یه شب هایی با کابوس از خواب میپرم
کابوس نبودنت
کابوس از دست دادنت
کابوس نداشتنت
وقتی بیدار میشم همه تنم داره از ترس میلرزه
خودمو بغل میگیرم و فکر میکنم به تو
به اینکه هنوزم دارمت؟
راستش رو بخوای قبلا ها تو این شرایط ویس هاتو گوش میدادم ؛ صدات عجیب آرومم میکرد.
ولی الان . . .
تو دیگه نیستی
ندارمت
و من؟
از خواب میپرم
اشک هامو پاک میکنم و تلاش میکنم فقط و فقط به قلبم بفهمونم آدما یه روزی میرن .
راستش رو بخوای دلم برات تنگ شده و این کابوس ها و هزیون گفتن ها عوارض دلتنگیه.
*اندر احوالات کابوس های نصف شبی
هدایت شده از ‹نـارنــگیمـن🧡›
⎝🚇⎞
•
دقت کردید مترو هم یه دیوانه خانه ای برا خودش؟!
نارنگیمن