eitaa logo
رویانگار " آموزش‌ نویسندگی🔮
2.6هزار دنبال‌کننده
664 عکس
38 ویدیو
4 فایل
🔮خوش اومدی به رویایی‌ترین آکادمی نویسندگی ایتا! ⭐ زهرا جعفری نعیمی هستم! عاشق نوشتن و یاددادن! ✒️نویسنده کتاب وزیر قلابی و قلعه سایه‌ها 🎖مدرک نویسندگی از دانشگاه Wesleyan آمریکا، skillshare و یونسکو ✒️ @royanegaar_ad :ادمینمون
مشاهده در ایتا
دانلود
✧–𖥸–✧ 🥀تاریخ وفاتمون رو از همین الان بزنین صبح نهم اسفندماه ۱۴۰۴. ما مردیم. فقط اجساد متحرکی هستیم که میدونیم باید انتقام بگیریم. دیگه هیچ چیزی توی این جهان، مارو ترسان و ناراحت نمیکنه. ماها دیگه قلب نداریم، قلبامون زیر آوار و خاک بیت رهبری، جا مونده... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ 💔زندگی، تو دیگه چیز جذابی جز ظهور برای ارائه بهمون نداری. برو، که از لحظه به لحظه‌ی بودنت بعد از اماممون متنفرم. برو که سیرم ازت... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ 💔می‌بینین، هدیه‌ی آمریکا برای دختر کوچولو هامون رسیده. باباشو شهید کردن... دوستم از اقوامشونه. میگه دختر شهید داره از بی‌تابی دق می‌کنه... 🖤میگفت هی باباشو صدا میزنه، میگه بابای بقیه‌ی بچه‌ها هم شهید شدن یا فقط بابای منه که شهید شده‌.‌ می‌گفت هی به عکس باباش میگه من که تورو خیلی دوستت داشتم، چرا دیگه نمیای پیشم؟!...😭 💔کربلا رو خانوادش دارن به چشم می‌بینن، اون وقتی که رقیه س وسط خرابه گفت: بابا کجاست؟!... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ برای بچه‌ام دنیا سه قسمت است: نی‌نی‌ها، بچه‌ها و آدم‌بزرگ‌ها. آدم بزرگها هم برایش همه شبیه هم هستند. یک بچه‌ی سه ساله دنیا را همینقدر راحت می‌فهمد. میخواهد با بابایی برود بیرون، مغازه‌ی آدم‌بزرگها را ببیند، با نی‌نی ها بازی کند و بچه‌ها بغلش کنند. با نگاه ساده اش همه را یکسان می‌بیند، هم‌قد پدر و مادرش. دو روز است بابای یک دختر سه ساله، برنگشته خانه. دختر شهید زارع، توی مراسم، نمی‌فهمید دقیقا چرا همه گریه میکنند. دنبال نی‌نی ها می‌گشت تا بازی کند، ولی کسی نبود. میخواست بابا بغلش کند، ولی بابا را پیدا نمی‌کرد. اقوامشان میگفتند دخترک میپرسد: فقط بابای من شهید شده یا بابای بقیه هم شهید شده. می‌گفتند می‌نشیند جلوی عکس بابایش، می‌گوید من که دوستت داشتم، تو چرا نمیای پیشم؟ میخواست دوباره بابا را ببیند، ولی بابایی نمانده. سر ندارد، از ۱۸۰ قد، چهارتکه استخوان برگردانده‌اند. چه چیزی را نشانش می‌دادند؟ سال ۶۰ هجری، دخترکی سه ساله، بچه‌ها را میدید که سنگش می‌زدند. می‌پرسید چرا به من میگویند یتیم؟ توی منطق یک بچه‌ی سه ساله، سایر بچه‌ها باید با او بازی کنند، نه اینکه به او سنگ بزنند. باید بابا بیاید و اورا روی شانه‌هایش ببرد این طرف و آن طرف. یک بچه‌ی سه ساله، سر بریده را درک نمی‌کرد. سال ۶۰ هجری، دارد برای بچه‌هایمان تکرار می‌شود، برای بچه‌هایی با دنیایی ساده. ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ 🕳حفره های قلبمان را می‌بینید؟ در هرکدامشان، یک تکه از جگرمان را میگذاریم. در هر کدامشان، یک تکه از زندگیمان دفن می‌شوند. 🪦می‌بینید؟! عزای مارا می‌بینید؟ هر کدام از آن گیسوهای خونی، پدری را عزادار کرده‌. هرکدام از آن النگوها و دست‌های قطع شده، مادری را به غم نشانده. 🕊از ما صلح می‌خواهید؟ از ما طلب زندگی میکنید؟! این صلح و زندگی، تقدیم شما. ما زندگی‌هایمان را به خاک سپردیم، از ما چیزی جز انتقام و خشن نخواهید دید. 🖤صلحی که برای دخترانمان مرگ به ارمغان آورده، دیگر اعتباری برای ما نخواهد داشت... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
رویانگار " آموزش‌ نویسندگی🔮
‌ ✧–𖥸–✧ 🕳حفره های قلبمان را می‌بینید؟ در هرکدامشان، یک تکه از جگر
✧–𖥸–✧ 🔘انتشار مطالب مرتبط با این ایام، حتی بدون نام و آی‌دی، کاملا مجاز و حلاله. ما جمجمه‌هامون رو برای این جبهه گذاشتیم، قلممون که چیزی نیست. ✍اگر رسانه دارید، یا عضو جریانی یا نهاد فرهنگی خاصی هستین، و نیازمند تولید و تنظیم متن هستین، یا نیازمند آموزش و یا یادگیری روایت نویسی برای اعضاتون هستین، با کمال میل و درحد توان ناچیزم درخدمت هستم انشاالله @royanegaar_ad ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ حقیقتش، شب‌ها عزاداری میکنم. میشینم، به تنها دیداری که با رهبری داشتم فکر میکنم، آبان ۹۸. نشستیم روی زیلوهای ابی‌آسمانی بیت و صهبا صهبا خوندیم. طنینش هنوز توی گوشمه. صهبا صهبا، مست و حیران، مصرع مصرع، دل غزل خوان.... می‌شینم، عکس‌های عزاداری مردم لبنان برای سید رو میبینم. به روزهایی که هم رهبری بودن، هم سید فکر میکنم.‌به اون روزهای رویایی. فیلم‌های تشییع رو میبینم و اشک می‌ریزم، با آهنگ ای یکه سوار شرف، ای مرد تر از مرد... میشینم، به عکس آقا زل می‌زنم، با خودم میخونم یا برگرد، یا آن دل را برگردان... قرار این نبود. همیشه با خودم میگفتم ما صد و بیست سالگی آقا رو میبینیم. همه‌ی برنامه‌هام برای آقا و بیت بود. میگفتم کتاب مینویسم، برای اینکه تقریظ رهبری بشه. میگفتم روایت می‌سازم، برای اینکه به گوش آقا برسه. من همیشه با آقا همه‌ی رویاهام رو می‌ساختم. میگین چرا میگم قلبی دیگه ندارم؟! من آینده‌ای هم دیگه برای خودم نمی‌بینم. از مرگ میترسیدم، حالا ذره‌ای ازش نمی‌ترسم. به آینده مشتاق بودم، حالا جز ظهور دلیلی برای اشتیاق نمی‌بینم. دیگه می‌خوام فقط یه قدم بردارم توی این جریان و بعد بمیرم. خستم از این دنیایی که اینقدر بی‌رحمه. نمی‌دونم چرا دیگه گریه نمیکنم. التماس میکنم اگر ائمه دستشون روی قلب من و امثال منه، از آروم کردن من یکی چشم پوشی کنن. بذارین توی دریای اشک غرق بشم فقط... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
هدایت شده از بیداری ملت
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت های زیبای کربلایی حسین طاهری! حالمون خرابه اما می ایستیم و انتقام‌ میگیرم! 🎬 برای بیداری وجدانها @Bidari_Media
من‌با منتخب‌مجلس‌خبرگان‌رهبری، سمعـاً و طاعتـاً بیعـت می‌کنــم ✋ ▪️▪️▪️
