونه بهت زنگ می زنم الان پشت فرمونم 🙃
ساناز : باشه فعلا 😘
جانا : فعلا 👋🏻
ادامه پارت بعد ....🥲
پارت۸۶🔴❌
ریموت درو زدم که وارد حیاط بشم چشمم به خاله صدیقه افتاد که با گریه و هولو وهیا
طول حیاط تن تن قدم میزد.
-خاله صدیقه چیزی شده ؟ چرا گریه میکنی😢
خاله صدیقه - چی بگم والا دخترم
-جانا:خاله صدیقه نصفه جونم کردی میگی بلاخره یا ن😕
خاله صدیقه - اقا ... اقا رو بردن بیمارستان😱
-چییییی ؟چیشده بود!؟ ... کی بردن ؟ !
خاله صدیقه - همین ۲۰ دقیقه پیش ...
باسرعت تمام بین ماشینا لایی میکشیدم
تو راهروی بیمارستان چشم به ستایش(دختر عموم) افتاد شبنم(دختر عموم) تو بغلش بود.
-جانا:سلام ... کجان ؟😭
ستایش - سلام جانا جان نگران نباش ... خدارو شکر خطر رفع شد ... پله هارو برو
بالا دسته راست.
جلوی در اتاق رو که دیدم تپش قلبم چند برابر شد ... هر لحضه فکر میکردم قلبم از
جاش کنده میشه😥
مامان .دای. عمو حسن. شوهر ستایش دیگه پاهام توان راه رفتن نداشت ... مگه ستایش
نگفت خطر رفع شده ... اینا چرا اینجورین پس...
مامان چرا داره گریه میکنه ؟ گریم شدت گرفت😭
به صدای من دایی اومد سمتم
-جانا:دایی بابا کجای ؟ چیشده ؟
ادامه در پارت بعد...🥲