نوشته بود : قدر اونایی رو که بخاطرتون صبر میکنن رو بدونین. اونایی که برای دیدنتون، برای حرف زدن باهاتون و برای داشتنتون، تلاش میکنن و دست و پا میزنن. باور کنید خیلی کم پیش میاد کسی شمارو با همه نقصهاتون بپذیره و دوست داشته باشه، کم پیش میاد کسی نبودن شمارو به بودن یکی دیگه ترجیح بده، کم پیش میاد کسی اونقدر دوستون داشته باشه که هر لحظه زندگیش نگرانتون باشه و شمارو با هیچکس عوض نکنه.🙃🌿
هدایت شده از . 𝐢𝐧𝐟𝐢𝐧𝐢𝐭𝐲 .
eitaa.com/barkhihaلطميات_يا_ليتني_هناك_في_كربلاء_يا_ليتني_T_memaae_maein.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
. .
☫ ࢪویداد ☫
قرار به خرید هدیه زیادی نبود
اما خب دلم طاقت نمیآورد اولین سفر اربعین رو دست خالی پا بزارم مشایه(:
خلاصه اش شد خرید و بسته بندی یه سری هدیه کوچولو .
ذوق بچه ها از گرفتن هدیه هارو هیچ وقت فراموش نمیکنم .
شیرینی ذوق باز کردن بسته ها
خنده هاشون
و مخصوصا لحظه ای که مو های دختر بچه ی عراقی رو با کش و گیره ها بستم و اون با ذوق پرید تو بغلم (:
🔖قسمت اول
📍مبدا مهران
📍مقصد خانه پدری نجف
رد شدن از مرز مهران راحت بود
نه ازدحام جمعیت انقدری بود که اذیت بشیم نه پشت گیت های خروجی اذیت شدیم
با ورودم به مرز عراق انگار همه چیز عوض شد .
اینجا هیچ چیز شبیه ایران نبود
شرطه های عراقی باتوم به دست کنار ماشین هاشون ایستاده بودن و یه عده شونم پشت سر هم تکرار میکردن که رو رو یالا زائر رو حاجیه خانم رو حاجی یالا رو رو
همون جوری که به پاهام سرعت میبخشیدم سرم اطراف میچرخید انگار میخواستم همه چیز رو تو ذهنم ثبت کنم .
غرفه های فروش سیمکارت عراقی شلوغ بود .
و با یه نیم نگاه بهشون از خرید سیم کارت عراقی منصرف شدیم و به یه نت کوچولوی رومینگ برا مواقع ضروری اکتفا کردیم.
دل دل میکردم زودتر برسم نجف
من دلم لک زده بود برا خونه بابام
آخه مگه میشه یه دختر انقد از باباش دور باشه؟
حوالی یک شب سوار ماشین شدیم و ۷ صبح نجف بودیم .
پیاده روی تا رسیدن به حرم و اسکان داخل صحن حضرت زهرا و ساعت ؟ حوالی ۱۱
آفتاب درست وسط آسمون بود
دل دل میکردم برا دیدن بابام اما گفته بودن نمیشه خانوم ها وارد حرم بشن .
نماز و یه لقمه کوچیک ناهار و دلگرمی دادن بهم جهت اینکه بعد رفتن تیغ آفتاب میریم حرم و بهتره یکم استراحت کنیم .
نیومدم نجف که استراحت کنم
اومدم بابامو ببینم .
بی توجه به حرف هاشون مبنی بر گرما و گرما زده شدنم میزنم بیرون میخوام خودمو برسونم به بابام
چشمم که میخوره به گنبد طاقتم تموم میشه و هق هق ام بلند ، چفیه امو میگیرم جلو صورتم و زمزمه میگم : من اومدم بابا دختر خطا کار نمیخوای؟
سرم میوفته پایین و اشک هام راه خودشونو میگیرن .
قدم هام محکم میشه برا داخل حرم رفتن
شلوغه خیلی شلوغه باید از بین این همه زن و مرد رد بشم و با هر بار خوردن شونه ام به آقایون حالم خراب تر میشه .
سخته آدم تو خونه باباش خودشو بی پناه ببینه .
خودمو میکشم کنار و زیر یکی از پنکه ها وایمیستم و خیره میشم به در ورودی
بابا ببین دخترت اومده
بابا دلم برات تنگ شده
آخه پدر و دختر و انقدر دوری؟
روا نیست بخدا بابا روا نیست
بابا نگام کن
بابا توروخدا
بابا خرابه اومدم
بابا این آدما لگد زدن به قلبم
بابا روحمو شکستن
بابا بغلم میکنی؟
بابا بال و پر شکسته اومدم
بابا ببخش دخترتو ببخش
گریه امون بهم نمیده و همونجا و کنار ستون میشینم
چفیه رو کامل میکشم رو صورتم و هق میزنم
خون گریه میکنم .
بابا دستتو بزار رو سرم ...
بابا مواظبم باش ...
نمیدونم چقد گذشته چند دقیقه چند ساعت
فقط با صدای مردونه ای سرمو بلند میکنم
_ خانوم حالتون خوبه؟
به صورتش نگاه میکنم
پیراهن مشکی و چفیه بسته شده به سرش
شاید حدود ۳۶ ، ۳۷ ساله
با سر تایید میکنم که خوبم و نگاهمو از بین جمعیت میدوزم به در حرم .
نمیدونم چقدر میگذره این دفعه یه خانوم جوون با یه لبخند کوچیک میخواد کنارم بشینه با یکم دقت متوجه باردار بودنش میشم
خودمو کنار میکشم که راحت تر بشینه .
آروم میشینه و با لبخند یه بطری کوچیک آب معدنی دستم میده .
_چشماشو نگاه کن دختر میدونی چند ساعته اینجا نشستی؟
گنگ به صورتش نگاه میکنم
لبخندش عمیق تر میشه
_ همسرم اومده بره داخل حرم زیارت که دیدت چند ساعتی داخل حرم بوده وقتی اومده بیرون دیده هنوز اینجایی نگرانت شده
دیگه اومد سراغم گفت بیام ازت بپرسم ببینم مشکلی داری؟ گم شدی؟ حالت خوبه ؟
همین طور که صحبت میکنه با سر به همسرش اشاره میکنه .
همون مرد ۳۶ ، ۳۷ ساله ای که حالمو پرسید
سعی میکنم به لب هام حالت لبخند بدم
+ چیزی نیست فقط دلم برای بابام تنگ شده بود و هق هق گریه ام رو از سر میگیرم
سرمو در آغوش میگیره و پشتمو نوازش میکنه
دیگه کاملا زمان از دستم خارج میشه .
کنار گوشم زمزمه میکنه که: خیلی وقته اینجایی همراه هات نگرانت میشن اینجا هم هر لحظه شلوغ تر میشه بهتره برگردی محل اسکانت .
سرتکون میدم و بلند میشم
سرم گیج میره و با دیدن جمعیت آه از نهادم بلند میشه.
میبینمش که کنار گوش همسرش حرف میزنه و سمت من میاد .
مستقیم نگام نمیکنه
_صحن حضرت زهرا میرین ؟
+ بله
دست هاشو اطرافم میگیره جوری که نه خودش بهم برخورد کنه نه آقایون دیگه در طی مسیر .
به صحن حضرت زهرا که میرسم با یه تشکر کوتاه وارد صحن میشم و از دور نگاهش میکنم از زاویه دیدش که خارج میشم برمیگرده و راه رفتن در پیش میگیره و من ...
نگاهم میوفته به گنبد و لبخند پر بغضی میزنم .
و مغزم برای خودش زمزمه میکنه "غیرت علوی"