eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
62 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۹۵ تقدیم شما 😇🙃
استوری جدید ماهمون🌱🎀 -همه چیز خیره،خداروشکر پسرمون چرا ماسک زده🙂؟
قشنگ های من به خاطر یه موضوعی جند روزی ناشناس نداریم. (قابل توجه کسایی که حرف های بی ربط میزنن)💔🦦
پارت۹۶🔴❌ اینده شرکت .خونه . ویلا . تمام دارایی ها و اموال بابات الان دسته توِ ...😏 اگه تو بخوای من یکبار دیگه اون شرکتو سرپا نگه میدارم ... 👌 به کمک وکیل خودم دنبال پرونده ابراهیمی هستم. ___________ خشکم زده بود ٬ هیچ حرفی هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم بلند شدم ,👣 اروم اروم راه افتادم سمته خونه کسری - جانا🧑‍🦱 بدون اینکه بر گردم سر جام وایسادم کسری - قبل ۱۲ ... تو دختر عاقلی هستی زود تصمیم نگیر😅😉 حرفای کسری دونه به دونش کلمه به کلمش روی مغزم رژه میرفتن ...😣 این سر درد لعنتی أمونمو بریده بود ساعت ۳صبح هنوز خواب به چشام نیومده ....🥱 رفتم پایین دنبال یه قرص برای سردرد کوفتی بگردم بابا - دخترم تو هنوز بیداری ؟😦 جانا- بابا تشنم شده بود اومدم اب بخورم ... شما چرا نخوابیدین ؟😓 بابا-مگه فکرو خیالات میزاره دخترم موندم اگه کسری قبول نکنه چه خاکی به سرم بریزم .😔☹️ بابا- باید روی ادمای دیگه شرکت ریسک کنم ... 😷 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۹۶ تقدیم چشمای قشنگتون❤️‍🔥
شبتون بخیر🌑🌜
سلام ظهرتون بخیر🫂
پارت۹۷🔴❌ من دیگه توانشو ندارم حکم فیتیله نیم سوزی رو دارم که داره پت پت میکنه خاموش شه.😢 باحالی داغون تر برگشتم اتاقم کاش به بابا بگم که کسری ازم چی خواسته ... ولی ن😑 ... بگم چی عایدم میشه ... قبول نکنه ،بابا داغون میشه😥 باید بتونم کسری رو یجوری قانع کنم ... باید باهاش صحبت کنم اینجوری که نمیشه🤭 ... أه ...این سردردام ولم نمیکنه ساعت نزدیک به ۵ صبح هنوز خواب به چشام نیومده😴🥱 نمیدونم واقعا ... نمیدونم ... چه چیزی به جهان بدهکاریم که هر چی پرداخت میکنیم صاف نمیشه .😪 خدایا من دختر قوی نیستم ٬ محکم نیستم ٬ صبور نیستم ٬ تو به دادم برس.🙁 کسری - چقد لباس عروس بهت میاد جانا. مامان - قربونت برم دخترم ... چه عروس نازی شدی حامیم - مبارکه جانا... جانا-ن حامیم ... من ازدواج نکردم ... حامیم نرو ...ح..اا.میم ..................... هییییی ... وای خدایااا شکرت ... لعنت به تو کسری تو خوابم دست از سرم بر نمیداری😣😭 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۹۷ تقدیم شما🙃
پارت۹۸🔴❌ خیس عرق بودم ... قفسه سینم از ترس بالا و پایین میرفت ...😶‍🌫 بادوتادستام سرمو نگه داشتم ... وای خدایااا شکرت ...عجب خوابی بود.😰 چشمم که به ساعت افتاد مثل فنر از جام پریدم ... ساعت ۱۰ ... جانا بدو ... ۲ ساعت ... فقط ۲ساعت... شماره کسری رو زدم تو گوشیم.🤙 بوق دوم گوشیو برداشت جانا:سلام باید ببینمت. کسری- سلام ... باشه کجا ؟✌️ جاما:دوتا خیابون پایین تر از خونه ما یه پارک هست تا یک ساعت دیگه بیا اونجا🤌 یه دوش گرفتمو سریع اماده شدم ... پله هارو بدو رفتم پایین￾دوتا جانا-سلام ... صبحتون بخیر ... خدافظ مامان - سلام ... کجا ؟ بابا - سلام دخترم ... کجا با این عجله ؟ جانا-چیزه ... برای یه سری از کلاسام که جابه جا شده ... باید میرفتم دانشگاه خواب موندم بای👋🤏 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۹۸ تقدیم شما😚