راستی دوستان،
اگه به مکرومه بافی علاقه مندید،
دوست عزیزم الفبای مکرومه و یکسری بافت های رایگان و داخل کانالش گذاشته و یا میتونید دوره هاشونو خریداری کنید
کاملا دلی هست، و خودم همیشه از آموزش هاشون استفاده میکنم
گفتم شاید مورد نیازتون بشه
👇👇👇👇
اینجا
یکی یکی ظروف داخل بوفه ی قدیمی،
که با گرفتن هر کدامش، و دستی کشیدن روی ظروف و تمیز کردنشان، هزارتا خاطره ی قشنگ را در ذهنم زنده میکند💚
وسط تمیز کاری، دلم پر میکشد برای یک تغییر کوچولوی این کنج محبوبم❤️
دیگ قلع شده ی قدیمی که جهاز مادرم بوده را روی صندوقچه ی چوبیم میگذارم🌱
شیشه ی قدیمی آبنارنج را روی استند چوبی میگذاشتم،
و دو تا غوره ی مصنوعی هم داخلش ،🍃
اکنون خودم را مهمان یه لیوان آب سیبی که مادرم امروز برایم آورده میکنم و از تمیزی و حال خوب این کنج لذت میبرم😍
#دکوراسیون
✍#روایت_نویسی
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
از زندگی به سبک اسلامی ایرانی
میتونم به این نکته اشاره کنم🌱
که؛
در هر کاری روزمرگی و عادت آفت ایجاد میکنه،
چقدر خوبه علاوه بر اینکه سعی میکنیم زندگی مون رو از روزمرگی خارج کنیم،
حال عبادی مون رو هم متفاوت از دیروز کنیم،
گاهی اوقات تنوع بدیم...
مثلا چادری که خیلی وقته نپوشیدیم و در بیاریم،
عطر متفاوت به چادر نماز مون بزنیم،
خوش رنگ ترین سجاده و تسبیح و استفاده کنیم و...
این ها باعث میشه حال عبادی قشنگی بهمون دست بده،
با اشتیاق بیشتری در محضر خداوند حاضر بشیم،
و ارزشش خیلی زیاده👌
راستی چادر نماز عروسیمه🥲
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
هدایت شده از روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
📌ماجرای مسلم بن عقیل در کوفه
مسلم بن عقیل آن شب را تا صبح در تب میسوخت و برای نماز از خانه خارج نشد.
هنگام نماز ظهر به سمت در مسجد حرکت کرد اذان داد و اقامه نماز را به تنهایی گفت ولی کسی همراه او از مردم کوفه نماز را به جماعت نخواند.
هنگامی که از نماز فارغ شد جوانی را دید به آن جوان گفت:
اهل کوفه چه میکنند؟
آن جوان به ایشان گفت ای آقای من آنها بیعت با حسین را شکستند و بیعت با یزید کردند!
هنگامی که مسلم این مطلب را شنید دستان خویش را بر هم زد در کوچههای کوفه خانه به خانه میرفت تا اینکه به محله بنی خزیمه رسید کنار خانهای که در بلندی داشت ایستاد و به آن نگاه میکرد کنیزی سیاه از آن خانه خارج شد کنیز گفت؛
چه کار داری ؟
حضرت مسلم فرمود این خانه کیست؟
خانه هانی بن عروه مذحجی.
مسلم او را میشناخت به او فرمود ای کنیز مرا وارد خانه کن و به او بگو مردی از خاندان اهل بیت هستم.
بگو نامش مسلم بن عقیل است.
مسلم داخل منزل شد هانی بیمار بود خواست برخیزد تا با مسلم معانقه کند اما نتوانست از جای برخیزد.
در سخنهایشان به ماجرای عبیدالله بن زیاد رسیدند.
هانی به او گفت ای برادر بدان عبیدالله دوست من است و اگر خبر مریضی من به او برسد میآید و از من عیادت میکند.
پس این شمشیر را بگیر و داخل این اتاق کوچک برو اگر نشست و در مقابل تو بود او را به قتل برسان.
مسلم گفت اگر خدا بخواهد این کار را انجام خواهم داد.
عیادت ابن زیاد از هانی ع:
سپس هانی،شخصی را نزد ابن زیاد فرستاد و او را سرزنش کرد که چگونه از او دیدار نکرده.
او عذرخواهی کرد و گفت از بیماری تو با خبر نبودم اگر خدا بخواهد شامگاهان به دیدار تو خواهم آمد.
عبیدالله هنگامی که نماز عصر را به جا آورد سوار بر اسب به سوی خانه هانی آمد تا از او عیادت کند.
هانی به کنیزش گفت شمشیر را به مسلم بده.
هانی از بیماریش به عبید شکایت میکرد و در همان حال به آرامی از مسلم میخواست که از اتاق بیرون بیاید.
اما مسلم در محل خفای خودش بود و خارج نمیشد.
سپس ابن زیاد از نزد هانی بیرون رفت بر اسبش سوار شد و به قصر خویش آمد.
مسلم بعد از رفتن ابن زیاد از مخفیگاه خود خارج شد.
هانی به او گفت سبحان الله چه چیزی مانع از کشتن ابن زیاد شد؟! به خدا سوگند که بعد از امروز دیگر به او دست پیدا نخواهی کرد!
مسلم فرمود مانع من از کشتن ابن زیاد روایتی از امیرالمومنین است که شنیدم فرمودند؛ایمان ندارد کسی که مسلمان یا مومنی را به قتل برساند.
هانی به او گفت؛
اما به خدا سوگند اگر او را کشته بودی یک فاجر کافر را به قتل رسانده بودی اما تو ترسیدی که به خاطر این کار کشته شوی!
#المصرع_الشین
فی قتل الحسین
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حال_خوب 🥰🏡
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