eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
59 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت۸۹🔴❌ عمو - متاسفانه ابراهیمی کلاه برداری کرده -جانا:چییی ابراهیمی ... شریک بابا؟😢 هیچی نمیشنیدم دیگه فقط فهمیدم که داشتم راه میرفتم ٬ کجا نمیدونم... ولی طاقت شنیدن این حرفا و گریه های مامان و نداشتم.😞 تواین زندگی باتمام پستی بلندی هاش کنار میومدم اما کم کم داشت منو از پا مینداخت...😮‍💨 زیرلب زمزمه کردم ... این باور منه که جانا تو باید با همه چی رو به رو شی باید 😪🥶 بجنگی ... نباید خودتو ببازی ... هر چی که باید اتفاق بیفته میفته🤧 به خط های مستقیم مسیرت خیره شو ... هیچ وقت اسیر پشت سر نشو ... تو خاطره نرو ... تو گذشته نمون ... هر سقوط یعنی شروع پرواز ...😎👌 نمیدونم ۵ بار ... ۱۰ بار ... ۱۵ بار زیر لب زمزمه کردم . هربار به خودم می گفتم که چیزی نیستو ... نمیشه <<۲روز بعد>> -جانا: قربون بابای خوشتیپم بشم به خونت خوش اومدی☺️ بابا - خدانکنه عزیز بابا عمو- خب ماام دیگه کم کم بریم ... تازه مرخص شدی دور برت خلوت باشه بهتره🤓 مامان - کجا حالا ناهار بمونید🗣 عمو - سلامت باشی زنداداش بعده شام با بچه ها یه سر میایم🫂 بابا - زحمت کشیدی ... پس کسری ام حتما باشه یه مسئله ای رو باید بگم عمو - چشم حتما ... فعلا👨‍🦰👋 ادامه در پارت بعد..🥲
پارت ۸۹ تقدیم شما💙
پارت۹۰🔴❌ مامان - بابا - به سلامت -جانا:عمو جان به سلامت☺️ مامان به بابا - خیره ان شاالله چه مسئله ای طوری شده گفتی کسری هم بیاد ؟😕 بابا - در مورد کارای شرکت و پیگیری پرونده ابراهیمی👌 بابا - ابراهیمی تو اون شرکت تنها نبوده صد درصد یه هم دست خبره داشته. -جانا:مگه نمیگید ابراهیمی از ایران رفته ... این پرونده دیگه چیکار میتونه بکنه😃 مامان - تو رو خدا واسه یه مدتم که شده از فکر اون شرکت کوفتی بیا بیرون ... اخه عزیز من به فکر خودت نیستی به فکر ما باش ... انقد به اون قلبت فشار نیار ...😓 اخر خدای نکرده کار میدی دسته ما بابا - منم میخوام همین کارو کنم . یه مدت شرکت و بدم دست یه ادم مورد اعتماد 🤥 باید هر چه زود تر به فکرش باشم دست دس کنم دارو ندارمونو از دست میدیم.🤧 مامان - امروز حامیم زنگ زده بود گفت اگه بابا بخواد بر میگردم ... گفت همه ی تلاشمو میکنم و باعث و بانیشو پیدا میکنم.🥰 بابا - بگو نمیخواد ... از بیمارستان رفتنم که بویی نبرده ؟ مامان- ن ... بهش نگفتم☹️ بابا - خوبه ... ندونه بهتره بیخودی نگران میشه مامان - فکرات و بکن اگه بحامیم باشه ... خیالت بابت همه چیز راحت میشه😇 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت ۹۰ تقدیم شما😗
از این جور سبک از فیلم ها خوشتون میاد؟!🤔🤗 پس بجنبید و عضو چنل زیر شید👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717منبع ادیت و میکس از سریال و فیلمای کره ای✨ اگر عاشق کره و بازیگراشی؛پس عضو شید🤍🌱
