عسلم امروز که متوجه شد تولد پدربزرگش هست، گفت میخوام براش گل آفتابگردان بکشم.
براش کشیدم رنگ کرد ببریم برای پدریش...🌱
❤️❤️❤️❤️❤️
مهربونی کردن و ذاتِ خوب بچه هامون رو قدر بدونیم.🌱
و از مهربونیشون استقبال کنیم تا تشویق بشه براشون👌🌱
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باسلام و عرض ادب واحترام.
از محضر دوستان و محبین اهلبیت علیهم السلام تقاضای عاجزانه و ملتمسانه میشود که چند مرتبه این کلیپ را ببینید و برای هرکس که میشناسید از قوم و خویش و دوست آشنا گرفته تا افرادی که به هر جهتی نام اونها را در دفترچه تلفنتان دارید ارسال کنید و همین متن را هم کپی کرده و بفرستید.
ان شاء الله امید است فردای ظهور شرمنده امام زمان علیه السلام نشویم.(چله عظیم قرن به نیت فرج)
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
بعضی از شما انگار همه چیز را فراموش کرده اند،
و انگار باور نمیکنند که من لحظه به لحظه، بدون هیچ کوتاهی ای، به کارهای شما دل مشغولم.
و مدام به یاد تک تک شما هستم.
#السلام_علیک_یا_صاحب_الزمان 🙏
قسمتی از نامه امام زمان عج به شیخ مفیدhttps://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
دارم رومیزی ها و یک میل ها رو امروز میشورم، برای مهمانی فردا،
همه چیز و همه جا برق بزنه👌🌱
🌸🌸🌸🌸
وقتی بحثِ مجلس ائمه میاد دوست دارم سنگ تموم بزارم، و روایت از خود ائمه داریم که هرجا ذکری از ما برده شود، ما در اون مجلس حضور داریم...
🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
دارم رومیزی ها و یک میل ها رو امروز میشورم، برای مهمانی فردا، همه چیز و همه جا برق بزنه👌🌱 🌸🌸🌸🌸 وقتی
اول میزارم تو آب خالی تا کامل خاکروبه اش بره، بعدش با مایع یا صابون میشورم تا تمیز و پاکیزه بشه🌱
روزها و شب های ماه رمضان یکی پس از دیگری میگذشت. با تمام وجود شور رسیدن به شب قدر در اولین سال زندگی مشترکمان را احساس میکردم.
از لحظه ای که حاضر می شدیم با کلی آرزوهای خوب برای مسیری که قرار بود حمید همراهم باشد، برای روزگاری که قرار بود کنارش بگذرانم و سرنوشت یک سالمان در این شب رقم بخورد.
🌸🌸🌸🌸
همیشه شب های احیا حال و هوای عجیبی داشت که دلم را میلرزاند. میگفت فرزانه حیفه این روزا و شبهای با برکت رو به راحتی از دست بدیم. هر جایی که دلت شکست یاد من باش. برام دعا کن به آرزوم برسم. دعا کن همینجوری که بتو رسیدم به شهادت هم برسم😢
🌸🌸🌸🌸
بعدازظهر های تابستان بعنوان مربی به بچه ها دفاع شخصی یاد میداد.
من کمربند مشکی کاراته داشتم، ولی دوره دفاع شخصی را نگذرانده بودم.
یک روز پیله کردم چندتا حرکت یاد بگیرم.
که مثلا اگر کسی یقه ی من رو گرفت، چکارکنم، یا اگر دستم را گرفت و پیچاند چطور از خودم دفاع کنم و...
موقع تحویل درس به استاد هرچیزی که گفت را برعکس انجام دادم، بحدی حرکتها را افتضاح زدم که حمید از خنده نقش زمین شد و بلند بلند خندید.
کلاس آموزش ما با همه خنده هایش تا عصر ادامه داشت. شب رفتیم خانه پدرم.
گفتم بابا بشین که دخترت امروز چندتا حرکت یادگرفته.میخوام بهم نمره بدی.
داداشم گفت فرزانه حالا بایست، من حرکات و اجرا کنم تا متوجه بشی دفاع شخصی یعنی چی.
تا این پیشنهاد و داد، حمید بلند شد، دست منو گرفت و نشاند روی مبل. گفت نه تورو خدا الان دست و پای فرزانه ضربه میخوره چیزی میشه. اصلا بیخیال.
روی من همیشه حساس بود.
🌸🌸🌸🌸🌸
بعد از ازدواج هر بار به خانه پدرم می رفتیم، مادرم میگفت، جای حمید جان بالای خونه ماست، هرچیزی درست میکرد اول باید حمید جان میخورد. هیچوقت حمید، او راصدا نمیزد و همیشه برایش حمید جان بود❤️
🌸🌸🌸🌸
دوستم از راه دانشگاه بهم یه آلوچه داد، آوردم خونه نصف نصف خوردیم، تنهایی هیچ چیز از گلویمان پایین نمیرفت.
حمید هم هر وقت یه آبمیوه ای میخورد عین همون و میخرید برام میآورد خونه که منم بخورم❤️
ادامه دارد...
#یادت_باشد
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347