یه سندرومی وجود داره
به اسم سندروم درِ خیار شور
ینی یکی هی زور میزنه در اون خیار شور رو باز کنه
ولی نمیتونه و ما از دور با خودمونمیگیم این که کاری نداره
و خودمون وقتی بخوایم اون در رو باز کنیم
میبینیم نمیتونیم
من گیر کردم
چرا هیشکی نیست نجاتم بده
من خستم از این همه شب
از این همه نترس گفتن به خودم
خستم از دوری
خستم از تموم خنده های مصنوعی
خدا خودش نجاتم بده
که نمیفهمم چه راهی رو در پیش گرفتم
دارم خودم با دستای خودم
خودمو نابود میکنم
کاش خیانت کردن رو
یک افتخار ندونید
کاش خوب دروغ دروغ گفتن رو
یک هنر ندونید
کاش بی محلی کردن رو
یک نوع بزرگکردن خودشون ندونید
انگار این شهر هم حالش بده
انگار یه بغضی داره
که نمیشکنه
انگار پر از کینه و نفرتِ
آسمونش خستهاس
و خیلی وقته خوابیده