eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
62 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
اَنیونگ هَسِیُ👋🏻❤️ طرفدار بازیگرا و سریالای کره ای هستی و عضو این چنل نیستی؟!😱🤦🏻‍♂ عیبی نداره...اینم لینکه همون چنله پس عضو شید تا نپاکیدم👇🏻👇👇🏻👇 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717
پارت۹۱🔴❌ بابا- آدمشو پیدا کردم ٬ که هم مورد اطمینان منه هم کار بلده هم باتجربه ...😇 فقط خداکنه قبول کنه. -جانا:کی هست؟ بابا - کسری جانا-چیییی ؟ کسری ٬ ن بابا شوخیت گرفته این همه ادم چرا اون ؟🤨 بابا - دخترم حالا معلوم نیس قبول کنه یا ن ... اونم بخاطر این جریان خواستگاری بعید میدونم.😞 مامان - ن ٬ کسری پسر کینه ای نیست ... از شرایط ماام که خبرداره حتما قبول میکنه❌ جانا-بابا اصلا متوجه نمیشم یعنی چی ؟ شرکتو میخواید بسپارید دسته کسری بابا - مشکلی داری دخترم ؟ چی از جونه این پسر میخوای ...🙄 چه بدی در حق تو کرده ... چه هیزم تری به تو فروخته🥴 جانا:یعنی شما انقد به این کسری اعتماد دارین ٬ این همه ادم مطمئن تو اون شرکت هس❤️‍🔥😱 بابا خیلی سردو خشن با صدای بلند بهم توپید😐 بابا - کی مطمئنه دخترم هاااا؟ رفیق و همکار چندین و چند سالم ابراهیمی ؟ که منو به خاک سیاه نشوند ... کی تو اون شرکت هست که به اندازه کسری تجربه داشته باشه ...درسته😕 حالا تو شرکت خودم نبوده ... بعدشم کسری پسر برادرمه کی بهتر از این جانا-بابا باورم نمیشه ...🫠 اگه قراره این شرکتو بسپارید دسته کسری ... پس امیدوارم که.... قبول نکنه ... 🤯این همه ادم چرا از اون کمک بگیریم😭
سلام ظهرتون بخیر پارت۹۱ تقدیم شما💙✍
1.خجالتی نیستم اما خیلی‌پرو هم نیستم.😉 2.فری،اجی،یا به فامیل😂 3چند پارت دیگه 4.چرا هس❤️
1.مسخره نکنین لطفا درس دارم😂😂 2.,امتحان دارم 3.ببخشید نمیرسم🙏 4.به بزرگی خودتون ببخشید😁💙
پارت۹۲🔴❌ بابا - دخترم چرا زبون منو متوجه نمیشی ... اگه قبول نکنه برای کی بد میشه ... ها ؟ 😢 برای من ... برای شما ... دو روز دیگه باید بیاید پشت میله های زندان ملاقاتم😶‍🌫 مامان - خدانکنه ...خدا اون روزو نیاره ... این حرفا چیه ... جاما بیا اشپز خونه قرصای باباتو باید بدم بیا یه نگاه بنداز🤥 با اخمای مامان و دادو بیداد بابا فهمیدم کاری نمیتونم بکنم😓 مامان - دختر تو خجالت نمیکشی با پدرت داری بحث میکنی ... مراعات حالشو بکن تازه چند ساعته مرخص شده...😮‍💨 جانا-مامان خواهش میکنم نزار بابا به کسری رو بندازه ... خودمون یه فکری میکنیم. مامان - چه فکری ها ... ما چیکار میتونیم بکنیم ... صلاح این کارو بابات میدونه منو تو دخالت نکنیم بهتره... مامان - جانا خیلی داری زیاده روی میکنیا ... مراقب حرفایی که میزنی باش￾حتما 🥴 جانا-صلاح اینه که کسری خان به داد ما برسه اره ؟🤧 مامان - جانا جان دخترم این که تو چی میخوای مهم نیس ... مهم اینه بابات... پریدم وسط حرف مامان: این چه زیاده رویه مامان ؟ این که من میخوا...💀 دیدم حال مامان زیاد خوب نیس دیگه ادامه ندادم تا بیشتر از این ناراحتش نکنم🤐😬 مامان: ... ما باید از خدامون باشه کسری همه ی مسئولیت رو به عهده بگیره چاره ای نداریم. وای خدااا مغزم داره منفجر میشه ... کی فکرشو میکرد کارمون به کسری بیفته ... 😭😱 ادامه در پارت بعد..🥲
پارت ۹۲ تقدیم شما🔴❌
سلام چطورین؟
1.اوک قشنگم، معذرت🙏❤️ 2.باش ممنون 3نمیدونم تنهایی سلفی نمیگریم بیشتر با رفیقام😂
پارت۹۳🔴❌ بابای من بخواد به اون کپک رو بزنه ... فکر اینکه کسری بخواد در حق ما کاری کنه دیوونم میکنه🥲 فکر کن جانا ... فکر .. فکر ... باید یکی باشه یکی غیراز کسری که بابا بتونه بهش اعتماد کنه...🧐 نمیدونم چند ساعت تمام داشتم به این موضوع فکر میکردم که صدای مامان از این فکرا خلاصم کرد. مامان - جانا بیا شام رو پله که بودم صداشون به گوشم رسید.🤫 بابا - امیدوارم کسری قبول کنه وگرنه دیگه نمیتونم به همین راحتی به کسی اعتماد کنم. مامان - من مطمئنم قبول میکنه ... پسر خیلی فهمیده اییِ🤗 جانا:بابا بابا - جانم ؟ بیا بشین غذاتم بخور از دهن افتاد￾بابا جانا-میگم ... چیزه ... کسری بابا - جانا بسته ... تو کاری که به تو مربوط نمیشه دخالت نکن ... نمیخوام ناراحتت کنم دختر قشنگم ...😶‍🌫 یه نگاه به وضعیت من بنداز... بین حرفای بابا ایفون به صدا در اومد. مامان- جانا جان برو ببین کیه حتما عموتینان🤌 دکمه ایفون رو زدمو برگشتم تو اتاقم لباس مناسب پوشیدم رفتم پایین هرچند دلم نمیخواست برم پایین ولی حوصله اخما و غرغرای مامان و نداشتم🗣👊 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت ۹۳ تقدیم شما😇🔷