اَنیونگ هَسِیُ👋🏻❤️ طرفدار بازیگرا و سریالای کره ای هستی و عضو این چنل نیستی؟!😱🤦🏻‍♂ عیبی نداره...اینم لینکه همون چنله پس عضو شید تا نپاکیدم👇🏻👇👇🏻👇 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717
پارت۹۱🔴❌ بابا- آدمشو پیدا کردم ٬ که هم مورد اطمینان منه هم کار بلده هم باتجربه ...😇 فقط خداکنه قبول کنه. -جانا:کی هست؟ بابا - کسری جانا-چیییی ؟ کسری ٬ ن بابا شوخیت گرفته این همه ادم چرا اون ؟🤨 بابا - دخترم حالا معلوم نیس قبول کنه یا ن ... اونم بخاطر این جریان خواستگاری بعید میدونم.😞 مامان - ن ٬ کسری پسر کینه ای نیست ... از شرایط ماام که خبرداره حتما قبول میکنه❌ جانا-بابا اصلا متوجه نمیشم یعنی چی ؟ شرکتو میخواید بسپارید دسته کسری بابا - مشکلی داری دخترم ؟ چی از جونه این پسر میخوای ...🙄 چه بدی در حق تو کرده ... چه هیزم تری به تو فروخته🥴 جانا:یعنی شما انقد به این کسری اعتماد دارین ٬ این همه ادم مطمئن تو اون شرکت هس❤️‍🔥😱 بابا خیلی سردو خشن با صدای بلند بهم توپید😐 بابا - کی مطمئنه دخترم هاااا؟ رفیق و همکار چندین و چند سالم ابراهیمی ؟ که منو به خاک سیاه نشوند ... کی تو اون شرکت هست که به اندازه کسری تجربه داشته باشه ...درسته😕 حالا تو شرکت خودم نبوده ... بعدشم کسری پسر برادرمه کی بهتر از این جانا-بابا باورم نمیشه ...🫠 اگه قراره این شرکتو بسپارید دسته کسری ... پس امیدوارم که.... قبول نکنه ... 🤯این همه ادم چرا از اون کمک بگیریم😭
سلام ظهرتون بخیر پارت۹۱ تقدیم شما💙✍
1.خجالتی نیستم اما خیلی‌پرو هم نیستم.😉 2.فری،اجی،یا به فامیل😂 3چند پارت دیگه 4.چرا هس❤️
1.مسخره نکنین لطفا درس دارم😂😂 2.,امتحان دارم 3.ببخشید نمیرسم🙏 4.به بزرگی خودتون ببخشید😁💙
پارت۹۲🔴❌ بابا - دخترم چرا زبون منو متوجه نمیشی ... اگه قبول نکنه برای کی بد میشه ... ها ؟ 😢 برای من ... برای شما ... دو روز دیگه باید بیاید پشت میله های زندان ملاقاتم😶‍🌫 مامان - خدانکنه ...خدا اون روزو نیاره ... این حرفا چیه ... جاما بیا اشپز خونه قرصای باباتو باید بدم بیا یه نگاه بنداز🤥 با اخمای مامان و دادو بیداد بابا فهمیدم کاری نمیتونم بکنم😓 مامان - دختر تو خجالت نمیکشی با پدرت داری بحث میکنی ... مراعات حالشو بکن تازه چند ساعته مرخص شده...😮‍💨 جانا-مامان خواهش میکنم نزار بابا به کسری رو بندازه ... خودمون یه فکری میکنیم. مامان - چه فکری ها ... ما چیکار میتونیم بکنیم ... صلاح این کارو بابات میدونه منو تو دخالت نکنیم بهتره... مامان - جانا خیلی داری زیاده روی میکنیا ... مراقب حرفایی که میزنی باش￾حتما 🥴 جانا-صلاح اینه که کسری خان به داد ما برسه اره ؟🤧 مامان - جانا جان دخترم این که تو چی میخوای مهم نیس ... مهم اینه بابات... پریدم وسط حرف مامان: این چه زیاده رویه مامان ؟ این که من میخوا...💀 دیدم حال مامان زیاد خوب نیس دیگه ادامه ندادم تا بیشتر از این ناراحتش نکنم🤐😬 مامان: ... ما باید از خدامون باشه کسری همه ی مسئولیت رو به عهده بگیره چاره ای نداریم. وای خدااا مغزم داره منفجر میشه ... کی فکرشو میکرد کارمون به کسری بیفته ... 😭😱 ادامه در پارت بعد..🥲