کاش یکی بود میزد در گوشم تا به خودم بیام
الان حتی خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم
ببخشیدا ولی آدم سگ تو بیابون بشه، عاشق نشه، دلتنگ کسی نشه، تا خِرخِره غرق یه آدم نشه
انگاری انداختنم تو یه جایی که دور تا دورم دیوار سنگی وجود داره و ارتفاع این دیوارا بالای ۱۰ متره و من هیچ کاری نمیتونم بکنم
تنها و مضطرب و ترسیده و بی پناه
انگاری به قلبم وزنه ی ۲۰ کیلویی وصل کردن
سنگینه پره لبریز شده
ولی خب بازم دَم نمیزنم و صبر میکنم
و خودمم نمیدونم منشاء این صبر از کجاست
تصورم از مذاکره غیر مستقیم اینه که یه پدر مادر دعوا کردن و بچه شون داره حرفاشونو از این اتاق انتقال میده به اون اتاق
- روحِ من -
سرش شلوغه و کلی کار داره و من باید درکش کنم، درک کردنم:
بخدا من ، باور کنید من :
شنیدم که دارید حال میکنید با گرما،مدرسه،اعصاب خورد،تشنگی،کلافگی،هرروز عرق کردن،سوختن دست،امتحان
گرما فنا بخورید حقتونه
الان دور دور شماست
آدمی که بخواد بره خبر نمیده
یه شب بی خبر میزاره از همه جا میره
و یا اینکه کم کم خودشو کمرنگ میکنه
تا کسی متوجه رفتنش نشه
هدایت شده از - آیسودا -
نقش اون تو زندگیم ؟
بین این همه دغدغه ی فکری و گرفتاری و ناامیدی باعث میشه وسط روز لبخند بزنم و شبا با فکر کردن بهش با آرامش بخوابم