اینقد بدم میاد از وقتایی که یه سوال میپرسن ازم و قاطع نمیتونم جواب بدم :)
جوری که به نفع خودم باشه
اینکه بعضیا اصرار دارن به انکار بدبختی ها رو درک نمیکنم
بابا قبول کنید گرفتاری زیاده
و برید سراغ چارهش
نه اینکه با انکار احمقانه تون وضع رو بدتر کنید
دیدی وقتی یکیو داری که از خودتم بیشتر دوسش داری ولی چون میدونی قراره از دستش بدی دلتنگش میشی ؟
الان من تو اون موقعیتم :)
گاهی وقتا
فشار درس . زندگی . دوست و اشنا . خستگی . عشق . شکست و و و و اونقدر زیاد میشه که
اصلا مغزم کار نمیکنه و قابلیت خوردن دو بسته ترامادول رو پیدا میکنم.
حرفی نیستش
میخای بری ، برو
ولی هروقت تونستی تو کل دنیا
بگردی یکیو پیدا کنی که مثل من نگات میکنه
مثل من تو چشمات غرق میشه
مثل من وقتی میخندی قلبش تند تند میزنه
مثل من وقتی حالت بد باشه بیشتر از خودت اشک بریزه
مثل من پناه بی پناهیات باشه
مثل من تکیهگات تنهاییات باشه
مثل من هرجا افتادی اولین نفر دستتو بگیره و بلندت کنه
مثل من هزار بار در روز بگه دوست دارم و بهت ثابت کنه دوست داره
اون موقع تو بُردی :)
هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر باهام بدی
نفهمیدم چرا اینقدر ازم بیزاری
- دلنوشته -
به دنیای رنگارنگ بچه ها غبطه میخورم
چقدر خنده های از ته دل و قشنگی دارن
چقدر چشماشون معصومِ
چقدر وجودشون پاکِ