کاش سرمو بزارم رو پای مامانم
بعد موهامو ناز کنه لالایی بخونه
و همونجا جان به جان آفرین تسلیم کنم
قبلا گریه میکردم حداقل دلم خالی میشد
الان حتی نمیتونم گریه کنم
اوج حال بدیم شده زل زدن به یه گوشه
و انگاری پرت میشم تو یه چاه عمیق
و بعد این افکار و خیال و توهم و استرس
واقعا نابودم میکنه
از آدما باید ترسید
اولش همه چی خوبه
تا میفهمن وابسته شدی
یه جوری عوض میشن
که هم به غلط کردن میوفتی
هم از آدما میترسی
هم شکاک میشی
هم بدبین میشی
هم تو فکر و خیال غرق میشی
هم یه آدم مضطرب و نگران میشی
بغض چند ماهه ام شکست
میدونین خیلی سخته غم داشته باشی
ولی بریزی تو خودت
یه جایی باید تبدیل به اشک بشن
وگرنه دق مرگ میشی
دلم میخاد یه روزی یه ویس و یه عکس واسه همه بفرستم، بشه آخرین خاطره ای که ازم دارین بعدشم بزارم و برم از این دنیا ولی خب نمیتونم
هیچوقت هیچوقت بابت اشک هایی که شبا میریزم نمیبخشم تون
بخاطر تموم شبایی که میشد آروم بخوابم ولی یا تا صبح خوابم نبرد یا کل شب کابوس دیدم و با جیغ از خواب بیدار شدم
بخاطر تموم وقتایی که میشد از ته دل بخندم
بخاطر اینکه یه آدم غمگین رو غمگین ترش کردید
بخاطر این ترس از دست دادن که شب بخوابم صبح بیدار شم ببینم یکی رفته یا نه
بخاطر این روح و روان بهم ریختم
شایدم تقصیر من بود که بیش از حد ظرفیت تون مهربونی کردم و خوب بودم
خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند
مهربونی زیاد آدمارو هار میکنه