انقدر آتش میزنند،
تا بالاخره یک روز این آتش خودشان را خاکستر کند...🌱
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
امروز و گذاشتم برای تمیزکاری،
جاهایی که زمان بره، و تو دید نبود،
مثل داخل باکس های اتاق خیاطی،
یا تمیزکاری قسمت ریل پایین کمد،
کشو هایی که مدتها بود درشو باز نمیکردم 🌱
انگار خونه سبک شد،
یه نایلون پر کاغذ باطله و آشغال از توشون جمع کردم🌱
رفع انباشتگی واقعا آرامش میاره🌱
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عصرتون سرشار از آرامش🌱
واقعا یه نکته ی جالبی که از توی آشپزی های روستایی میتونیم در بیاریم اینه که چقدر تاکید بر سالم خوری، تازه خوری و محصولات ارگانیک دارند
و همه چیز رو خودشون تهیه می کنند...
و این بنظرم باید انگیزه ای باشه برای ما خانمها🌱
#آشپزی_روستایی
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
الان جوری شده که از لوبیا و ذرت و کشک بادمجان گرفته
تا سبزی آش و پیاز داغ و سیر داغ
همه رو بصورت آماده و فرآوری شده تهیه میکنند بعضی از خانمها،که فقط سودازا هستند متاسفانه❌
زمان:
حجم:
2.8M
#تفسیر_فیلم_مست_عشق
#قسمت_سوم
و فلسفه ی نماز و عشق به خدا از دیدگاه مولانا
#مولانا
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
📌بنده خدا /راوی :عباس هادی
خیابان شهید عجب گل بنبست تجلی منزل کوچک ما آنجا بود عد از سالها مستاجری این خانه را پدر ما خرید و ما از مستاجری نجات یافتیم.
منزل ما فضای زیادی نداشت اما با این حال بیشتر اوقات مجلس روضه امام حسین در این خانه برقرار بود.
یکی از روحیات پدرم این بود که جلوی درب خانه را معمولاً یک لامپ نصب میکرد تا این کوچه باریک و تاریک روشن شود.
از دیگر ویژگیهای پدر این بود که میگفت صبح تا غروب لای درب خانه را باز بگذارید تا اگر کسی همسایهای احتیاجی دارد، یا چیزی میخواهد،راحت باشد.
یک شب درب منزل ما هنوز باز مانده بود ما دور سفره مشغول شام بودیم شام که تمام شد سفره را جمع کردیم که یکباره یک نفر از در وارد شد و گفت یا الله...
مادرم سریع چادرش را روی سرش کشید پدرم که در گوشه اتاق کنار سماور نشسته بود گفت بفرمایید.
این آقا وارد حیاط شد و سلام کرد مقابل اتاق که قرار گرفت گفت هیئت تموم شده؟
پدر ما هم گفت بفرمایید بنشینید یه چایی براتون بریزم.
بعد یه نگاهی به ما کرد و از دیدن زیر شلواری پای پسرها و چادر رنگی که سر مادرم بود همه چیز را فهمید.
خیلی خجالت کشید اما پدرم خیلی با خوشرویی با او برخورد کرد این بنده خدا چایی را سریع خورد بعد معذرت خواهی کرد و بلند شد رفت.
ابراهیم گفت شما این بنده خدا را میشناختی؟
گفت نه بابا جان امشب توفیق داشتیم یه بنده خدا اومد منزل ما و به عشق امام حسین یه چایی خورد و رفت.
با اینکه پدرم اوضاع اقتصادی خوبی نداشت اما آدم دست و دلبازی بود.
این اخلاق و این بزرگمنشیها دست به دست هم داد تا خدا فرزندان خوب و صالحی نصیب او کند.
و ابراهیم در سالهای اول دبیرستان بود که داغ پدر، او را یتیم کرد.
#خاطرات_شهید
#سلام_بر_ابراهیم
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