پارت ۸۵ ❌🔴
★صبح روز بعد ★
گوشی تو دستم به لرزش در اومد
جانا :اوه ...عروس....خانوم گل خوش میگذره 😂؟
ساناز : سلام بچه پرو یه زنگ نزنیا .... من سرم شلوغ بود تو این مدت تو چی؟ کجایی؟ چه خبرا ؟
جانا : پیش سمانه و بنفشه بودم دارم میرم خونه ... خبرا پیش توع عه عروس خانوم زندگی مشترک چطور ؟🙃
ساناز : خوبه... شیرین و دوست داشتنی ... فکر می کردم مسافرت باشین 🧐
جانا : نه بابا چه مسافرتی دلت خوشه هااا.... مامان بابا هیچکدوم حتی یبار راجبش صحبت نکردن 🙂🥺
ساناز : حالا شاید امسال یکم دیر تر بیرون برید 🤗؟
جانا : بیخیال ساناز هیچی دیگه مثل گذشته نیست ....🥺 متاسفانه ادما خیلی زود به شرایط اطرافشون عادت میکنن....
منم به تمام اینا عادت کردم😔
ساناز رسیدم خونه بهت زنگ می زنم الان پشت فرمونم 🙃
ساناز : باشه فعلا 😘
جانا : فعلا 👋🏻
ادامه پارت بعد ....🥲
پارت۸۶🔴❌
ریموت درو زدم که وارد حیاط بشم چشمم به خاله صدیقه افتاد که با گریه و هولو وهیا
طول حیاط تن تن قدم میزد.
-خاله صدیقه چیزی شده ؟ چرا گریه میکنی😢
خاله صدیقه - چی بگم والا دخترم
-جانا:خاله صدیقه نصفه جونم کردی میگی بلاخره یا ن😕
خاله صدیقه - اقا ... اقا رو بردن بیمارستان😱
-چییییی ؟چیشده بود!؟ ... کی بردن ؟ !
خاله صدیقه - همین ۲۰ دقیقه پیش ...
باسرعت تمام بین ماشینا لایی میکشیدم
تو راهروی بیمارستان چشم به ستایش(دختر عموم) افتاد شبنم(دختر عموم) تو بغلش بود.
-جانا:سلام ... کجان ؟😭
ستایش - سلام جانا جان نگران نباش ... خدارو شکر خطر رفع شد ... پله هارو برو
بالا دسته راست.
جلوی در اتاق رو که دیدم تپش قلبم چند برابر شد ... هر لحضه فکر میکردم قلبم از
جاش کنده میشه😥
مامان .دای. عمو حسن. شوهر ستایش دیگه پاهام توان راه رفتن نداشت ... مگه ستایش
نگفت خطر رفع شده ... اینا چرا اینجورین پس...
مامان چرا داره گریه میکنه ؟ گریم شدت گرفت😭
به صدای من دایی اومد سمتم
-جانا:دایی بابا کجای ؟ چیشده ؟
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۸۷🔴❌
دایی - بیابشین پیشه مادرت بهت میگم دخترم اروم باش
مامان- بیچاره شدیم دخترم ... بد بخت شدیم مامان😭
٬ حاله بابا چطوره ... چش شده ؟🥲
پرستار - خانم چه خبره ...بیمارستان.هاتوروخدا
یکی به من بگه اینجا چه خبره .... عمو چیشده ؟ حال بابا خوبه ؟😭
عمو- اره عمو جان نگران بابات نباش خداروشکر الان بهتره یکی دوساعت دیگه
میتونی ببینیش.👍😊
دایی - جانا جان عزیزم ... بخدا حال
بابات خوبه تو بیا بشینعمو من بچم ...
-جانا: دارین بچه گول میزنین ... میگم حاله بابام چطوره ؟😞🥺
-جانا:چرا مامان گریه میکنه ... شما چرا حالتون اینجوریه😶
عمو - جانا جان راستش یه مشکلاتی توی شرکت بابات پیش اومده که...
مامان - مشکل کاش مشکل بود . بدبخت شدیم دخترم😵💫😓
مامان - بابات ورشکست شد چه به روزمون اومد دخترم....😩
چرا چیزی نمیگین... امکان نداره ... مگه ن عمو ... دایی دروغه
دایی- خدابزرگه دایی ... درست میشه ...🤥
از ابراهیمی شکایت کردیم ایشالا نتیجه
میده😪
ادامه در پارت بعد...🥲
سلام صبحتون بخیر .
بابت این چند روز که پارت ندادم عذر میخوام.امتحان داشتم و نتونستم💙🙏