eitaa logo
روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
22.4هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
4.4هزار ویدیو
18 فایل
ایدی مدیر کانال جهت انتقادات و پیشنهادات و ارسال مطالب @a_ramezany ایدی تبلیغات @z_m1392
مشاهده در ایتا
دانلود
برخورد با دزد/ راوی:عباس هادی داخل اتاق نشسته بودیم؛ مهمان داشتیم که صدایی از داخل کوچه آمد؛ ابراهیم سریع از پنجره نگاه کرد؛ موتور شوهر خواهرش را برداشتن و در حال فرار بودن! یکی از بچه های محل لگدی به موتور زد، دزد با موتور نقش بر زمین شد! تکه آهن روی زمین دست دزد را برید و خون جاری شد. چهره ی دزد پر از ترس بود و اضطراب. ابراهیم رسید موتور و برداشت و روشن کرد سریع رفتند درمانگاه، دستش را پانسمان کردند. بعد با هم رفتند مسجد! بعد از نماز کنارش نشست گفت چرا دزدی میکنی؟ دزد گریه کرد؛ گفت بیکارم، زن و بچه دارم و... ابراهیم فکری کرد رفت پیش یکی از نماز گزارها و خوشحال برگشت و گفت شکر خدا شغل مناسبی برایت فراهم شد. از فردا برو سرکار، این پول را هم بگیر، از خدا هم بخواه کمکت کند. همیشه دنبال حلال باش. مال حرام زندگی رو به آتش میکشه.پول حلال کم هم باشه برکت داره. https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سبزی سوسه کباب تازه تفت بدم برای سحری😍 خدا حفظ کنه خاله ی همسر جان و با محصولات ارگانیک و تازه شون🤲❤️ ایکاش میشد عطرش و هم میذاشتم💫 شبتون بخیر و التماس دعا در لحظه های نابتون🤲🌱 بنده و اعضای خوب کانال رو فراموش نکنید از دعای خیرتون🤲🌱 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام و نور💫🙏 صبح آخر هفته تون بخیر و خوشی باشه ان شاالله 🤲🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برنامه ی روزانه ی یه مادر📝 ✍صبح که از خواب بیدار میشه، اول میره به فرزندش سر میزنه نکنه پتو از تنش افتاده باشه🌱 دست میزاره روی پیشانیش، دما شو میگیره و اگه عرق کرده با دست عرق هاشو میچینه و بوسه میزنه بر پیشانیش، و کلی قربون صدقه ی پاکی و معصومیتش میره💫 بعدش یه صدقه میده و با خوندن آیت الکرسی و چهارقل روزشو شروع میکنه، همونجور که داره برای بچه هایی که روزه نمیگیرن صبحونه آماده میکنه، به فکر افطار و سحر اون شب هم هست؛ با صدای پای بچه ها، سرعتش ۱۰ برابر میشه و هر کدوم و از سر دلتنگی جوری بغل میکنه، که انگار سالها ندیدشون، و ناز ونوازش میکنه، غذاشونو میده و با هر لقمه که دارن میخورن، قربون صدقه ی مدل خوردن و چشاشون میشه، موهاشونو با عشق شونه میکنه؛ چون میدونه شونه کردن غلبه بلغم رو از بدن خارج میکنه ... صورتشونو با آب وگلاب میشوره و بچه ها که میگن آخیش، انگار خودِ مادر سرحال میشه و جون تازه میگیره🌱 بچه ها بازی میخوان، مادر از همه ی کارهاش میزنه و ساعتی و در کنارشون به بازی می پردازه، چون میدونه این روزهای کودکی شون، دیگه تکرار نمیشه و این بچه ها، همیشه بچه نمیمونن، تا خسته میشن و میرن که تلویزیون ببینن، میشینه یکم مطالعه میکنه تا ببینه نیاز فرزندانش، در این سن چیه🌱 و این عاشقانه های یک مادر ایرانیِ، که داره تمام تلاششو انجام میده، یه فرزند شاد و سالم تحویل جامعه بده🌱 خدا قوت بانوی مهربان ایرانی❤️ 😍 ✍ https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شروع جنگ/ راوی: تقی مسگرها ظهر روز دوشنبه سی و یک شهریور ۵۹ بود که با حمله های عراق جنگ شروع شد؛ همه در خیابان به سمت آسمان نگاه می کردند. روز دوم جنگ بود. قبل از ظهر با سختی بسیار و عبور از چندین جاده خاکی رسیدیم سرپل ذهاب. هیچکس نمی توانست آنچه را که می‌بیند باور کند! مردم دسته دسته از شهر فرار می کردند! از داخل شهر صدای انفجار گلوله های تفنگ شنیده می‌شد. آنجا پر از سرباز بود. همه مسلح و آماده، ولی خیلی ترسیده بودند.اصلا آمادگی چنین حمله ای را از طرف عراق نداشتند. قاسم و ابراهیم جلو رفتند و شروع به صحبت کردند. طوری با آنها حرف زدند که خیلی از آنها غیرتی شدند. آخر صحبت ها هم گفتند؛ هر کی مرده و غیرت داره و نمیخواد دست این بعثی ها به ناموسش برسه با ما بیاد. سخنان آنها باعث شد که تقریبا همه ی سرباز ها حرکت کردند. با شلیک چند گلوله توپ، تانک های عراقی عقب رفتند و پشت مواضع مستقر شدند. بچه های ما خیلی روحیه گرفتند. ابراهیم هم به همراه چند نفر از دوستانش به سمت عراقی ها شلیک کردند! و در حالی که از سنگر بیرون می دویدند فریاد زدند؛ الله اکبر شاید چند دقیقه ای نگذشت که چندین عراقی کشته و مجروح شدند. یازده نفر از عراقی ها توسط ابراهیم و دوستانش به اسارت درآمدند. بقیه هم فرار کردند... تمام بچه ها از این حرکت ابراهیم روحیه گرفتند. ساعتی بعد وارد شهر سرپل شدیم و اسرا را تحویل دادیم. در روز پنجم جنگ، همراه پیکر قاسم و با اتومبیل خودش که باهم رفته بودیم به تهران آمدیم. در تهران تشییع جنازه باشکوهی برگزار شد و اولین شهید دفاع مقدس در محل تشییع شد. جمعیت بسیار زیادی آمده بودند. علی خرمدل فریاد می زد: فرمانده شهیدم راهت ادامه دارد. https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347