دلم از اون گریه هایی میخاد که تا صبح زیر پتو هق هق کنی و نفست در نیاد
ولی به اندازه ی کافی اتفاقای کوچیک و بزرگ جمع نشده رو هم
تازه وقت گریه کردنم ندارم
هروقت جنگیدنم تموم شد
میشینم گریه میکنم
ایشالا بعد امتحانات خرداد و کارنامه
هدایت شده از دفترچه یادداشت
برای بار هزارم :
اگر یه حلقه تو دست چپم بود الان مجبور نبودم برم مدرسه
بچه ها کسی میدونه اشک چرا یهو تصمیم میگیره سرازیر بشه؟
یا بغض چرا یهو گلومونو فشار میده ؟
یا چرا وسط حرف زدن آدم یهویی قلبش تیر میکشه و شروع میکنه به گریه کردن ؟
یا چرا الان حس میکنم سرم داره از فکر و خیال منفجر میشه ؟
میدونی چیه مریضم ، گوشه لبم زخمه تا میاد زخمش درست بشه بازم میکَنَم دوباره خون میاد و این روند ادامه داره
منو با نبودنت نترسون
من پاره ی تن مو به خاک سپردم
تو که دیگه در برابرش عددی نیستی