شایدم تقصیر من بود
اونقدری که نگرانت میشدم
اونقدری که استرس داشتم نکنه حالت بد باشه
نکنه سرما بخوری
نکنه یه اتفاقی برات افتاده باشه
کلافه میکرد تورو :)
غم وجود من را محاصره کرده
آنقدری در این زندان محبوس شدهام
که دیگر خودم را هم نمیشناسم
چه برسد به اینکه بخواهم با دیگران صحبت کنم
قلب آدمارو زیر پاهاتون له میکنید
هر کاری دلتون میخواید میکنید
هر حرفی دلتون میخاد میزنید
بعد واقعا انتظار دارید بخشیده هم بشید؟
اونقدری دلم تنگ شده
که هرجارو نگاه میکنم تورو میبینم
هرکاری میکنم تو ذهنمی
جز تو هیچی و هیچکسی نمیبینم
چرا هیچ کدوم آدما به فکر من نیستن؟
چرا اصلا به فکر اعصاب و روان من نیستن؟
چرا من باید تو این سن قرص ارامبخش بخورم ؟
چرا واقعا چرا ؟
حال من بده
حوصله هیچ چیزی رو ندارم
دلم خواب و سکوت میخاد
سکوتی که ذهن آدم آروم باشه
من نمیخام تو ذهنم فریاد بزنم
من سنی ندارم که حالم این باشه