شاید اغراق به نظر بیاد ولی من از بچگی تو مسجد و بسیج بزرگ شدم!
مادرم بسیج کادر داشتن و فعالیت شون زیاد بود.
چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم که دست تو دست مامان راه میافتادم تو مسجد و حوزه و ناحیه بسیج و از آرامش اون فضا کیفور میشدم.
بزرگ شدم و به سن تکلیف رسیدم. شیطون بودم و پرانرژی، ولی یکم مونده به اذان بازی رو تعطیل میکردم و میدویدم سمت مسجد محل؛ تو اون سن اکثر نمازهام رو به جماعت تو مسجد میخوندم،حتی نماز صبح رو!
بزرگتر شدم و حالا دیگه نوجوون محسوب میشدم. عضو کانون مسجد شدم و فعالیتهام جدی تر شد. به خاطر شناخت زیاده فرمانده پایگاه از من و مادرم و فعالیت هام، شده بودم مسئول پاتوق نوجوانان و مسئولیت برگزاری مراسمات ولادت و شهادت ائمه رو دوش ما بود.
چندسالی به این صورت گذشت تا ما از اون محله رفتیم.
بعد از اون حدود سه سال رو به درس و ورزش گذروندم. آرامش فضای مسجد یادم رفته بود!
جنگ؛ منو به مسجد برگردوند!
حالا دوباره مثل دوره نوجوونی و حتی خیلی بیشتر، مسجد خونه دومم محسوب میشه❤️🩹
کسی میتواند از سیمخاردار دشمن عبور کند، که در سیمخاردار نفس خود گیر نکرده باشد.
_شهید چیتسازیان
بعضی جملات رو آدم انقدر میشنوه که براش آرمانی یا کلیشهای به نظر میاد!
در صورتی که اگر یکبار، اون جمله رو در مکان و زمان درست شنیده بود کفایت میکرد.
بیایم از الان به بعد روی جملات تکراریای که میشنویم کمی دقت کنیم.
شاید دلیلی داره زیاد شنیدش...
رُسْت!🌱
شاید اغراق به نظر بیاد ولی من از بچگی تو مسجد و بسیج بزرگ شدم! مادرم بسیج کادر داشتن و فعالیت شون زی
اینکه جوان مسجد را خانهی خود و جایگاه خود بشناسد و به آن اُنس پیدا کند و رفتوآمد پیدا بکند، خیلی برکات دارد.
[ رهبر شهید _ ٣١ مرداد ١٣٩۵ ]
مسجد پایگاه است؛
نهفقط پایگاه برای فلان مسئلهی اجتماعی، [بلکه] مسجد میتواند پایگاه همهی کارهای نیک باشد.
پایگاه خودسازی، انسانسازی، تعمیر دل و تعمیر دنیا و مقابلهی با دشمن و زمینهسازی برای ایجاد تمدّن اسلامی و بصیرتافزاییِ افراد.
[ رهبر شهید _ ٣١ مرداد ١٣٩۵ ]
کلمات که به گوشم رسیدند، انگار سطل آب یخِ بزرگی روی سرم فرود آمد!
دو ثانیه بعد خون با سرعت هرچه تمامتر درون رگهایم مسابقه دو برگزار کرد و سرم که عجیب سنگین و داغ شده بود به زیر افتاد.
صدای خورد شدن بتِ بزرگی از غرور و مَنیت و خودخواهی را درون خودم شنیدم...
خجالت باعث شده بود نفسم سختتر از معمول در رفت و آمد باشد.
شب که به خانه برگشتم هنوز احساس سرافکندگی همراهم بود و خواب به چشمهایم نمیآمد.
و اما حال؛ هنوز هم خجالتزده و سرافکندهام و در این اثنا بابت شکسته شدن این بت شکرگزار و خوشحال هم هستم.
وقتی کاری از دستت برمیاد و با نیت خیرخواهانه به اطرافیانت کمک میکنی و چیزی رو دریغ نمیداری؛
خودت مثل یک شمع میسوزی و ذوب میشی...
این آب شدن، تورو رشد میده، بزرگت میکنه. و هرچی نگاهت خدایی تر باشه، دستت زودتر میرسه به دست خدا.
+قشنگه مگه نه؟
رُسْت!🌱
وقتی کاری از دستت برمیاد و با نیت خیرخواهانه به اطرافیانت کمک میکنی و چیزی رو دریغ نمیداری؛ خودت مث
کمک خیرخواهانه به اطرافیان
سختی داره
طعنه داره
کنایه داره
چالش داره
ذهنمشغولی داره
و...
ایناس که تورو ذوب میکنه و میسوزونه.
و در مقابل صبر و تحمل در برابر همین هاست که تورو رشد میده و بزرگت میکنه.
حالا اگر نگاهت هم فقط رِضاًبِرِضائِک باشه که دیگه نور علی نور میشه؛ اونقدری رشد میکنی و قدت بلند میشه که دستت برسه به دست خدا✨