خدا خودش نجاتم بده
که نمیفهمم چه راهی رو در پیش گرفتم
دارم خودم با دستای خودم
خودمو نابود میکنم
کاش خیانت کردن رو
یک افتخار ندونید
کاش خوب دروغ دروغ گفتن رو
یک هنر ندونید
کاش بی محلی کردن رو
یک نوع بزرگکردن خودشون ندونید
انگار این شهر هم حالش بده
انگار یه بغضی داره
که نمیشکنه
انگار پر از کینه و نفرتِ
آسمونش خستهاس
و خیلی وقته خوابیده
همیشه هم بهت گفتم
بهترین اتفاق زندگی من هستی
دوست ندارم ناراحتیتو ببینم
حال دلت خوب باشه
حتی اگر من نباشم
که نزدیکه نبودنم
من واقعا میترسم حرفاتونو باور کنم
میترسم دوباره بهم دروغ بگین
بعد من به دروغاتون وابسته بشم
میدونم دروغه ها
ولی حرفایی که دوست دارم رو میزنین
چجوری میشه که این همه آدم رو زمین
غم های بیشتر از سطح تحمل شون
و بزرگتر از سن شون رو دارن تجربه میکنن؟
چقدر دلم برای چشمات برای بغلت برای شوخیات برای خودت و هرچیزی که به تو مربوطه تنگ شده