هدایت شده از 𝐋𝐮𝐜𝐢𝐟𝐞𝐫'𝐬 𝐦𝐢𝐬𝐭𝐫𝐞𝐬𝐬'ᴠɪᴘ
اینجا حرف از رفقاییه که جا موندیم ازشون...
صدای خندهشون هنوز توی کوچههاست،
ولی عکساشون روی دیواره.
میخوای بدونی چرا رفتن ؟
اینجا عضو شو هر روز یه تیکه از زندگی شهدا رو برات بازگو می کنیم 🫀
https://eitaa.com/joinchat/185402806C56cd54660a
هدایت شده از 𝐋𝐮𝐜𝐢𝐟𝐞𝐫'𝐬 𝐦𝐢𝐬𝐭𝐫𝐞𝐬𝐬'ᴠɪᴘ
اینجا دلها برای ایستادن آمادهست..✊🏻
هر قدمت میتونه یه قصه بسازه 👣
جایی برای دلای پرشور و بیقرار 🛐
https://eitaa.com/joinchat/185402806C56cd54660a
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین حرکتم بعد از نماز صبح تو ماه رمضون:
هدایت شده از 𝐋𝐮𝐜𝐢𝐟𝐞𝐫'𝐬 𝐦𝐢𝐬𝐭𝐫𝐞𝐬𝐬'ᴠɪᴘ
سلاموقتونبخیر؛
بندهادمینتبهستم،باسابقهبیشازسهسال
ادتببودندرپیامرسانایتاوروبیکا💙✨!
قصد،دارمروشمتفاوتوجدیدیروبرای
بالارفتنامارچنل
هاتونانجامیدم،بدونهیچهزینهوحقوقی🙂🫂..
امارمهمنیست🌊🌚.
تبادلاتگستردهدلا🐬☄️؛
https://eitaa.com/joinchat/1286669822C6020566cd7
پــآرتیازرمان🫠🫶:
نگاهشرابامردانیدادکهتکتکشانلباسچریکی
برتنداشتندوبرایتسلیتهمراهخانوادههایشان
آمدهبودند!
گوشهچادرمشکیاشرادرمشتشگرفتوکنارتابوت
همسرشزانوزد..
پرچمایرانبررویتابوتهمسرشکشیدهبودند!
جنگ...اینجنگهمسرشرا،ازاوگرفتهبود..
بغضراشکست!
دستشرویسرشگذاشتوبلندبلندگریست،
ولعنتبهآلیهود..
دخترکمگرچقدرمیتوانستاینداغبزرگراتحمل
کند؟!
بهیادسردارانشهیدافتاد..آنهانیزرفتهبودندوهمسرش
بهآنهاپیوستهبود..!:)
بـهقـلـم:عـیـن.دال›
- https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 -
برای ادامهی رمان در لینک ِ بالا جوین بدید ❗️❗️
خواندنیترینرمانایتا|❤️🩹✨
بابغضنگاهشرابهاودوختوگفت:
فاطمهزهرا-چرا انقدر خود خواهی که یه ذره به من و عسل فکر نمیکنی؟؟
زانوزدوگوشهچادراورابوسیدوگفت:
امیرحافظ-فراموش نکن که امثال شهیدحاجیزاده رفتند به خاطر من و تو بقیه مردم...فقط دعا کن شهید شم فاطمه!
رویشرا،ازاوبرگرداندوگفت:
فاطمهزهرا-اگه بخوای بری حلالت نمیکنم!
سکوتکرد...!
چهبایدمیگفت؟!
اوسربازسیدعلیبود،چریکبود،پاسداربود،سپاهی
بود!
بایدمیرفت،بایدبرایوطنوناموساشمیرفت...
جهتعضویت:https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5🕊✨
‹عشقیبرایوطن..›
دختربیبندباریشکهبهاجبارباپسرمذهبیازدواج
میکنهدرحالیکهقبلاز،ازدواجشبارداربوده😱...
بافاصلهازاوایستادوگفت:
فاطمهزهرا-من رسوایی به بار میارم برات، وجود بچه ای که درون رحـ/مم رشد میکنه و ازت نیست نشون دهنده اینه که من دختر...
دستشرابهحالتسکوتبالابردوبااخمیگفت:
امیرحافظ-تمومشکن، الان دیگه تو زن منی...مهم نیست اون بچه از منه ولی میخوام براش پدری کنم و غیرتم اجازه نمیده بری ملاقات پدر واقعیش!
سکوتکرد،باورشنمیشدکهامیرحافظآنبچهراپذیرفته
باشد؛
قدمقدمبهاونزدیکشدو...
https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5