eitaa logo
روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
22.4هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
4.4هزار ویدیو
18 فایل
ایدی مدیر کانال جهت انتقادات و پیشنهادات و ارسال مطالب @a_ramezany ایدی تبلیغات @z_m1392
مشاهده در ایتا
دانلود
🙏 کیک امام زمانمون به دستِ عزیز همسرم بریده شده😢 عشق منه❤️ انقدررر خالصانه دوستم داره برای سلامتیش لطفا یه صلوات بفرستید🤲🌱 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
سلام دوستای گلم🌱 عیدتون مبااارک❤️ شکرِ خدا دیشب رو هم ماندگار کردیم🤲🌱 و اکثرِ خانمها توی کانال هستن و با رضایت خودشون عکس رو میذارم تا حالِ خوبِ مهدویِ دیشبمون که میتونم بگم یکی از قشنگترین و زیباترین شب های عمرمون بوده، رو با شما شریک باشیم همه خوشحال بودن و خنده ها از ته دل😍 الحمدالله🤲 الهی همیشه دل های مردمِ کشورمون شاد باشه و به حضور هم گرمه گرم🤲❤️ https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از یک زمانی به بعد از پیامک دادن خوشم نمی آمد. دوست داشتم با خط خودم برایش بنویسم. یادداشت های کوچک می نوشتم، چون معمولا حمید زودتر از من از خانه بیرون میرفت و زودتر از من به خانه برمی‌گشت. میگفتم تا چه ساعتی کلاس دارم،ناهار و چجوری گرم کنه، مراقب خودش باشه، ابراز علاقه یا حتی یه سلام خالی! خیلی خوشش می آمد. میگفت نوشته هایت هرچند کوتاه است، اما تمام خستگی را از تنم بیرون می‌برد. 🌸🌸🌸🌸🌸 پاییز سال ۹۳ هر دو دانشگاه میرفتیم. تا سراغ درسهام میرفتم، حمید هر نیم ساعت از داخل پذیرایی صدایم میکرد؛ عزیزم بیا میوه بخوریم، دلم برات تنگ شده... 🌸🌸🌸🌸🌸 فردای روزی که حمید از پروژه اش دفاع کرد، هر دوی ما سرما خورده بودیم آبریزش بینی و سرفه عجیبی یقه مارا گرفته بود. دکتر برایمان نسخه پیچید.داروهارا که گرفتیم، سوار تاکسی شدیم تا به خانه برویم. راننده نوار روضه گذاشته بود. ماهم که حالمان خوب نبود. یا سرفه میکردیم یا بینی مان را بالا می‌کشیدیم. راننده فکر کرده بود با صدای روضه ای که پخش می‌شود گریه میکنیم! سرکوچه که رسیدیم حمید دست کرد تو جیب پول راننده رو بده راننده گفت [آسید! مشخصه که شما و حاج خانم حسابی اهل روضه هستین. کرایه نمیخواد بدین.فقط مارو دعا کنین و رفت ... من و حمید نشستیم کنار جدول و نیم ساعتی خندیدم، حمید به شوخی گفت: عه حاج خانم کمتر گریه کن!😂 🌸🌸🌸🌸🌸 از ماموریت لوشان که برگشته بود، عکس هایش را بمن نشان میداد، و میگفت بعنوان همسر شهید کدوم عکس و میپسندی برای بنرهام؟! با این حرفش یهو دلم لرزید، گفت تا انتخاب کنی برم یه سر بزنم به مادرم و برگردم! بعد از خداحافظی، با هر عکسش کلی اشک ریختم! اولین باری بود که نور خاص چهره اش انقدر مرا می‌ترساند. یکی از دوستانم که حمید را میشناخت میگفت نمی‌دانم کی ولی مطمئنم که شوهرت شهید میشه، اگه شهید نشه من به عدالت خدا شک میکنم! بعد از ماموریت لوشان زمزمه های رفتن سوریه و عراقش شروع شد😢 ادامه دارد... https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا