eitaa logo
رویانگار " آموزش‌ نویسندگی🔮
2.6هزار دنبال‌کننده
665 عکس
38 ویدیو
4 فایل
🔮خوش اومدی به رویایی‌ترین آکادمی نویسندگی ایتا! ⭐ زهرا جعفری نعیمی هستم! عاشق نوشتن و یاددادن! ✒️نویسنده کتاب وزیر قلابی و قلعه سایه‌ها 🎖مدرک نویسندگی از دانشگاه Wesleyan آمریکا، skillshare و یونسکو ✒️ @royanegaar_ad :ادمینمون
مشاهده در ایتا
دانلود
رویانگار " آموزش‌ نویسندگی🔮
💢 روز نوشت مقام شهرِ تهران 🗓 ‌ سوت انفجار، هنوز از گوش هیچ‌کس بیرون نرفته بود. میان گرد و غبار، هنوز می‌دویدیم سمت محل. بند دوربینم را محکم‌تر کردم، نمی‌خواستم وسط بلبشو گمش کنم. صدای جیغ و گریه می‌آمد. آتش‌نشان‌ها، فریاد می‌زدند و خودشان را جلو می‌کشیدند. امدادگرها بقیه را دور می‌کردند. باید افراد از محل اصابت فاصله می‌گرفتند. معلوم نبود موج بعدی کی بیاید سراغشان. آدم‌های سرخ پوش می‌رسیدند به دست‌های نیازمند، آنها را می‌گرفتند و می‌کشیدند سمت خودشان. خاک، داشت کم کم می‌خوابید، چشم چشم را نمی‌دید. منتظر بودم بتوانم روبه رویم را ببینم شاید بشود صحنه‌ای را شکار کرد. صداها داشت آرام می‌شد که جیغ و داد یکی به گوش رسید. یک نفر از بین غبار بیرون آمد، با کاپشن پلنگی شیک و روشن. موهای بلند و فرش ، شبیه ژاکتش به هم ریخته بود. با دست هایش، گوشش را چسبیده بود و جیغ می‌کشید. جیغ‌هایش بلند و بلندتر می‌شد. دنبال کسی می‌گشت. صدایش واضح نبود. مسئول گروه داد زد: سحر، کسی از گروه سحر نیست؟! یک نفر از قرمز‌پوشها، از جمع جدا شد. خانم بود. سحر. فراخوان روانشناس‌ها را برای هلال‌احمر دیده بودم. گفته بودند برای گروه سحر میخواهندشان. ‌ زن قرمز‌پوش، از بین نخاله‌ها رد شد. شلوار مشکی اش سفید شد از خاک. آرام دست‌های کاپشن پلنگی را گرفت و از روی گوشهایش پایین آورد. صدا زیاد بود، زمزمه‌هایش شنیده نمی‌شد. دوربینم را در آوردم. حالا وقتش بود. قرمزپوش، بازوی کاپشن پلنگی را گرفت، باهم از مرکز گرد و خاک دور شدند. دنبالشان رفتم. کاپشن پلنگی، نشست روی جدول خیابان. با دست، به گونه‌اش می‌زد. قرمزپوش، رو به رویش زانو زد. دستش را از پشت موهای بلندش رد کرد و اورا میان بازوهایش گرفت. کاپشن پلنگی، آرام شد. کادر را بسته بودند، در انتظار شکار تصویرشان. ‌
✧–𖥸–✧ 👓سلام بهتون! بعضی از دوستان نمونه روایت میخواستن. این نمونه‌ای از نوشتن روایت برای تصویره. ⚡️خودم اونجا حضور نداشتم ولی کسی که عکاس این عکس بود برام شرایط رو توضیح داد تا روایت بشه. ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ 🌿 اومدم یزد. ساعت ۱۱ شبه. همه توی خیابونن. هرجا میتونن وایسادن و دارن پرچم تکون میدن. یه آقایی یه پرچم خیلی بزرگ رو داشت تکون میداد، اینقدر بزرگ بود که حداقل سه‌تای قد خودش بود و این آقا هم جوان نبود. 🌱 یه ماشینی کنارمون رد شد، ازش یه پرچم عزای خیلی خیلی بزرگ زده بود بیرون، و پرچم رو یه خانم از شیشه بیرون نگه‌داشته بود. 🏍یه موتور سوار آقا، با خانم و دخترش داشتن از کنارمون رد می‌شدن. خانم یه مانتوی سیاه پوشیده بود، دخترشم یه مینی اسکارف. پرچم می‌چرخوندن و آقا بلند داد می‌زد: مرگ بر پهلوی. خانم و دخترشم تکرار می‌کردن. ماشاالله صدای پرقوتی داشت! 🚘کلی دختربچه از ساندروف یه ماشین اومدن بیرون و دارن پرچم تکون میدن! اونم توی این هوا که من شیشه رو اصلا نمی‌دم پایین! 🎖این مردم خیلی عجیبن، همین! ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ 📷نمیتونم عکس بفرستم و این داره منو دیوونه می‌کنه! 🇮🇷رسیدیم به یه پرچم‌زار! اینقدر پرچم رو تاحالا ندیده بودم، از پشت وانت، شیشه‌ی ماشینا، ساندروفا، پیاده‌رو، از همه جا یه پرچم زده بیرون! ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
762.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✧–𖥸–✧ 🏴پرچم دستش رو ببینین فقط! ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
897.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✧–𖥸–✧ 🏍ایشونن! این شعارشون خیلی خوب بود. شاه فقط شاهرگمون، جونم فدا رهبرمون! ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✧–𖥸–✧ 🇮🇷از شیشه‌ی ماشین اومده برون و داره شعار میده و پرچم تکون میده! ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ✧–𖥸–✧ 🏴مجااااال😍😍😍😍😍 ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
رویانگار " آموزش‌ نویسندگی🔮
‌ ✧–𖥸–✧ 🏴مجااااال😍😍😍😍😍 ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخ
✧–𖥸–✧ ⚡️خداوکیلی فکر نمی‌کردم مجال رو اینجا ببینم. اصلا خبر هم نداشتیم اینجا برنامه داره😅 ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
🌟به‌دلیل استقبال چشمگیر مخاطبان🌟 💠 کارگاه حضوری «اسطوره‌های یهود در نبرد آخرالزمان» 🗓 زمان: دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ ⏰ ساعت: ۹ تا ۱۲ 🎙️ با حضور: سرکار خانم جعفری نعیمی 👥 ویژه: طلاب، مربیان نوجوان و فعالان فرهنگی https://daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=43675