✧–𖥸–✧ ⚡️رهبر نه ساله! ۱۱ سال می‌گذشت. هر روز، اصحاب واسطه‌ای به نزد امام می‌فرستادند و می‌پرسیدند: پس فرزند موعود کی به دنیا خواهد آمد. امام، میگفتند فرزند من به زودی به دنیا خواهد آمد، او پس از من جانشینم خواهد شد. ولی خبری از فرزند نبود. کم کم، در میان شیعه، اختلاف افتاد. زمزمه‌ی ترس و نگرانی بالا گرفت.‌ حتی زمانی که فرزند امام به دنیا آمد، باز هم زمزمه‌ها فرو ننشست. همه میگفتند: او کودک است، مبادا اماممان را شهید کنند و دیگر سلسله‌ی امامت قطع شود. پیک‌ها، مخفیانه و بی‌سر و صدا، می‌رفتند و می‌آمدند. حضرت همچنان حرفشان همان بود، این فرزند جانشین من خواهد شد. می‌پرسیدند: کودکی ۴ ساله؟ امام می‌شود؟! امام می‌فرمودند: مگر عیسی ع در گهواره پیامبر نشد؟ گذشت. مامون، امام را با خود برد. پسری چهارساله، در مدینه ماند. شیعیان، با ترس به او می‌نگریستند. اگر مامون امام را میکشت، این پسر چهار ساله امام می‌شد؟! سه سال گذشت، و شد آنچه نباید می‌شد. جام زهر، امام را از جهان شیعیان گرفت. فرزندی هفت‌ساله، امام شیعیان شد. بر مردم، پذیرش این مسئله سخت بود. او حتی به بلوغ هم نرسیده بود.بلاخره، تیر خلاص را مأمون زد. او باید پایه‌های این شک را محکم‌تر می‌کرد تا تشکل شیعه از هم بپاشد. پس یحیی بن اکثم، قاضی بزرگ حکومتش را فراخواند. امام، کودکی نه ساله بودند. یحیی، در صدر مجلس نشست. با پوزخندی بر لب، سوالی را که مأمون دستور آماده شدنش را داده بود پرسید: حکم محرمی که حیوانی را شکار کرده، چیست؟! این مسئله، ده‌ها شاخه و حالت داشت و بیان همه‌ی شاخه‌هایش، دشوار و پیچیده بود. اما جواب امام، یحیی را در شوک فرو برد. پسربچه‌ای نه ساله، گندمگون و آرام، در جواب قاضی‌القضات شهر، شروع به پرسیدن سلسله‌ای از سوالات کرد. اینکه محرم در چه حالتی بوده، کجا بوده، چه زمانی این صید را انجام داده و.... حالا، یحیی، باید به ده‌ها سوال جواب می‌داد تا یک پاسخ بگیرد. صورتش رنگ باخت و شانه‌هایش افتاد. سپس، محمد تقی الجواد، خود شروع به پاسخ به تک تک فرضها کرد. یحیی، دیگر نای سخن نداشت. مامون، برخواست. او هم خود را باخته بود، ولی قافیه را نباید می‌باخت. بلند رو به جمع گفت: دیدید؟! کمی سن، مانع از کمال عقل در این خاندان نیست. حالا، دیگران پذیرفته بودند که کودکی نه ساله، اگر خدا امر کند، می‌تواند زعیم یک امت باشد... شیعه، چنین روزهایی را از سر گذرانده. این داستان شیعه است، جنبشی پر فراز و فرود که محال است متوقف شود. ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ 🌌این شب‌ها اگه توی خیابونید، یادتون باشه، دارید عین مسلمانانی که توی جنگ احزاب بودن تلاش میکنین برای امنیت و آرامش شهرها. 🌃توی جنگ احزاب، یهودیان خیانت کردن و میخواستن به مدینه حمله کنن. ۵۰۰ نفر از مسلمانان هر شب توی کوچه و محله می‌گشتن و تکبیر می‌گفتن تا امنیت محله‌های مدینه تامین بشه. 🌠ما داریم تاریخ رو زندگی میکنیم و خودمون خبر نداریم... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar