تو اون نیستی بیای جاش بشینی عزیزم و رفتار هایی که باهاش دارم رو مال خودت کنی و بزارم هرکاری که دلت میخواد انجام بدی.
دنیا گندیده و باعثش این انسان های بدونعقل، بدونقلب، بدونشعور، بدوناحساس و بدوندرکه.
میدانی؟ من عاشق خوابم.
وقتی بیدارم، زندگی من تمایل عجیبی دارد که از هم بپاشد.
احساس میکنم کمکم دارم به هیچ تبدیل میشوم. در حالی که سعی دارم همه چیز بشوم.
مهم نیست چقدر سعی میکنم که فراموش کنم، انگار یه سری آدما، اتفاقات، خاطرات، حرفا قراره تا ابد توی ذهنم بمونن.
مهم نیست چقدر ادعای بی احساس بودن یا قوی بودن کنم، به هر حال سر اون قضیه اشکم دم مَشکمه.
هدایت شده از
برای از بین رفتنِ احساساتش باید از چه کسی عصبی باشد و سر چه کسی فریاد بکشد؟
باز هم سکوت و از گوشهای تماشا کردن انسان هایی در قالب حیوان هایی با خوی درنده؟
سکوت میکند نه بخاطر ترس از بیانِ حقیقت؛ بلکه سکوت میکند چون دنیای بیرحمی که به ناچار درآن پا گذاشته است، بی ارزش است. سکوت میکند چون انسانها کوچکتر و بی ارزش تر از اتقاماند.
میدانست که گاه باید نفرتش را در سینهاش پرورش دهد و نگذارد از تنفرش، ذرهای کم شود؛ چون در تمامِ این سالهای تاریک که گذرانده بود، به خوبی اثبات شده بود که قدرت نفرت بیان نشدنی و انسانِ متنفر، مهار نشدنیست.
این بار هم سکوت میکند در حالیکه از اعماقِ قلبِ نصفه نیمهاش میخواهد که تمام کسانی که اعتمادش را به دندان کشیده و تکه پارهاش کردند، مجازات شوند و تقاص همه چیز را به بدترین شکل پس بدهند!