انگاری روحم دلش یه خواب عمیق میخاد
که وقتی بیدار میشه
روحش از هرچی وایب منفی و خستگی و غمِ پاک شده باشه
گاهی خودم نمیدانم کجا هستم
نمیدانم که هستم
نمیدانم چی هستم
فقط این را میدانم که
خیلی خیلی دلتنگم
روح من خستهاس
کمحوصله شدم
کم طاقت شدم
اعتمادمو نسبت به آدما از دست دادم
قلبم سنگینِ
نفسام سردِ
تنم داره کم میاره
و در آخر من نمیدونم
که چرا
اینقدر دلتنگم
این قلب آدما
اسباب بازی نیست
دستمال کاغذی نیست
که هروقت کارت باهاش تموم شد
بندازیش دور
درون این قلب احساس هست
وابستگی هست
عشق هست
و علاوه بر اینا
نفرت و کینه هم هست
کاری نکن به جای دسته ی اول
دسته ی دوم رو انتخاب کنه
و ازت نفرت به دل بگیره
قلبم یه طوریه
انگاری پیر شده
چروکیده شده
خسته شده
انگاری با هر تپش
یه تیکه اش که شکسته فرو میریزه
انگاری چنگ میندازه به قفسه سینم
و اشک میریزه و داد میزنه که
چرا نمیزارن آروم باشم
چرا اینقدر میشکنن منو
چرا ..
چجوری میشه اینقدر بی رحم باشید ؟
اینقدر پست باشید
اینقدر آدم بیخودی باشید که
به راحتی دل بشکنید و اشک یکیو در بیارید
عذاب وجدان نمیگیرید؟
اصلا وجدان دارید ؟