من گیر کردم
چرا هیشکی نیست نجاتم بده
من خستم از این همه شب
از این همه نترس گفتن به خودم
خستم از دوری
خستم از تموم خنده های مصنوعی
خدا خودش نجاتم بده
که نمیفهمم چه راهی رو در پیش گرفتم
دارم خودم با دستای خودم
خودمو نابود میکنم
کاش خیانت کردن رو
یک افتخار ندونید
کاش خوب دروغ دروغ گفتن رو
یک هنر ندونید
کاش بی محلی کردن رو
یک نوع بزرگکردن خودشون ندونید
انگار این شهر هم حالش بده
انگار یه بغضی داره
که نمیشکنه
انگار پر از کینه و نفرتِ
آسمونش خستهاس
و خیلی وقته خوابیده
همیشه هم بهت گفتم
بهترین اتفاق زندگی من هستی
دوست ندارم ناراحتیتو ببینم
حال دلت خوب باشه
حتی اگر من نباشم
که نزدیکه نبودنم