خیلی جالبه که خودم احتیاج دارم یکی پشتم باشه ، بغلم کنه ، بهم بگه من هستم کنارت ، تنهام نزاره و خودم شدم پناه یکی دیگه
دلم میخاد تا صبح تو خیابونا قدم بزنم
اونقدری قدم بزنم که جون از پاهام بره
دلم میخاد کل تهران رو پیاده طی کنم
دلم میخاد وقتی برگشتم دیگه آدم سابق نباشم
یا بهتر بگم
برگشتی تو کار نباشه
ولی واقعا هیچوقت درک نکردم
که چرا وقتی به دیگران میخام کمک کنم
همیشه من میشم آدم بد داستان
من هروقت با هرکسی دعوا یا بحثم شده
سکوت کردم
یا جوابشو خیلی آروم دادم
چون دوسشون داشتم
ولی خیلی وقته که با خیلیا دعوایی نکردم
چون از چشمم افتادن
و تو زندگیم نیستن