عزیزم من نمیخواستم از چشمم بیوفتی
تو با کارات باعث شدی من اشک بریزم
و همراه اشکام از چشامم افتادی
و خب طبیعتا الان جلوی چشمم هم بمیری
دیگه برام مهم نیستی
من دوس دختر خسته کننده ایم؟
عزیزم من تورو بردم قبرستون که ببینی سزای خیانتکار و دروغگو چیه
کاش یکی بود میزد در گوشم تا به خودم بیام
الان حتی خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم
ببخشیدا ولی آدم سگ تو بیابون بشه، عاشق نشه، دلتنگ کسی نشه، تا خِرخِره غرق یه آدم نشه
انگاری انداختنم تو یه جایی که دور تا دورم دیوار سنگی وجود داره و ارتفاع این دیوارا بالای ۱۰ متره و من هیچ کاری نمیتونم بکنم
تنها و مضطرب و ترسیده و بی پناه
انگاری به قلبم وزنه ی ۲۰ کیلویی وصل کردن
سنگینه پره لبریز شده
ولی خب بازم دَم نمیزنم و صبر میکنم
و خودمم نمیدونم منشاء این صبر از کجاست