دلم از اون گریه هایی میخاد که تا صبح زیر پتو هق هق کنی و نفست در نیاد
ولی به اندازه ی کافی اتفاقای کوچیک و بزرگ جمع نشده رو هم
تازه وقت گریه کردنم ندارم
هروقت جنگیدنم تموم شد
میشینم گریه میکنم
ایشالا بعد امتحانات خرداد و کارنامه
هدایت شده از دفترچه یادداشت
برای بار هزارم :
اگر یه حلقه تو دست چپم بود الان مجبور نبودم برم مدرسه
بچه ها کسی میدونه اشک چرا یهو تصمیم میگیره سرازیر بشه؟
یا بغض چرا یهو گلومونو فشار میده ؟
یا چرا وسط حرف زدن آدم یهویی قلبش تیر میکشه و شروع میکنه به گریه کردن ؟
یا چرا الان حس میکنم سرم داره از فکر و خیال منفجر میشه ؟
میدونی چیه مریضم ، گوشه لبم زخمه تا میاد زخمش درست بشه بازم میکَنَم دوباره خون میاد و این روند ادامه داره
منو با نبودنت نترسون
من پاره ی تن مو به خاک سپردم
تو که دیگه در برابرش عددی نیستی
هیچوقت نمیبخشم تون
که باعث شدید وقتی یکی اسممو صدا میکنه
استرس بگیرم و ترس بیوفته تو دلم و شک بیوفته به جونم
که طرف باهام چیکار داره
نکنه قراره بره
نکنه یه داستان جدید شروع شده
نکنه یکی یه چیزیش شده
دلم دریا میخاد تا برم اونقدر توش شنا کنم
که دست و پاهام بی حس بشه و همون آب جنازه مو برگردونه