eitaa logo
رویانگار " آموزش‌ نویسندگی🔮
2.6هزار دنبال‌کننده
665 عکس
38 ویدیو
4 فایل
🔮خوش اومدی به رویایی‌ترین آکادمی نویسندگی ایتا! ⭐ زهرا جعفری نعیمی هستم! عاشق نوشتن و یاددادن! ✒️نویسنده کتاب وزیر قلابی و قلعه سایه‌ها 🎖مدرک نویسندگی از دانشگاه Wesleyan آمریکا، skillshare و یونسکو ✒️ @royanegaar_ad :ادمینمون
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نومدرسه قندیل 🇮🇷
▪️آیدی کوهن، تحلیلگر و فعال رسانه‌ای رژیم صهیونیستی: با کشتن رهبر، انتقام کشته شدن مرحب، قهرمان یهود، را در جنگ خیبر گرفتیم!
هدایت شده از نومدرسه قندیل 🇮🇷
👓 دیروز خیلی جاها این رو منتشر کردن. فرصت نکردم چک کنم این توئیت درسته یا نه، اما از یهود بعید نیست. در هر حال بهانه خوبیه که درباره یه موضوع مهمی صحبت کنیم. شما میدونید ماجرای این مرحب که داخل توئیت میگه چیه؟
هدایت شده از نومدرسه قندیل 🇮🇷
کتاب قلعه سایه‌ها رو که قبلا قولش رو داده بودیم یادتون هست؟ ✍ به قلم خانم جعفری نعیمی؟ کتاب آماده شده و الان فقط منتظر مجوزه تا بره برای چاپ. ماجراش دقیقا درباره همین چیزیه که این دوستمون داخل توئیت داره حرفش رو میزنه. قلعه خیبر، مرحب پهلوان یهودی و جادوی سیاه! شاید خیلی از ما ندونیم، اما این کتاب به خوبی اینکه یهودی ها از جادوها 🔮 و طلسم های سیاه برای محافظت از قلعه شومشون استفاده می‌کردن رو توصیف کرده. و از اون مهم تر اینکه چطوری نور الهی به دست پیامبر و حضرت علی همه اونها رو باطل می‌کنه.
هدایت شده از نومدرسه قندیل 🇮🇷
تا چند سال پیش باور این موضوع سخت بود، ولی اتفاقای مختلف مثل همین افشا شدن پرونده کثیف اپستین😶، این رو مشخص کرده که جریان مخوف حاکم به دنیا هنوز هم دستش به جادوهای کثیف و شیطانی آلوده است. نمیدونم اینکه دشمن ما جنگ رو با قربانی کردن صد و اندی دختربچه دبستانی 👚 شروع کرده ربطی به آیین های شیطانی داره یا نه، ولی دو تا چیز به نظر من قطعیه. 1⃣ خیالمون جمع باشه که جادو و جنبل های شیطانی در برابر سلاح نور الهی مثل تفنگ اسباب بازی می‌مونه 😏 پس ترسی از اونها نداریم و می‌دونیم که سیل نورِ دعاهامون چقدر میتونن دشمن رو زمین‌گیر کنن. 2⃣ دعوای امروز ما خیلی ریشه توی تاریخ داره. پس لازمه تاریخ رو خوب بخونیم تا بفهمیم جریان از چه قراره.
✧–𖥸–✧ 🌊 «موج‌افکن» "قسمت اول" 🌊 زنان، نفس نفس می‌زدند. مردان، به سختی قدم بر می‌داشتند. کاروانی بی‌انتها از انسان‌هایی ژنده پوش و خسته، به سمت دریا می‌رفتند. ۶۰۰ هزار تن. ابتدا و انتهای صف به سختی دیده می‌شد. هرکس، کوله‌باری کوچک به دوشش داشت. داشته‌های قومی برده و حقیر، مگر چقدر است؟ 🌊 بنی‌اسرائیل داشت خودش را به دریای بزرگ می‌رساند. افرادی که ابتدای صف بودند، با تعجب به آب‌های خروشان و ناآرام می‌نگریستند. 🌊 اندک اندک از انتهای صف، زمزمه‌ هایی وحشت‌آور به گوش می‌رسید: لشگریان. لشگر فرعون دارد به سمت ما می‌آید. بی‌نهایتند، سرتا پا پوشیده از سلاح. برای کشتن ما آمده‌اند. خدایا، کاش در خانه‌ی ارباب می‌ماندیم! 🌊بلاخره، جمعیت در ساحل دریا جمع شدند. زمین، زیر سم اسبان لشکر فرعون می‌لرزید. فریادها و ضجه‌های مردم به آسمان می‌رفت. کودکان، گریه میکردند. مادران به گونه‌هایشان چنگ می‌انداختند. مردها، دخترانشان را پشت سرشان پنهان می‌کردند. 🌊همه می‌دانستند قرار است چه شود. لشکریان می‌رسیدند، پسران را سر می‌بریدند، دختران را رو به روی پدرانشان بی‌آبرو می‌ساختند و مادران را تکه تکه می‌کردند. بارها و بارها اینچنین مجازات شده بودند، ولی این بار فرق میکرد. همه‌ی آنان جمع بودند، همه‌ی خداپرستان زمین. رئیس هر قوم، به نزد موسی‌ِ نبی آمد. از شدت خشم، فریاد می‌کشیدند و می‌گریستند: یا نبی، این وعده‌ی خدا بود؟ همه‌ی ما، یکجا کشته شویم؟ اینگونه قومت را نجات می‌دهی؟ ادامه دارد... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
‌ ✧–𖥸–✧ 🌊 «موج‌افکن» "قسمت دوم" 🌊موسی، میان مردمانی خشمگین، به آسمان می‌نگریست. اشکی بر گونه‌اش غلطید. صدای قهقهه سربازان فرعون و جیغ‌هایی از استیصال در گوشش می‌پیچید. چشمانش را بست، نفسی عمیق کشید. بزرگان را کنار زد. بر تپه‌ای کوچک، جلوی قومش ایستاد و گفت: خدا همراه من است، همانگونه که تا الان بوده و هدایتم کرده. ای قوم، به من بنگرید و آرام گیرید. بنی‌اسرائیل، در سکوت فرو رفت. 🌊 موسی، به نگاه‌های هراسان و لرزان مردمش نگریست. به چهره‌هایی که غرق در اشک، به او خیره شده بودند. باز گشت. نمی‌خواست مردمش چشمان اشک‌گرفته اش را ببینند. به خدا ایمان داشت، به ایمان قومش اما شک کرده بود. عصا زنان، به پیش رفت. به دریای خروشان رسید. این فرمان خدایشان بود. باید از این دریا می‌گذشتند. چگونه؟ چطور؟ منتظر فرشته‌ی خدا ماند. 🌊دیگر فرعونیان فاصله‌ای با آنان نداشتند. ناگهان، فرشته‌ی وحی را دید و صدایش را شنید: ای کلیم‌الله، عصایت را بر نیل بزن. دوباره صدا تکرار شد. عصایت را موسی، عصایت را به دریا بزن. موسی، شک نکرد. در میان آب، جلو رفت. عصایش را بالا برد و با قدرت، به میان دریا فرو برد. 🌊همه‌چیز، در سکوت و سکون فرو رفت. در چشم بر هم زدنی، معجزه را بنی‌اسرائیل دیدند. دیدگانی ترسان، بهت زده به دریا خیره شدند. از جایی که عصا در گل و لای دریا فرو رفته بود، آب داشت کنار می‌رفت. کم کم، دو کوه عظیم از آب، دو طرف جاده‌ای خشک ایستاد. صدای سم اسبان متوقف شد. 🌊موسی، برگشت. ابروهایش درهم رفته بود. لشکر فرعون، بالای ساحل ایستاده بودند. با وحشت، کوه‌های آب را به هم نشان می‌دادند. نگاهش، به چهره‌ی پدرخوانده‌اش فرعون افتاد. ادامه دارد... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
‌ ✧–𖥸–✧ 🌊 «موج‌افکن» "قسمت سوم" 🌊 او هم با خشم و تعجب، به پسرخوانده‌اش می‌نگریست. اینجا، دیگر آخر خط بود. فریاد زد: این، راه خداست! بیایید ای قوم خدا. پدر و پسر، هنوز چشم در چشم بودند. فرعون، نعره‌ای از سر خشم کشید. موسی عصایش را از میان دریا بیرون کشید. با خشم، برگشت. این، دیگر اتمام تمام حجت‌ها بود، پایانی برای تمام پایان‌ها. 🌊 قوم، با سرعت از رود عبور کرد. موسی، ایستاد تا همه بگذرند. لشگر فرعون، دیگر فاصله‌ای با آنها نداشتند. موسی، گام در دریا گذاشت. همه با سرعت از میان زمین خشک دریا، رد می‌شدند. 🌊 به نیمه رسیده بودند که فرعون، قدم در جاده گذاشت. یکی برگشت. فرعون را دید. فریاد زد: دارند می‌آیند، دارند می‌آیند. دوباره، جمع را تشویش گرفت. فریاد و هیاهو، میان جمع پیچید. جمعیت، شروع به دویدن کردند. 🌊 موسی، همچنان عقب‌تر از بقیه بود. دست افتادگان را می‌گرفت و ضعیفان جمع را از زیر دست و پا نجات می‌داد. مشغول کمک به پیرمردی بود که صدای فرعون، میخکوبش کرد: دیگر راه فراری نیست. تسلیم شو، پیش از آنکه آن طرف دریا، شمارا درهم شکنیم. 🌊 موسی، لبخندی زد. فرصتی برای خندیدن نداشت. در میان دریایی بودند که خدای او گشوده بود و حالا چنین تهدیدش میکردند. حتی قومش نیز به خدای او باور نداشتند که چنین می‌گریختند و فریاد می‌زدند. بلاخره، جمعیت به ساحل رسید. 