هدایت شده از Oops⌁
از اینا برای پروفایل 🌚🌚🌚
جز اون تو این چنل کلی پروفایل عکس فیک و خرت و پرت داریم 🌚
بیاید بهتون چیپس ایرانی هم میدم
مامان بزرگتونم🌚🌚
بهتون پفک هم میدم تخمه هم میدم
خوꨵش𐇽 اومدی.𓈒ׅ ٜ🌚 ꯭
اینجا تشریف دارم = @Luna_seno
⃘🫐 https://eitaa.com/joinchat/1191249438C1792f7f9a1
هدایت شده از ժׁׅ݊ɑׁׅꪱׁׁׁׅׅׅᥣׁׅ֪ᨮׁׅ֮ ݊ꪀꫀׁׅܻ݊zׁׅ֬ᨵׁׅׅƙׁׅᨵׁׅׅ
زب꯭ִׂ̲ان ایت꯭ִׂ̲ا پینت꯭ִׂ̲رستی رو میخ꯭ִׂ̲وای ❔🍡✨
دیل꯭ִׂ̲ی ن꯭ִׂ̲زوکو ت꯭ִׂ̲وی آم꯭ִׂ̲ار ۱۹۳ می꯭ִׂ̲زاره 🤫
دی꯭ִׂ̲گه او꯭ִׂ̲ن ایت꯭ִׂ̲ای خ꯭ִׂ̲زت رو است꯭ִׂ̲فاده نک꯭ִׂ̲ن ❕
زود꯭ִׂ̲تر م꯭ִׂ̲ارو ب꯭ִׂ̲ه ای꯭ִׂ̲ن آم꯭ִׂ̲ار برس꯭ִׂ̲ونید 🐇🌸
قـ͠ـ݂݃صر اکلیلیـᩚ݂ـ݂݃͠ـمون 💖
"پیڪهای و بیو های تڔن𐨆د
برآي اڪآن𐨆ٮꥇꥇꥇ فڔثتـہ هآ ؟"
𖹭݂݂࣪࣪ ─𝂆─۫─ּ─┄───ຼ
𓊆ຼ𝇂𖫲 https://eitaa.com/joinchat/802686516Cb18a686e98𓊇
بآ این𐨆 چن𐨆ل اڪآ ن𐨆تتࢫ تڔن𐨆د کن 𖫲ٜ࣪🍙 ꨴֵ᷃ᩘ
:: 🖇 بیࢫ هاي تڔن𐨆د و نآنآزي بڔآی اڪآن𐨆ت فڔشته هآ؟
ㅤ☥ https://eitaa.com/joinchat/802686516Cb18a686e98
هدایت شده از 📖«PagePotion» 📚
#عمل به قول
ادامه
پارت ¹⁶
و پارت آخر
من سنگ را محکم گرفتی.
و با زمزمهای لرزان گفتم:
«میخوام آزاد باشم…
و تو هم باید آزاد بشی.»
پسر چشماش رو بست.
انگار سالها منتظر همین جمله بود.
من سنگ رو روی زمین گذاشتی—
با تمام قدرت پام رو روش کوبیدم.
سنگ ترک برداشت.
نور سبز از بین رفت.
پناهگاه تار شد.
پسر بهتدریج محو شد.
اما قبل از ناپدید شدن، گفت:
«متشکرم… که پایانم رو انتخاب کردی.»
و دنیا دوباره بالا سرت باز شد.
من وسط کوچه بودی.
بارون میبارید.
هیچ خبری از شکاف، پناهگاه یا ردگیر نبود.
ولی یک یاد…
یک گرما…
یک حس آروم تو قلبم موند.
آزاد بودم.
هم پسر،
هم من.
https://eitaa.com/m1hhgg
هدایت شده از ˒ ຼ流᮫᜔݁行ــᩚ݂︩︪托ຼ𐇽加
تنها چنلی که از پیک انیمه و گیفش فعالیت میکنه ❔🍜
𖫴𖫰𖫲۪࣭@𝘄𝘄𝘄✿𝐃ׄ݀۫a݀۫𝘪l𝐲⃔𝓽օ𝚐𝙖
اینجا منبع تمام اوتاکو های جهانه 🤫
با این چنل 𝐓𝐢𝐤 𝐭𝐚𝐤 و 𝐏𝐢𝐧𝐭𝐞𝐫𝐞𝐬𝐭 رو دور بنداز 😝|
هدایت شده از ꒰ 𝖢𝗁︎ã𝗇︎n𝖾𝗅︎ 𝖿︎ë𝗋𝖾𝗌𝗁︎𝗍𝖾h̶ -
#فرمچالشیهویی
- 𝐇𝗂 𝐁𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂💐ᩧ𑂯 ׁ ֶָ֢
- چالش یهویی با جایزه #بایدخودتببینی داریم💘ᩧ𑂯 ׁ ֶָ֢
- مایلی شرکت کنی ؟💬ᩧ𑂯 ׁ ֶָ֢
- هرکی زودتر 😱 بفرسته برندست بیوتی💐ᩧ𑂯 ׁ ֶָ֢
- ایدیم💘ᩧ𑂯 ׁ ֶָ֢
- @IIw9ere💬ᩧ𑂯 ׁ ֶָ֢
- چنل بیوتیمون💐ᩧ𑂯 ׁ ֶָ֢
- https://eitaa.com/joinchat/1052182143C710d4f6956💘ᩧ𑂯 ׁ ֶָ֢
هدایت شده از 📖«PagePotion» 📚
#عمل به قول
ادامه
پارت ¹⁶
و پارت آخر
من سنگ را محکم گرفتم.
و با زمزمهای لرزان گفتم:
«میخوام آزاد باشم…
و تو هم باید آزاد بشی.»
پسر چشماش رو بست.
انگار سالها منتظر همین جمله بود.
من سنگ رو روی زمین گذاشتی—
با تمام قدرت پام رو روش کوبیدم.
سنگ ترک برداشت.
نور سبز از بین رفت.
پناهگاه تار شد.
پسر بهتدریج محو شد.
اما قبل از ناپدید شدن، گفت:
«متشکرم… که پایانم رو انتخاب کردی.»
و دنیا دوباره بالا سرت باز شد.
من وسط کوچه بودی.
بارون میبارید.
هیچ خبری از شکاف، پناهگاه یا ردگیر نبود.
ولی یک یاد…
یک گرما…
یک حس آروم تو قلبم موند.
آزاد بودم.
هم پسر،
هم من.
https://eitaa.com/m1hhgg