هیچوقت نفهمیدم چرا و چه موقع رسیدم به اینجایی که الان هستم ؛ دیگه مثل قبل ذوق و شوق ندارم انگار هرچی بزرگتر شدم مشکلاتمم بزرگتر شدن و من محکوم بودم به تحمل کردن این همه غم و درد ، این وسط هم یه سریها ادعا میکردن که هیچوقت تنهام نمیزارن و دقیقا وقتی احتیاج داشتم بهشون ول کردن رفتن اصلا جوری خودشونو کشیدن عقب به خودمشک کردم که واقعا این آدما تو زندگیم بودن یا من توهم زدم
میدونی چیه ؟ خیلی خنده داره
الان که دارم این متن رو مینویسم خیلی چیزا از جلوی چشمام داره رد میشه
و از همه شون مهم تر اینه که
من تو این همه سالی که زندگی کردم
هیچوقت اونقدری که به فکر دیگران بودم
به فکر خودم نبودم
خودم برای خودم مهم نبودم
کاش میشد اونایی که از زندگیم رفتن
دیگه برنگردن
چون واقعا از اینی که هستم سردرگم تر و گیج تر میشم
گیر میکنم بین اینکه دوباره باهاتون رفتارم مثل قبل باشه یا نباشه
یا اصلا اجازهی یه فرصت دیگه رو بهتون بدم یا نه
چیکار کردید با من ؟
چیکار کردید که حال و روزم اینه ؟
- دلنوشت -
ما بدهکاریم
به تموم شب هایی که میشد بخوابیم و خواب بهشت ببینیم ولی بیدار موندیم و جهنم رو تجربه کردیم
به همشون بدهکاریم
بدهکاریم به تموم گریه های نکرده که پنهون شون کردیم پشت غرور و دروغ و دوری
بدهکاریم به آغوش هایی که پر نکردیم ؛ یا نشد یا نخواستیم یا نتونستیم
بدهکاریم به تموم نوازش هایی که پرهیز کردیم اونم به دلیل های کودکانه
بدهکاریم به عطر تن هم که دور موندیم و حس نکردیم
بدهکاریم به تموم یکی شدن هایی که به هزار بهونه از اونا گریختیم
از همه احمقانه تر این جملهاست
"که من با تنهاییم حال میکنم ؛ لذت میبرم"
کدوم لذت ؟ کدوم آرامش ؟
ما بدهکاریم به تموم آرامش هایی که میشد با بودن مون ببخشیم ولی نبخشیدیم
با خودمون فکر کردیم بعدا که تشنه تر شد میشه بخشید
به اون آدمای بیکسِ غمگین ، که صبحها از آینه به ما نگاه میکنن
چشمای سرخِ بیخواب شون همیشه پر از گریهاس
بیصدا دارن پیر میشن
چه حساب سنگینی داریم با خودمون !
چقدر به خودمون بدهکاریم
از کی اینقدر پر از درد شدیم ؟
از کی اینقدر به خودمون بدهکار شدیم ؟
چیکار داریم میکنیم با خودمون ؟
چیکار ؟
- دلنوشت -
شایدم یه روزی ، یه ویس گرفتم
و تموم حرفایی که به هیشکی نگفتم و حسرت نگفتنش به دلم موند رو تو اون ویس بگم
تموم حرفایی که شاید از سر ترس یا از سر خجالت یا از سر هرچیزی نگفتم رو بگم
اون وقتایی که دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم و نشد
اون کارایی که دلم میخواست انجام بدم ولی نشد یا نزاشتن
همه رو بگم
و بزارم برم یه جای دور
یه جایی که هیشکی نتونه پیدام کنه
هیشکی نتونه یه آدمی به اسم و مشخصات من پیدا کنه
و فقط یه یادگاری از من باقی بمونه
و شاید
البته شاید
حسرت بخورین که چرا بی محلی کردید
چرا بازیچه ی دست تون کردین منو
چرا بد رفتار کردین باهام
همین
- دلنوشت -
میفهمید دیگه چیزی ازم نمونده ؟
چرا ولم نمیکنید؟
مگه خود شماها نبودید که قول دادین مثل بقیه اذیتم نکنید ؟
پس چرا دارین اینطوری عذابم میدین ؟
بزرگترین تصمیمی که میخام بگیرم
اینه که
"رها کنم همه چیز رو تا بگذره ؛ خودمو رها کنم دست از سر خودم بردارم ، دلم میسوزه برای خودم"