🌊 دریا هنوز به احترام موسی ایستاده بود. حالا کل لشکر فرعون در میان دریا می‌تاختند. فرعون دوباره فریاد کشید: تسلیم شوید، پیش از آنکه... موسی به ساحل رسید. بازگشت. فرعون بیست قدم با او فاصله داشت. چشم در چشمش دوخت. بی‌توجه به فریادهای قوم ترسیده اش، به امر حق در سپرد. عصا را دوباره با قدرت به زمین کوبید. 🌊جهان، ناگهان تیره و تار گشت. صدای نعره‌ی فرعون، در میان خروش آب، خفه شد. روبه روی قوم بنی‌اسرائیل، کوه آب، لشکر فرعون را درهم شکست. پیش چشم موسی، آب حلقوم فرعون را پر کرد و صدایش در میان خروش امواج، تا ابد گم شد. ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسط سینه زنی و دودمه، ناگهان مداح با شعفی باورنکردنی گفت: دوستان یه لحظه، یه لحظه! خبر دادن حضرت آقا همین الان وارد حسینیه شدن! باورنکردنی‌ترین اتفاق به وقوع پیوست. ملت نمی‌دانستند اشکشان از عزاست یا شوق. طاقت نیاوردند، دو دور سینه زدند و تصویر حضرت آقا را انداختند روی پرده. مجلس رفت روی صدا، شعار می‌دادند و صلوات می‌فرستادند. عجیب‌ترین عاشورای عمرم را دیدم، عزا و شادی، یاحسین و ای ایران. میتوانم زیر عکس‌هایش کپشن بزنم: هنرمند، حضرت آقا!...
✧–𖥸–✧ 📆قبل از رویانگار، یه کانال کوچیکی داشتم به اسم مه‌نگار. نمیدونم، یهو یادم اومد تیرماه، منتظر آقا بودیم توی هیئت... 📅یادمه آقا اومدن، تصویر حسینیه امام رو انداختن روی پرده،همه پاشدن از خوشحالی. گریه می‌کردیم و باهم سینه می‌زدیم و می‌گفتیم ابالفضل علمدار، خامنه‌ای نگهدار... 🗓روزهای خیلی خوشی داشتیم و قدر ندونستیم. دعا میکنم یه روز دلم برای این روزها تنگ نشه... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ 🐘فیل آبراهام! 👀 تا به حال به فیل فکر کرده‌اید، به این موجود عظیم‌الجثه‌ و پرقدرت؟! 👓 به سوره‌ی فیل چه؟! اصلا چرا باید سوره‌ای به اسم فیل وجود داشته باشد؟! مگر این موجود بزرگ چه چیز خاصی دارد که باید توی قرآن یک سوره به نامش باشد؟! ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ 🪶بیایید داستان سوره‌ی فیل را دوباره ببینیم. مردی مسیحی، به نام ابرهه که از قضا بزرگترین فرمانروای شبه‌حزیره‌ی حجاز است، درباره‌ی کعبه می‌شنود. 🕋او متوجه می‌شود مردم مرتب برای طواف، به سمت خانه‌ای ساده با پارچه های مشکی می‌روند و گرد آن عبادت می‌کنند. ابرهه، خشمگین می‌شود. چون رفتن به سمت مکه و عبادت به دور کعبه، برابر با تجارت کمتر کشورش بود. 👑تازه، چرا کسی باید جرئت داشته باشد تا آیینی جز آیین او را پرستش کند. همه باید تابع فرمان‌های ابرهه باشند، پیرو دستورات بزرگترین قدرت نظامی منطقه! ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧ ⛪️ابرهه کلیسایی طلایی و درخشان ساخت و به مردم منطقه دستور داد تا به سمت کلیسا بیایند و از آیین و دین مسیحیت پیروی کنند. بسیاری از مردم منطقه عربستان هم در مقابل ابرهه تسلیم شدند، چون او بزرگ‌ترین فیلهای دنیا را داشت. 🏚ولی اتفاقی عجیب، کاخ آرزوهای ابرهه را به هم ریخت. مردی از حجاز آمد و به کلیسا، جسارت بدی کرد. تا ابرهه از این واقعه مطلع شد و فهمید قرار است ابهت کلیسایش زیر سوال برود، تمام لشکریانش را جمع کرد. 🐘۱۳ فیل عظیم‌الجثه‌، پیش روی ارتشش حرکت می‌کردند. ابزارهای نظامی لشکر ابرهه، پیشرفته‌تر از هر سلاحی بودند که تا آن روز اعراب به چشم خود می‌دیدند. ابرهه، داشت به سمت مکه می‌آمد. دیگر وقتش رسیده بود آخرین منطقه‌ای که در برابر قدرت‌نمایی‌اش مقاومت می‌کرد را از بین ببرد. خبر، خیلی زود به شهر رسید... ‌ ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar