eitaa logo
روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
22.4هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
4.4هزار ویدیو
18 فایل
ایدی مدیر کانال جهت انتقادات و پیشنهادات و ارسال مطالب @a_ramezany ایدی تبلیغات @z_m1392
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و النور🙏🌱 ان شاالله که جمعه ی عالی رو تا اینجا سپری کرده باشید❤️ 🌱🌱🌱 ایتا از دیشب قطع بود، واقعا نمیدونم چه توجیهی داره این قطعی های پی در پی!!! ولی خب ما کانالدارها، به همچین استراحتی نیاز داریم و یکم برامون خوبه که دور از فضای مجازی استراحت یا بهتره بگم، برسیم به کارهای عقب افتاده مون که به تمرکز نیاز داره🌱 💫💫💫 ولی تو همین مدت کوتاه خیلی دلم براتون تنگ شده بود🌱 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
بریم برای قسمتِ بعدیِ یادت باشد... https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
پنجشنبه عروسی کردیم و دوشنبه برای ماه عسل با قطار عازم مشهد شدیم. اولین باری بود که با هم مشهد میرفتیم. هربار که به زیارت رفتم برای خوشبختی و عاقبت بخیری خودمان دعا کردم. از امام رضا خواستم تا زنده هستم، حمید کنارم باشد. خواستم کنار هم پیر شویم و هرساله به زیارتش برویم. اما نه کنار حمید پیر شدم و نه دیگر قسمت شد که با حمید به پابوسی امام رضا بروم😔 این سفر معنوی تمام شد و به خانه مان رسیدیم. حمید تنها پاسدار ساکن این کوچه بود. برای همین خیلی تاکید میکرد حواسمان به حرف ها و رفتارمان باشد. انتظار داشت چون ما نمونه ی یک خانواده پاسدار هستیم، باید مراقب رفتارمان باشیم. میگفت: نکنه بلند بلند حرف بزنی کسی صداتو از پنجره کوچه بشنوه. وقتی آیفون جواب میدی، آروم حرف بزن. از دست من عصبانی شدی با نگاهت عصبانیتت رو برسون.صداتو بالا نبر که کسی بشنوه. تا حدی در منزل آروم صحبت میکردیم که صاحبخانه خیلی از اوقات فکر می‌کرد خانه نیستیم. ❤️❤️❤️❤️ از ساعت ۳ عصر مشغول درست کردن فسنجان غذای محبوبِ حمید بودم، از وقتی که می‌گذاشتم لذت میبردم، ساعت ۸ شب سفره را انداختم. وسط سفره یه شاخه گل گذاشتم. پلو را کشیدم و فسنجان را داخل ظرف ریختم. سر سفره که نشست دهانش به تشکر باز شد. شور و شوق مرا برای آشپزی دو چندان کرد. اولین لقمه را خوردچنان تعریف کرد که حس کردم غذا را سرآشپز یک رستوران نمونه درست کرده است! ادامه دارد... https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅میدونی ستون سلامتی بدنت چیه؟؟؟ 🤔🤔 ♦️این کلیپو نبینی ضرر کردی... 😉🙏 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
شربت سکنجبین یکی از بهترین نوشیدنی‌ها در “طب سنتی” است که دافع صفراست و صفرای اضافی بدن را خارج می کند سکنجبین از عسل و سرکه ساخته می‌شود که نفوذ غذا را به سلول‌های بدن افزایش می‌دهد.     شربت سکنجبین التهاب ناشی از گرما را می‌کاهد و در نهایت سموم بدن را به همراه ادرار یا عرق بیرون می‌آورد.     می‌تواند ملین و مسهلی مفید باشد. 🌸🌸🌸 یک سوم لیوان شربت سکنجبین بریزید، و بقیه رو آب جوشیده سرد شده بریزید. و آخرِ شب میل شود. 🙏 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
سلام و النور🙏 صبح اول هفته تون پر خیر و برکت ان شاالله 🤲🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روی پیمانه برنج مون میتونیم آیه ۱۱۴ سوره مائده رو بنویسیم که برای برکت و رزق و روزی و تلف نشدن مال بسیار تاثیرگذار هست روش هم برچسب زدم تا بدون وضو بودن مشکلی ایجاد نکنه🌱 در هنگامِ کشیدن برنج این آیه رو بخونید ان شاالله پر از رزق و روزی مادی و معنوی بشیم🤲🌱 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
بریم برای ادامه کتاب یادت باشد...
زندگی خوب پیش می رفت، همه چیز بر وفق مراد بود و از کنار هم بودن سرخوش بودیم. اولین روزی بود که بعد عروسی میخواست سرکار برود. از خواب بیدارش کردم تا نمازش را بخواند و با هم صبحانه بخوریم. معمولا نماز شب و صبحش را به هم متصل میکرد. نماز صبح و تعقیباتش خیلی طولانی شد، جوری که وقت برای خوردن صبحانه نبود، چند باری صدایش کردم و دنبالش رفتم تا زودتر بیاید پای سفره، ولی دست بردار نبود، سرسجاده نشسته بود پای تعقیبات. بعد از چند دقیقه بالاخره رضایت داد و از سر سجاده بلند شد. سر سفره نشستیم و صبحانه خوردیم. قبل رفتنش، زیرلب برایش آیت الکرسی خواندم. بعد هم تا در حیاط بدرقه اش کردم و گفتم: حمید جان! وقتی رسیدی حتما تک بنداز یا پیامک بده تا خیالم راحت بشه که به سلامت رسیدی. 🌸🌸🌸 موقع برگشت دوست داشت به استقبالش بروم. آیفون را که میزد، میرفتم سر پله ها منتظرش می ماندم. با دیدنش گل از گلم می شکفت. 🌸🌸🌸🌸 موقع ناهار کوبیده داشتیم، تا من کباب ها را درست کنم، خانه را دود اسپند گرفته بود. گفتم: حمیدم! این کبابها به حد کافی دود راه انداخته، تو دیگه بدترش نکن. گفت وقتی بوی غذا بره بیرون، اگه کسی دلش بخواد مدیون میشیم. برایش آبمیوه بردم و رو کرد بمن و گفت: خانم هر چی فکر میکنم میبینم عمر ما کوتاه تر از اینه که بخوایم به بطالت بگذرونیم، بیا یه برنامه بریزیم که زندگی متاهلیمون فرق داشته باشه با مجردی. 🌱🌱🌱🌱 پیشنهاد داد هم صبح ها و هم شب ها یک صفحه قرآن بخوانیم. این شد قرار روزانه ی ما. بعد از نماز صبح و دعای عهد یک صفحه از قرآن را حمید میخواند، یک صفحه را من. مقید بودیم آیات را با معنی بخوانیم.. یکی بلند بلند می‌خواند و دیگری به دقت گوش میکرد. 🌸🌸🌸🌸 مواقعی که حمید خانه نبود، هنگام آشپزی یا کشیدن جاروبرقی ضبط صوت را روشن میکردم و با نوار استاد پرهیزگار آیات را تکرار میکردم. و توانستم به مرور حافظ کل قرآن بشوم. همیشه حمید برای ادامه حفظ تشویقم میکرد و می پرسید، قرانت رو دوره کردی؟ من راضی نیستم بخاطر کار خونه و آشپزی و این طور کارها حفظ قرانت عقب بیفته!!! ادامه دارد... https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347