اینجا، قسمتی از خونه هست،
که اگه یه روز اجاقش روشن نباشه، برقش خاموش باشه،
کلِ خونه سوت و کور میشه...🌱
🌸🌸🌸🌸
خدا ایندفعه بهم نشون داد،
که چطور تو یه چشم بر هم زدنی ،
این دنیا، این خونه، این زندگی
میتونه دگرگون بشه...
🌸🌸🌸🌸
برام درس بزرگی بود؛
که این دنیا، چقدرررر بی ارزشه!
و ما، برای هدفِ قشنگمون، که رسیدن به لقای الله هست، باید قشنگ زندگی کنیم...
🌸🌸🌸🌸🌸
دنیا پر از امتحانه!!
خدا کنه که از تک تکشون سربلند بیرون بیایم
و از ما انسان های محکمتر و با ارزش تری بسازه🤲
نه انسانِ شکننده و ناامید و بر ضدِ خدا
#دکوراسیون
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
#ارسالی های دوستای هنرمند و خوش ذوق کانالمون❤️😍🙏
در جواب دوستمون ، من این بشقاب های دیواری رو با گیره ی مخصوص آویز بشقاب که ظرف فروشی ها دارن میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
از پنجشنبه خبر به خیلی ها رسیده بود؛
به خانه عمه که رسیدیم، کوچه و حیاط غلغله بود؛ پر شده بود از فامیل و دوست و آشنا.
از بین جمعیت که می گذشتم، صدای اطرافیان که با ترحم می گفتند: آخی، خانومش اومد! جگرم را آتش میزد!
🌸🌸🌸🌸🌸
عمه بوی حمیدم را میداد. بابا هم آمد. هر دوی ما را بغل کرده بود.
فقط صدای گریه ما ۳ نفر می آمد.
گویی همه ی صدا ها در صدای گریه ما گم شده بود.
برای گرفتن وصیت نامه ی حمید مجبور شدم به خانه مان بروم، بمعنای واقعی کلمه پیر شدم تا از خانه بیرون بیایم.
🌸🌸🌸🌸
از خانه یک راست به معراج شهدا رفتیم.
به در ورودی معراج که رسیدم، عطر اسپند و گلاب همه جا را گرفته بود.
معراج الشهدا ۲۰ تا پله بیشتر ندارد.
تا به بالا برسم، یک ساعت طول کشید.
چند بار زمین خوردم. دور تابوت را خلوت کرده بودند. عمه که یا بیهوش میشد یا خیره خیره به تابوت نگاه میکرد.
سمت چپ صورتش پر بود از ترکش😢
چشم هایش را بوسیدم، سرم را عقب آوردم. انتظار داشتم بلند شود و این داستان همینجا تمام شود.😢
می خواستم با دستهایم، دست های سردش را گرم کنم. 😢
بابا بند کفن را باز کرد و بهم گفت فرزانه،همه جای بدنش ترکش خورده، الا سینه اش که سالم مونده.
یهو یاد حرف حمید افتادم که در مجالس امام حسین محکم سینه میزد و می گفت؛ فرزانه این سینه هیچ وقت نمیسوزه.
🌸🌸🌸🌸🌸
حمید اولین شهید مدافع حرم قزوین بود.
بعد از مارش نظامی تابوت را که بالا گرفتند، جانی تازه گرفتم، خواهرم و دوستانم زیربغل های مرا گرفتند و میکشیدند؛ ازشون خواهش میکردم همراه حمید حرکت کنیم. دلم میخواست برای بار آخر این خیابان را با هم برویم.😢
خاک هایی که اطراف قبرش بود را مشت مشت برمیداشتم و میبوسیدم؛ به آن خاک ها حسودی میکردم؛ گفتم چقدر شما خوشبخت تر از من هستید که از این به بعد با حمید من همنشین هستید😢
وقتی خاک ها را ریختند، خرد شدن احساسم، عشقم، امیدم،آینده ام و همه چیزم را با تمام وجود حس کردم...😢
مسئول تدفین گفت خانم مرادی آرام باشید ببینید حمید حتی داخل قبر هم داره میخنده.
چهره اش را که نگاه کردم، تبسم بر لب داشت.
این خنده دلم را بیشتر سوزاند.
می دانستم الان چیزهایی را می بیند که من نمیتوانم ببینم؛
دلم بیشتر شکست از این جاماندگی😭
ادامه دارد...
#یادت_باشد
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
23.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اثراتِ هم نشینی و هم صحبتی با خانواده👌🌱
متاسفانه الانِ دوره زمونه جوری شده که با هر کسی هم صحبت میشیم، به هر کسی بها میدیم، الا همسر مون!!!!!
#استاد_پناهیان
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347