انگار بین هزاران دیوار های آهنین و بلند مرتبه گرفتار شدهام و راه خروج را گم کردهام و هرچه بیشتر دور خودم چرخ میزنم سردرگم تر میشوم
من هیچوقت بهت بدی نکردم
هیچوقت خودمو به تو ترجیح ندادم
هیچوقت هیشکیو حتی خودمو اولویت قرار ندادم
هیچوقت بخاطر هیشکی جز تو چشمام اشکی نشد
هیچوقت بخاطر هیشکی از خوابم نزدم تا باهاش حرف بزنم
من دلتو نشکستم
پس چرا رفتی
یه جایی خونده بودم که آواز قو فقط برای دو بار شنیده میشه
یک بار برای وقتی که عاشق میشه و با جفتش آشنا میشه
و یک بار وقتی که میمیره
و لحظه ی مرگ قو به این شکل هست که
وقتی معشوقهاش رهاش میکنه
میره یکگوشه تنها میشینه
و وقتی چشم به راه معشوقهاش میمونه و اون نمیاد
برای بار دوم در طول عمرش آوازش شنیده میشه
و بعد میمیره
و اینطوریه که قو در کل عمرش فقط یک جفت داره
این یک تعبیر انسانی است
و خیلی قشنگ
وقتی به رفتارای دروغت فکر میکنم حس میکنمیه چیزی دور گلومو محکم گرفته و نمیزاره بغضمشکسته بشه ؛ تو قلبمو فلج کردی و امیدوارم این بلاها رو هیشکی سر تو نیاره
احمقانهاس ولی بعد همه ی اون بلا هایی که سرم آوردی بخشیدمت
هرکی فکر میکنه من دیر پیام میدم و آدم حسابش نمیکنم و و و و
خوب میکنم
بازم همینکارارو میکنم
هزار بار میکنم
تا جون تون در بیاد
و واقعا معنی دیر پیام دادن یا کلا پیام ندادن رو بفهمید
انگاری فقط من وظیفمه سراغ این و اونو بگیرم
روزام به کندترین و کسل کننده ترین و بی روح ترین و بی حوصله ترین شکل ممکن میگذره