شایدم یه روزی ، یه ویس گرفتم
و تموم حرفایی که به هیشکی نگفتم و حسرت نگفتنش به دلم موند رو تو اون ویس بگم
تموم حرفایی که شاید از سر ترس یا از سر خجالت یا از سر هرچیزی نگفتم رو بگم
اون وقتایی که دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم و نشد
اون کارایی که دلم میخواست انجام بدم ولی نشد یا نزاشتن
همه رو بگم
و بزارم برم یه جای دور
یه جایی که هیشکی نتونه پیدام کنه
هیشکی نتونه یه آدمی به اسم و مشخصات من پیدا کنه
و فقط یه یادگاری از من باقی بمونه
و شاید
البته شاید
حسرت بخورین که چرا بی محلی کردید
چرا بازیچه ی دست تون کردین منو
چرا بد رفتار کردین باهام
همین
- دلنوشت -
میفهمید دیگه چیزی ازم نمونده ؟
چرا ولم نمیکنید؟
مگه خود شماها نبودید که قول دادین مثل بقیه اذیتم نکنید ؟
پس چرا دارین اینطوری عذابم میدین ؟
بزرگترین تصمیمی که میخام بگیرم
اینه که
"رها کنم همه چیز رو تا بگذره ؛ خودمو رها کنم دست از سر خودم بردارم ، دلم میسوزه برای خودم"