در این حد روانیم کردن
که بابام برگشته میگه
چته چرا یه دم میخندی
یه دم گریه میکنی
یه دم عصبی میشی
سختتر از خود گریه اون گریهایه که نمیاد، همه وجودتو گرفته ولی از چشم بیرون نمیاد، گلوت رو خورده ولی نایی ازش درنمیاد
- روحِ من -
من در حال تماشای اون تماسی که در شرف تبدیل شدن به "تماس از دست رفته" ست.
تازه نیم ساعت بعد به طرف پیام میدم ببخشید دستم بند بود نتونستم جوابتو بدم کاری داشتی
اعتیاد به کاکائو فقط خودم
از دندون درد دارم میمیرم
ولی کاکائوی تلخ از دستم نمیوفته
شاید اگر اینجا بود و موهامو ناز میکرد و آغوششو واسم باز میکرد، حالم خیلی بهتر از این بود