تو اگر از یه آدمی بدت بیاد
میشه اون حس رو تغییر داد
ولی اگر یکی از چشمت بیوفته
هیچ جوره برات مهم نیست
نه خودش نه کاراش
سعی کنید ، کاری نکنید
که به این مرحله
برای یه آدم برسید
زیر مجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
- یاسر قنبرلو -
انگاری روحم دلش یه خواب عمیق میخاد
که وقتی بیدار میشه
روحش از هرچی وایب منفی و خستگی و غمِ پاک شده باشه
گاهی خودم نمیدانم کجا هستم
نمیدانم که هستم
نمیدانم چی هستم
فقط این را میدانم که
خیلی خیلی دلتنگم
روح من خستهاس
کمحوصله شدم
کم طاقت شدم
اعتمادمو نسبت به آدما از دست دادم
قلبم سنگینِ
نفسام سردِ
تنم داره کم میاره
و در آخر من نمیدونم
که چرا
اینقدر دلتنگم
این قلب آدما
اسباب بازی نیست
دستمال کاغذی نیست
که هروقت کارت باهاش تموم شد
بندازیش دور
درون این قلب احساس هست
وابستگی هست
عشق هست
و علاوه بر اینا
نفرت و کینه هم هست
کاری نکن به جای دسته ی اول
دسته ی دوم رو انتخاب کنه
و ازت نفرت به دل بگیره