eitaa logo
رُسْت!🌱
57 دنبال‌کننده
148 عکس
24 ویدیو
3 فایل
کانال من! در پی رُستَن و روییدن؛ دلتنگ نجف... همین.
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید اغراق به نظر بیاد ولی من از بچگی تو مسجد و بسیج بزرگ شدم! مادرم بسیج کادر داشتن و فعالیت شون زیاد بود. چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم که دست تو دست مامان راه می‌افتادم تو مسجد و حوزه و ناحیه بسیج و از آرامش اون فضا کیفور میشدم. بزرگ شدم و به سن تکلیف رسیدم. شیطون بودم و پرانرژی، ولی یکم مونده به اذان بازی رو تعطیل میکردم و میدویدم سمت مسجد محل؛ تو اون سن اکثر نمازهام رو به جماعت تو مسجد میخوندم،حتی نماز صبح رو! بزرگتر شدم و حالا دیگه نوجوون محسوب میشدم. عضو کانون مسجد شدم و فعالیت‌هام جدی تر شد. به خاطر شناخت زیاده فرمانده پایگاه از من و مادرم و فعالیت هام، شده بودم مسئول پاتوق نوجوانان و مسئولیت برگزاری مراسمات ولادت و شهادت ائمه رو دوش ما بود. چندسالی به این صورت گذشت تا ما از اون محله رفتیم. بعد از اون حدود سه سال رو به درس و ورزش گذروندم. آرامش فضای مسجد یادم رفته بود! جنگ؛ منو به مسجد برگردوند! حالا دوباره مثل دوره نوجوونی و حتی خیلی بیشتر، مسجد خونه دومم محسوب میشه❤️‍🩹
بابت وقتایی که باعث ناراحتی و عصبانیت و دلخوری بقیه میشم، واقعا از خودم متنفرم...
همیشه برای رفع سوءتفاهمات حرف بزنید؛ به غیر از زمان عصبانیت.
کسی می‌تواند از سیم‌خاردار دشمن عبور کند، که در سیم‌خاردار نفس خود گیر نکرده باشد.
_شهید چیتسازیان
بعضی جملات رو آدم انقدر میشنوه که براش آرمانی یا کلیشه‌ای به نظر میاد! در صورتی که اگر یکبار، اون جمله رو در مکان و زمان درست شنیده بود کفایت می‌کرد. بیایم از الان به بعد روی جملات تکراری‌ای که می‌شنویم کمی دقت کنیم. شاید دلیلی داره زیاد شنیدش...
رُسْت!🌱
شاید اغراق به نظر بیاد ولی من از بچگی تو مسجد و بسیج بزرگ شدم! مادرم بسیج کادر داشتن و فعالیت شون زی
اینکه جوان مسجد را خانه‌ی خود و جایگاه خود بشناسد و به آن اُنس پیدا کند و رفت‌و‌آمد پیدا بکند، خیلی برکات دارد.
[ رهبر شهید _ ٣١ مرداد ١٣٩۵ ]
مسجد پایگاه است؛ نه‌فقط پایگاه برای فلان مسئله‌ی اجتماعی، [بلکه‌] مسجد میتواند پایگاه همه‌ی کارهای نیک باشد. پایگاه خودسازی، انسان‌سازی، تعمیر دل و تعمیر دنیا و مقابله‌ی با دشمن و زمینه‌سازی برای ایجاد تمدّن اسلامی و بصیرت‌افزاییِ افراد.
[ رهبر شهید _ ٣١ مرداد ١٣٩۵ ]
کلمات که به گوشم رسیدند، انگار سطل آب یخِ بزرگی روی سرم فرود آمد! دو ثانیه بعد خون با سرعت هرچه تمام‌تر درون رگهایم مسابقه دو برگزار کرد و سرم که عجیب سنگین و داغ شده بود به زیر افتاد. صدای خورد شدن بتِ بزرگی از غرور و مَنیت و خودخواهی را درون خودم شنیدم... خجالت باعث شده بود نفسم سخت‌تر از معمول در رفت و آمد باشد. شب که به خانه برگشتم هنوز احساس سرافکندگی همراهم بود و خواب به چشمهایم نمی‌آمد.
و اما حال؛
هنوز هم خجالت‌زده و سرافکنده‌ام و در این اثنا بابت شکسته شدن این بت شکرگزار و خوشحال هم هستم.
همه را پای خدا حساب کنید...
وقتی کاری از دستت برمیاد و با نیت خیرخواهانه به اطرافیانت کمک میکنی و چیزی رو دریغ نمی‌داری؛ خودت مثل یک شمع میسوزی و ذوب میشی... این آب شدن، تورو رشد میده، بزرگت میکنه. و هرچی نگاهت خدایی تر باشه، دستت زودتر میرسه به دست خدا.
+قشنگه مگه نه؟
رُسْت!🌱
وقتی کاری از دستت برمیاد و با نیت خیرخواهانه به اطرافیانت کمک میکنی و چیزی رو دریغ نمی‌داری؛ خودت مث
‌ کمک خیرخواهانه به اطرافیان سختی داره طعنه داره کنایه داره چالش داره ذهن‌مشغولی داره و... ایناس که تورو ذوب میکنه و میسوزونه. و در مقابل صبر و تحمل در برابر همین هاست که تورو رشد میده و بزرگت میکنه. حالا اگر نگاهت هم فقط رِضاًبِرِضائِک باشه که دیگه نور علی نور میشه؛ اونقدری رشد میکنی و قدت بلند میشه که دستت برسه به دست خدا✨