این روزا عجیب غریب
و به شدت غم دار
دارن سپری میشن
تو هوا انگار گرد مرده پاشیدن
شهر بوی غم و دلگیری میده
ینی چی که نیستی ؟
با این همه خاطره
با این همه حرفی که مونده
با آینده ای که ازش حرف میزدیم
میخای ول کنی و بری ؟
بخدا قلب من طاقت نداره :)
ولی خیلی نامردیِ
وقتی میدونی یکی منتظر شنیدن صداتِ
منتظر دیدنتِ
منتظر اینه که چشماتو ببینه
و تو حتی حرف زدن باهاش رو ازش محروم میکنی
شایدم تقصیر من بود
اونقدری که نگرانت میشدم
اونقدری که استرس داشتم نکنه حالت بد باشه
نکنه سرما بخوری
نکنه یه اتفاقی برات افتاده باشه
کلافه میکرد تورو :)
غم وجود من را محاصره کرده
آنقدری در این زندان محبوس شدهام
که دیگر خودم را هم نمیشناسم
چه برسد به اینکه بخواهم با دیگران صحبت کنم