اَنیونگ هَسِیُ👋🏻❤️
طرفدار بازیگرا و سریالای کره ای
هستی و عضو این چنل نیستی؟!😱🤦🏻♂
عیبی نداره...اینم لینکه همون چنله
پس عضو شید تا نپاکیدم👇🏻👇👇🏻👇
https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717
پارت۹۱🔴❌
بابا- آدمشو پیدا کردم ٬ که هم مورد اطمینان منه هم کار بلده هم باتجربه ...😇
فقط خداکنه قبول کنه.
-جانا:کی هست؟
بابا - کسری
جانا-چیییی ؟ کسری ٬ ن بابا شوخیت گرفته این همه ادم چرا اون ؟🤨
بابا - دخترم حالا معلوم نیس قبول کنه یا ن ... اونم بخاطر این جریان خواستگاری بعید
میدونم.😞
مامان - ن ٬ کسری پسر کینه ای نیست ... از شرایط ماام که خبرداره حتما قبول میکنه❌
جانا-بابا اصلا متوجه نمیشم یعنی چی ؟ شرکتو میخواید بسپارید دسته کسری
بابا - مشکلی داری دخترم ؟ چی از جونه این پسر میخوای ...🙄 چه بدی در حق تو
کرده ... چه هیزم تری به تو فروخته🥴
جانا:یعنی شما انقد به این کسری اعتماد دارین ٬ این همه ادم مطمئن تو اون شرکت هس❤️🔥😱
بابا خیلی سردو خشن با صدای بلند بهم توپید😐
بابا - کی مطمئنه دخترم هاااا؟ رفیق و همکار چندین و چند سالم ابراهیمی ؟ که منو به خاک
سیاه نشوند ... کی تو اون شرکت هست که به اندازه کسری تجربه داشته باشه ...درسته😕
حالا تو شرکت خودم نبوده ... بعدشم کسری پسر برادرمه کی بهتر از این
جانا-بابا باورم نمیشه ...🫠 اگه قراره این شرکتو بسپارید دسته کسری ... پس امیدوارم که....
قبول نکنه ... 🤯این همه ادم چرا از اون کمک بگیریم😭
پارت۹۲🔴❌
بابا - دخترم چرا زبون منو متوجه نمیشی ... اگه قبول نکنه برای کی بد میشه ... ها ؟ 😢
برای من ... برای شما ... دو روز دیگه باید بیاید پشت میله های زندان ملاقاتم😶🌫
مامان - خدانکنه ...خدا اون روزو نیاره ... این حرفا چیه ... جاما بیا اشپز خونه قرصای
باباتو باید بدم بیا یه نگاه بنداز🤥
با اخمای مامان و دادو بیداد بابا فهمیدم کاری نمیتونم بکنم😓
مامان - دختر تو خجالت نمیکشی با پدرت داری بحث میکنی ... مراعات حالشو
بکن تازه چند ساعته مرخص شده...😮💨
جانا-مامان خواهش میکنم نزار بابا به کسری رو بندازه ... خودمون یه فکری میکنیم.
مامان - چه فکری ها ... ما چیکار میتونیم بکنیم ... صلاح این کارو بابات میدونه منو تو
دخالت نکنیم بهتره...
مامان - جانا خیلی داری زیاده روی میکنیا ... مراقب حرفایی که میزنی باشحتما 🥴
جانا-صلاح اینه که کسری خان به داد ما برسه اره ؟🤧
مامان - جانا جان دخترم این که تو چی میخوای مهم نیس ... مهم اینه بابات...
پریدم وسط حرف مامان: این چه زیاده رویه مامان ؟ این که من میخوا...💀
دیدم حال مامان زیاد خوب نیس دیگه ادامه ندادم تا بیشتر از این ناراحتش نکنم🤐😬
مامان: ... ما باید از خدامون باشه کسری همه ی مسئولیت رو به عهده بگیره چاره ای
نداریم.
وای خدااا مغزم داره منفجر میشه ... کی فکرشو میکرد کارمون به کسری بیفته ... 😭😱
ادامه در پارت بعد..🥲
پارت۹۳🔴❌
بابای من بخواد به اون کپک رو بزنه ... فکر اینکه کسری بخواد در حق ما کاری کنه دیوونم میکنه🥲
فکر کن جانا ... فکر .. فکر ... باید یکی باشه یکی غیراز کسری که
بابا بتونه بهش اعتماد کنه...🧐
نمیدونم چند ساعت تمام داشتم به این موضوع فکر میکردم که صدای مامان از این
فکرا خلاصم کرد.
مامان - جانا بیا شام
رو پله که بودم صداشون به گوشم رسید.🤫
بابا - امیدوارم کسری قبول کنه وگرنه دیگه نمیتونم به همین راحتی به کسی اعتماد
کنم.
مامان - من مطمئنم قبول میکنه ... پسر خیلی فهمیده اییِ🤗
جانا:بابا
بابا - جانم ؟ بیا بشین غذاتم بخور از دهن افتادبابا
جانا-میگم ... چیزه ... کسری
بابا - جانا بسته ... تو کاری که به تو مربوط نمیشه دخالت نکن ... نمیخوام ناراحتت
کنم دختر قشنگم ...😶🌫 یه نگاه به وضعیت من بنداز...
بین حرفای بابا ایفون به صدا در
اومد.
مامان- جانا جان برو ببین کیه حتما عموتینان🤌
دکمه ایفون رو زدمو برگشتم تو اتاقم لباس مناسب پوشیدم رفتم پایین هرچند دلم
نمیخواست برم پایین ولی حوصله اخما و غرغرای مامان و نداشتم🗣👊
ادامه در پارت بعد...🥲